به روز شده در تاریخ : 22 May 2017.

علي زركش"اسناد مکاتبات مسعود رجوی ومن"(3)
محاکمه علی زرکش دراقامتگاه رجوی در حومه پاریس
صدور حکم اعدام برای او و عکس العمل من

خلاصه مطالب:
1- ماجرای محاکمه علی زرکش در اقامت گاه رجوی در حومه پاریس
2- صدور حکم اعدام به اتهام خیانت، بدون توضیح درباره موارد خیانت
3- صدور حکم اعدام  و سپس نظرخواهی از شماری از افراد برای تايید حکم از پیش صادر شده
4- ماهیت افرادی که به این حکم از پیش صادرشده گردن نهادند
5- «سعید» تنها  معترض در کل سازمان نسبت به محاکمه و صدور حکم اعدام برای علی زرکش
6- مخفی‌کاری کامل نسبت به این محاکمه و حکم صادره آن
7- بی‌اطلاعی شمار زیادی از افراد سازمان تا رده معاون مرکزیت و تمامی متحدان شورايی سازمان از این محاکمه و حکم آن
8- نمونه‌ای ازگفته‌‌های دروغ و متناقض رجوی در ماجرای  انقلاب ایدئولوژیک

 ماجرای محاکمه علی زرکش و صدور حکم اعدام برای او و عکس العمل من

بُگذریم، کمی به جلسه معروف شنبه در " اوور " (10/اردیبهشت/67) و مقدمات قبل از آن بپردازم. گرچه فکر می‌کنم علی القاعده باید در جریان جزء جزء آن باشی، اما برای حفظ روا ل منطقی این نوشته ناگزیر به ذکر سر خط‌هایی هستم:

خوب مي‌دانی که ماجرای من به طور جدی از موضع‌گیری در قبال قضایای علی زرکش و صدور حکم اعدام برای وی شروع شد.
آن نیمه شب مهر ماه 65 که محمد علی جابرزاده انصاری در نشستی که به همین منظور تشکیل شده بود بدون هیچ مقدمه و تنها با گرفتن تضمین‌های شِداد و غِلاظِ، به‌اصطلاح دو قبضه، داير بر فاش نکردن این مهمترین سّر تاریخ سازمان بدون ذکر هیچ دلیل و برهانی (چه از جانب علی زرکش و چه از جانب سازمان) گفت که؛ در جلسه‌ای با حضور تو و مریم، اعضای دفتر سیاسی و مرکزیت (پاورقی12)، علی زرکش به " خیانت " متهم شده، خودش قبول کرده و حکم اعدامش هم صادر شده‌است.
بله، به همین اختصار.
بنابراین تا آنجا که به جمع ما مربوط مي‌شد، تشکیل دادگاه، حضور متهم، (متهم حضور نداشت، نماینده‌ای هم نداشت) حضور دادستان و قُضات، خواندن صورت جلسه، دفاعیات متهم و. . . . بالاخره صدور حکم یک دقیقه هم طول نکشید.
جابرزاده سپس از یکایک حاضران در جلسه و منجمله من خواست تا مواضع خود را روشن کرده و نظر بدهیم.

من کسانی را دیدم که برای جبران ضعف و سستی‌های پیشین و برای پرده پوشی آن ضعف‌ها و تزلزل‌ها، این بار شجاعانه و با تهوری بی مانند شمشیر از غلاف کشیده، نه تنها حکم صادر شده (را تکرار می‌کنم بدون اطلاع از مفاد آن، بدون اطلاع از سابقه و پیشینه ماجرا، بدون اطلاع از دلایل و مدارک هر یک از طرفین، بدون اطلاع از محل و زمان وقوع جرم، بدون اطلاع از خود جرمی که به خیانت انجامیده و بدونِ. . . . . و بدونِ. . . . و بدونِ. . . . . ) چشم بسته و به جرأت مي‌گویم کورکورانه (اصطلاح کنونی این عمل در سازمان " ایدئولوژیکمان " است) تأیید کردند، بلکه پا را فراتر گذاشته و حاضر به اجرای حکم اعدام متهم یا مجرم که البته فرقی نمي‌کند هم شدند.
این را مي‌گویند رشد صد برابر به کمک کادرهای ایدئولوژیک.

این ماجرا برای من که زخم فراموشی ناپذیر صدور و اجرای حکم اعدام مجید شریف واقفی را به عنوان خائن شماره 1 توسط جریان اپورتونیستی سال‌های 54 _ 53 هنوز بر روح و روان و جسم احساس می‌کنم بسیار تکان دهنده بود.

