به روز شده در تاریخ : 27 September 2017.

 


صفحه‌ي نخست وبلاگ «من رويايي دارم»
زیبائی در اعماق سلول های مرگ

چندی پیش دوستی دو مطلب از وبلاگ "من رویایی دارم" نوشته آقای بهروز فاتح را که در باره من بود برایم ارسال کرد. نویسنده زندگی من را بهانه کرده بود تا به نتیجه‌ای فراتر از من برسد. او ضمن بررسی سرگذشت من به کسانی می‌پردازد که در مقاطع مختلف مرا از مرگ رهانیده بودند. نتیجه‌گیری درست بهروز فاتح در عنوان نوشته‌هایش آمده‌است. "همه‌جا آدم خوب و بد هست".
نوشته‌ها را در آدرس‌هاي زير بخوانید تا بقول فاتح تازه شوید:

همه جا آدم خوب و بد هست (1)
همه جا آدم خوب و بد هست (2)

نوشته‌های بهروز فاتح را که خواندم به قسمت "نظرات" ذیل نوشته رفتم. ساعاتی از نیمه شب گذشته و من در خلوت لذت بخش خویش، به دور از قیل وقال‌های  ضرور ودربسیاری موارد ناضرور روزانه،دیدم چه دنیای متفاوت، متضاد و رنگارنگی در زیر پوست هریک از ما جریان دارد.

بهروز فاتح کرکره نوشتن را پائین کشیده بود اما وبلاگ فعال بود.تا حوالی صبح در وبلاگش سیر و سیاحت کردم. درپایان با وی احساس دوستی و نزدیکی کردم. نامطمئن از دریافت پاسخ  ای‌میلی برایش فرستادم.(1)

 

خوشبختانه پاسخ آمد و"وصل" به همت فن‌آوری جدید برقرار شد و کام ما (بهروز و من) شیرین.
دریغمان آمد این شیرین کامی را با شما تقسیم نکنیم.
تصمیم گرفتیم کل ماجرا را در سایت و وبلاگ‌های خود بیاوریم.
بهروز پی‌گیر‌تر و زرنگ‌تر و البته جوان‌تر از من است. من چند روزی گرفتاری کاری (بخوانیدتنبلی) داشتم.
آن چه می خوانید اولین گفت وشنود میان من و بهروز فاتح است که امید دارم ادامه یابد. در این میان به دوستان، نقادان و دشمنان نیز خیر مقدم خواهیم گفت.

 

زیبائی در اعماق سلول های مرگ