هر چند بین مجید و علی زرکش در همان موقع و تا هم اکنون فاصله جدی مي‌بینم [مقصود برتری شخصیتی و کاراکتر اعتقادی مجید در مقایسه با علی زرکش است] و تفاوت‌های سازمان کنونی و جریان اپورتونیستی سال 54 را هم مد نظر داشتم، اما به لحاظ مشابهت "روش‌ها" احساس کردم اگر " بله " بگویم به لحاظ اصول و پرنسیپ‌های انقلابی که به آنها وفادارم، دقیقاً همان کاری را کرده‌ام که قاتلین و سکوت کنندگان در برابر صدور حکم اعدام غیابی و قتل مجید شریف واقفی کردند.

این بود که گفتم من سمپات فردیِ علی زرکش نیستم، اگر قرار باشد سمپات فردیِ کسی باشم آن فرد مسعود رجوی است، خوب یادم هست که گفتم: " اما من با زخم‌هایی که از سال 54 به دل دارم از تأیید حکم اعدام صادر شده معذورم و حذف فیزیکی را نمي‌پذیرم.
حتی گفتم، " حاضرم هم اکنون به دستور مسعود خودم را از این ساختمان (طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی در بغداد) به بیرون پرتاب کنم، اما از تأیید چنین حکمی معذورم و آن را نمي‌پذیرم."

مراسم دادگاه که تا آن لحظه طبق برنامه و به خوبی و خوشی پیش رفته بود با موضع‌گیری من ابتدا مُتشنج و سپس عملاً به هم ریخت، متأسفانه من تنها قُلوس (وصله ناجور) آن جلسه بودم، حملات جابرزده، انصاری و همکاران شامل تنی چند (حدود 7 نفر) مرکب از اعضای دفتر سیاسی و مرکزیت سابق، بر من شروع شد.
بعد از مدتی بگو مگو که البته به اصل موضوع یعنی محاکمه هم راه نمي‌برد و بعد از آن که حملات گوناگون بر من اثر نکرد، جابرزاده گفت: " ما مي‌خواهیم کارمان را ادامه بدهیم، تو مي‌توانی از جلسه بیرون بروی، فکرهایت را بکنی، هر وقت پذیرفتی مي‌توانی به داخل جلسه بیایی. "

بله، شرط ورود به جلسه و شنیدن دعاوی هر یک از طرفین دعوا (البته از زبان یک طرف) پیشاپیش محکوم کردن طرف مغلوب به خیانت و قبول حکم اعدام وی است.

به این مي‌گویند: دموکراسی انقلابی، شاید هم دموکراسی انقلابی _توحیدی. توحیدی به این معنا که « هَمَه با هَم » پیشاپیش بر سر مسئله واحد " وحدت نظر " و یا " توحید نظر " داشته باشند و بعد از آن بنشینند بر سر آن بحث و گفتگو کنند.

من بیرون رفتم و هیچ گاه هم به آن جلسه کذایی برنگشتم.

(نوار آن جلسه شامل سخنان من، جابرزاده انصاری، محمدعلی توحیدی و. . . . آنها که بر آن حُکم از پیش صادر شده مهر تأیید گذارده و لقب " عنصر ایدئولوژیک " گرفتند در آرشیو سازمان موجود‌است).

این حادثه، همان گونه که پیش از این هم، در همان موقع برایت نوشتم به عنوان "نقطه جوش " تمام نابسامانی‌هایی که در روابط مي‌دیدم عمل کرد. انقلاب به‌اصطلاح ایدئولوژیک راه افتاده بود، همه و منجمله من متأثر از جّو به وجود آمده در ماکزیمم اعتماد، عشق و علاقه به تو بودیم. هر نابسامانی را که مي‌دیدیم به شیوه کلاسیک و تحمیل شده این ماجرا ناشی از خود (فرد خود) مي‌دیدیم.

اما این مسئله خیلی جدی بود، تضاد عشق و علاقه به سازمان و به تو از یک سو، این ماجرا و سایر مشاهدات درون روابط از سوی دیگر به شدت مرا مشغول کرده بود.

در گیرودار چنان تضادی بود که گاه به آنارشیزم، گاه به گمنام در گوشه‌ای مردن، گاه به این که حقیقتی در جهان نیست و همه در پی کسب مقام و حفظ قدرت خویش اند و بالاخره گاه به خروج از سازمان فکر مي‌کردم.

این همان موقعی بود که تصمیم به ترک سازمان گرفته و آن را نوشتم (پاورقی 13)که تو تلفن زدی و صحبت کردی، اکنون گمان می‌کنم که آن تلفن تصادفی نبود، ظاهراً تلفن خداحافظی بود.

اما تو، من و روانشناسی من، نقطه ضعف‌ها و قوت هایم را خوب مي‌شناختی، از تنهايی و تنها گذاردنت صحبت کردی و آن گونه صحبت کردی که کردی، من بار دیگر دچاز تزلزل و " جهالت موسمی " شدم، برایت نامه نوشته و گفتم مي‌مانم و ماندم، البته به مقام منیع H (یعنی هوادار) تنزل یافتم. (پاورقی 14)

اما از آنجا که توانمندی هایم نادیده گرفتنی نبود و در آن موقع هم جانشینی برای من در رادیو وجود نداشت، با همان مقام منیع هوادار در قسمت سیاسی صدای مجاهد(شامل گفتار و خبر) ماندم، گرچه بعدها معلوم شد " روابط " تا این حد را هم نمي‌تواند تحمل کند.

ماجرای علی زرکش و موضع‌گیری من در قبال آن، هم برای من و هم برای سازمان باعث سَر باز کردن زخم‌های قدیمی شد. اگر چه رده من H شده بود، اما از آنجا که واقعیت خارج از خط کشی‌های مزبور عمل مي‌کرد، من به طور روزانه و نیز هفتگی در نشست‌های خبر و برنامه ریزی ستاد تبلیغات (قسمت رادیو) که با حضور جابرزاده، انصاری، گاه محمد علی توحیدی و این اواخر هم محسن تَدَینُّی برگزار مي‌شد شرکت مي‌کردم.

اما هر جا و به خصوص در زمینه سیاست تبلیغاتی که من از کارگزاران عُمده آن بودم امری به نظرم خلاف مي‌آمد بیان مي‌کردم، این موضوع به قُلوس نامیده شدن من در همان نشست‌ها انجامید، بالاخره هم به تبعید همراه با کلک من از صدای مجاهد و فرستادنم به پاریس تحت این عنوان که "در آنجا به کار تو بیشتر احتیاج دارند" منجر شد.

از شرح این ماجرا مي‌گذرم، اگر از جزئیات آن با خبر نباشی! مي‌توانی آن را از جابرزاده، محسن تدینی و حسین مهدوی افراد هیأت اجرایی که مجریان این برنامه بودند سؤا ل کنی.

گفتم که بعد از تماس تلفنی تو و صحبت‌هایی که بین ما گذشت تحت تأثیر جو موجود و علیرغم این که هیچگاه حذف فیزیکی را نپذیرفتم اما عملاً از موضع اصولی اولیه خود عدول کرده به تأیید تو و رهبری تو پرداختم، این به همان اندازه انتقادی جدی است بر من که اکنون رسماً آن را اعلام و انتقاد بر خودم را قبول می‌کنم.

اما آیا تو هم رسماً و مکتوب حاضری انتقادات وارد بر خودت را قبول و عنداللزوم اعلام کنی؟

آیا اصلاً طی این مدت که تو در سازمان بوده‌ای و یا طی مدتی که زمام امور سازمان را در دست داشته‌ای انتقادی به تو وارد بوده‌است؟ اگر واقعاً معتقد نیستی که آسمانی و از ما بهترین شده‌ای ممکن است تعدادی از انتقادات وارد بر خودت را شماره کنی؟ بدون آن که آن را توهین غیر قابل تحملی برای خود بدانی.

فرزانه‌ای که او نیز مانند ما زخم‌ها بر جسم و جان داشت، در این باره چنین مي‌گوید:

" اصولاً آیا امکان دارد که در مجموعه به‌هم پیوسته جهان کنونی در این دنیایی که کلیه امور و شئوناتش با یکدیگر در ارتباط اند آدمی یافت شود که بتواند بگوید از همه عواملی که دیگران را تحت تأثیر قرار داده (منجمله خود خواهی، جاه طلبی، مقام پرستی) به طور کلی مبرا و تأثیر ناگرفته باشد؟ چنین آدمی یا نادان است یا فریبکار. "

"مانس اشپربر "، (پرانتز‌ها از من است)

گفتم و تکرار می‌کنم که دفاع من از علی زرکش نه صرفاً دفاع از فرد که همچنین و مهمتر از آن دفاع از روش‌های درست و مقابله با روش‌هایی است که انحرافی و نادرست مي‌دانم.

بدین جهت است که مي‌پرسم:
_ چگونه مي‌شود علی زرکش، یار وفادار و جانشین تو طی چندین سال، کسی که در تمام این مدت نه در داخل کشور که در کنار دست تو یعنی در اتاق و یا در ساختمان مجاور تو در " اوور سور اواز " فرانسه زندگی مي‌کرد و البته اطلاعیه هایش به عنوان جانشین مسئول اول (یعنی جانشین مسئول اول در داخل کشور) و فرماندهی سیاسی _ نظامی به‌اصطلاح در داخل منتشر مي‌شد و سپس به دست تو مي‌رسید.

کسی که وانمود شد همراه با محمود عطائی از داخل برای تأیید ماجرای موسوم به انقلاب ایدئولوژیک برای تو نامه نوشته، در حالی که درست همان موقع (دقیقاً درست همان موقع در اتاق بغلی بود و ناهار را هم با تو و با من خورده بود) و آن دیگری یعنی فرمانده ستاد نظامی، همراه با فرماندهان نظامی استان هایش نه در داخل کشور که در ساختمان مِنبری واقع در شهرک پرِسان (Persan حومه شمالی پاریس) اقامت داشت.

_ بله چگونه مي‌شود طی مدتی این همه طولانی و علیرغم زندگی روزمره با وی متوجه وضع و حال او آن هم تا حد خیانت نشده باشی؟ تو اگر هم عیب و انتقاد مفروض داشته باشی (که به نظر من داری) دوست و دشمن گواهند که آدم نادان و کند ذهنی نیستی.

بگذار دقیق تر سؤال کنم: اصلاً صورت مسئله کدام است؟

_ آیا مسئله مقدمتاً به زیر افتادن و یا نیفتادن علی زرکش است؟ سؤال مُقّدم این است که این زرکش که گفته مي‌شود وضعش این قدر خراب است که به خیانت و اعدام محکوم مي‌شود چگونه توانسته برای مدتی این همه طولانی در چنان موضع حساسی قرار گیرد؟ آن هم درست در کنار دست و کنار گوش تو؟

_ چه کسی او را بالا برد؟ چه کسی تأییدش کرد؟ چه کسی او را بالا نشاند؟ به عبارت دیگر چه " سنخیت "‌هایی وجود داشت که طی این مدت عمل مي‌کرد؟

_ راستی اگر قبل از سقوط، کسی به او (علی زرکش) حمله و یا انتقادی مي‌کرد (خوش بینانه ترین احتمال، یعنی انتقاد را مفروض گرفتم) او به استعانت و کمک چه کسی در مقابل انتقاد کنندگان مي‌ایستاد و انتقاد کنندگان را به قبول همان چیزی که انتقاد کرده بودند درباره خودشان وا مي‌داشت؟

شیوه کلاسیک و رایج کنونی، یعنی اگر گفتی دمکراسی نیست باید به جایی کشانده شوی که بگویی خودم دیکتاتور هستم، همین طور اگر گفتی روابط طبقاتی شده باید چنان تحت برخورد قرار گرفته تا قبول کنی این خود تو بوده‌ای که تمایلات بورژوازی داشته‌ای.

مي‌گویید انقلاب ایدئولوژیک کردیم، ناخالصی‌ها را زدودیم دست علی زرکش هم رو شد، مي‌گویم بسیار خوب، اما:

_ اولاً؛ گفته شد و گفتی که خود این فرد یک پای انقلاب ایدئولوژیک، پیشنهاد دهنده و شریک تصمیمات خطیر و تاریخ ساز بوده، بیانیه‌های کذایی و منجمله بیانیه 575 نفری را او نوشت و خود تو از او به عنوان شاهدی جدی بر حقانیت آن ماجرا در مراسم 30 خرداد 64 نام بردی. (پاورقی 15)

_ ثانیاً علی زرکش چگونه توانسته بود از صدها فیلتر درون تشکیلاتی عبور کند و به آن بالا بالاها برسد؟ مي‌دانیم که در گذشته برای فرماندهی سیاسی _ نظامی که سهل است برای عضویت هم فیلترها تنگ و مسئله کاملاً جدی بود. آیا اکنون فیلترها سوراخ و یا زیادی گشاد شده اند یا این که او خیلی زیرک بوده‌است؟

اگر نخواهیم فردی تحلیل کنیم (به خصوص با توجه به خصوصیات طرفین دعوا و مقایسه آنها با هم) شِق دوم منتفی است. در این صورت آیا نباید اشکال را در سبک کار سازمانی و در گام بعدی در محتوایی که اکنون جاری است جستجو کرد؟

سبک کاری که در درون روابط به سرکوب کردن هر گونه انتقاد و در بیرون روابط به بزک نمودن هر چه بیشتر خود، دروغ و باز هم دروغ و گنده گویی منجر شده و مي‌شود. 

حضور به‌اصطلاح فرمانده سیاسی _ نظامی و جانشین مسئول اول و استقرار فرماندهان نظامی استان‌های ایران در حومه پاریس و بعد هم اطلاعیه‌های آنچنانی تنها یک نمونه است.

تازه بعد از این همه سؤالات این چه روشی است که اعمال مي‌شود؟ اول حکم مي‌دهید و بعد تأیید مي‌خواهید؟

_ آیا انسان‌ها تا این حد، یعنی تا حد کار افزار سیاسی تنزل کرده اند؟ آیا فقط تأیید مي‌خواهید؟ چرا در حالی که بیش از یک سال از محاکمه و صدور حکم گذشته بود هنوز بسیاری از مسئولین و افراد سازمان از کل ماجرا بی خبرند؟

حساب اعضای پایین تر و هواداران که روشن است. " خلق قهرمان " هم که البته نباید وارد این مقولات شود، به آنها چه مربوط است!!

خوبست در اینجا قسمتی از صحبت‌های خودت که علیه مخفی بودن شورای به‌اصطلاح انقلاب خمینی گفته‌ای و نیز قسمتی از صحبت‌های مهدی را به یادت بیاورم:

تو مي‌گویی: ". . . آش روغن داری پخته شد، در شورای به‌اصطلاح انقلاب خمینی که اسامی آن قویاً مخفی نگه داشته مي‌شد. . . . "

_ مهدی مي‌گوید: " مجاهدین یک سازمان چریکی کوچک نیستند، ما مسئله اعلام نشده‌ای در مسائل اساسی مان نداریم، برای ما مخفی کاری یک چیز تاکتیکی است و بر سر یک سری مسائل کوچک امنیتی و نظامی، بر سر مسائل ایدئولوژیک _ سیاسی. . . . رک و صریح و روشن باید مسئله را گذاشت در قبال خلق. "

اگر فی‌الواقع ریگی در کفش‌ها نبود چرا صریحاً و علناً موضوع را مطرح نکردید؟

تو که پیش از این با اعلام طلا ق و ازدواج ظاهراً داغ بسا اتهام‌ها را به جان خریده بودی، نکند به خاطر این که این یکی کاملاً سیاسی بود اعلام نشد؟ نکند اعلام این یکی زیر پای آن یکی و یکی‌های دیگر را شل مي‌کرد؟ و نکند.... و نکند.... و نکند....

از این رو است که هنوز هم بعد از گذشت دو سال و نیم از ماجرا وقتی خواهری در همان جلسه شنبه " اوور " موضوع را مطرح مي‌کند، حسین مهدوی (عضو هیئت اجرایی) مي‌گوید: " سارا این چه حرف‌هایی است که مي‌زنی؟ جای این حرف‌ها اینجا نیست. "

_ راستی جای این حرف‌ها کجاست؟ آرشیوهای وزارت خارجه، نخست وزیری و یا حزب و سازمان که معمولا بعد از گذشت پنجاه سال افشا مي‌شوند؟

آیا همیشه باید "پنجاه " سال دیگر به نقادی " امروز " نشست ؟ در آن صورت آیا کمی دیر نیست؟.....
  ________________________________________________
پاورقی12. رده اعلام شده به من در آن هنگام (مهر 65) معاون مرکزیت بود، جلسه اصلی محاکمه علی زرکش حدود یک سال پیش از آن یعنی حدود 5 ماه بعد از 30 خرداد 64 و ماجرای موسوم به انقلاب ایدئولوژیک برگزار شده بود. بعد از آن محاکمه و تعلیق اجرای حکم اعدام، زرکش را از پاریس به طورکاملاًمخفیانه به بغداد آورده و در آنجا نیز کاملاً مخفیانه در طبقه آخر ساختمان موسوم به بقائی در بغداد "تحت الحفظ "نگهداری و در واقع زندانی کردند.

این سؤال هم که چرا مهمترین سّر تاریخ سازمان تا یک سال بعد از معاونین مرکزیت و مسئولین نهادهای سازمان مخفی نگه داشته مي‌شود به قوت خود باقی است و رجوی باید پاسخگوی آن باشد.

از تصادف روزگار این که تنزل رده من از مرکزیت به معاونت مرکزیت به گفته حسن مهرابی، توسط علی زرکش صورت گرفته بود.
پاورقی 13. در نامه‌ای که صبح بعد از جلسه محاکمه علی زرکش برای مسعود رجوی نوشتم، بعد از اعلام تمایل به بیرون رفتن از سازمان از جمله نوشتم:

". . . داستان من بسان داستان آن دریانورد پیری مي‌ماند که سال‌ها در جستجوی گنج حقیقت رنج هفت دریا را به جان خرید، اما اکنون احساس مي‌کند که بعد از آن همه فراز و نشیب و بعد از آن همه مبارزه با امواج سهمگین در مداری بسته به نقطه اول حرکت خود رسیده‌است، در حالی که گویا هیچ حقیقتی وجود نداشته‌است. "

 پاورقی 14. در رابطه با چرائی ماندن با سازمان در چنین وضعیت متناقضی مراجعه کنید به مقاله (تحول عظیم فکری یا خاک پاشیدن به چشم‌ها) ذیل عنوان " دو تاکتیک ساده و در عین حال مزورانه رجوی " [ این مقاله و چند نوشته دیگر که در پاسخ به علی فراستی نوشته شده بزودی در سایت قرار خواهد گرفت]

پاورقی 15. مسعود رجوی در این مراسم طی سخنانی از جمله در مورد نقش علی زرکش چنین مي‌گوید: " پیشنهاد را علی زرکش فرستاده بود، عقل خودم به این پیشنهاد ازدواج راه نبرده بود(!!!). . . . هنوز کسی خبر ندارد که در این زمان مریم و مهدی طلاق داده بودند، سه طلاقه هم کرده بودند، هر چه به آنها گفتم فایده نکرد. . . . . . بعد‌ها شنیدم که علی زرکش در همان جا و در رابطه با همین پیشنهادی که خودش فرستاده بود، ملتهب و مریض هم شده بود. . . . .

بعد نوشته ی محمود عطایی رسید. . . . . بله این دو مرد، علی زرکش و محمود عطایی این دو کوه مرد، این دو شیر آهن کوه مرد با مریم و مهدی، عزم ما را جزم کردند. . . . . به عقل خودم مي‌رسید که مصالح سازمان و انقلاب همین است. . . . همچنان که مریم گفت پیشنهاد نهایی را خودش آورد.  البته مسئولیت از آغاز تا پایان بگردن من است، صد در صد. "

مسعود رجوی در این سخنان هم دروغ مي‌گوید و هم متناقض صحبت مي‌کند.

دروغ مي‌گوید ؛زیرا وانمود مي‌کند که علی زرکش و محمود عطائی از داخل ایران این مطالب را برای او نوشته و فرستاده اند، حال آن که دومی در شهرک پرسان شمال پاریس بود و علی زرکش که ظاهراً مي‌بایستی جانشین او در داخل کشور باشد، در اتاق بغل دست وی بود و ظهر همان روز (30 خرداد 64) نهار را با من، مسعود رجوی، مریم عضدانلو، منصور زاهدی و شهرزاد صدر حاج سید جوادی خورده بود.

آن وقت رجوی عصر درباره او این گونه سخن مي‌راند. چند ماه بعد همین "کوهمرد" و "شیر آهن کوه مرد " در همان محل توسط مسعود رجوی محاکمه و به اعدام محکوم مي‌شود.

رجوی متناقض مي‌گوید؛ چون از یک سو مي‌گوید به عقل خودم نمي‌رسید (و این برای دیگران را جلو انداختن است) همان گونه که ظاهراً مریم و مهدی بدون اطلاع!! و بدون تمایل!! وی سه طلاقه کرده اند، اما در جای دیگر مي‌گوید مسئولیت از آغاز تا پایان به گردن خودش است.

البته تمام دیکتاتورهای توتالیتر عادت دارند که با دستان دیگران و حتی با دستان خود ِمحکومین آنها را از صحنه خارج کنند. محاکمات مسکو در دوران استالین، نمایش‌های تلویزیونی در جمهوری اسلامی، و نامه‌های تأیید کننده مسعود رجوی توسط افراد مسئله‌دار و زندانی در درون سازمان، نمونه‌های مشخص و کلاسیک این ماجرا هستند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا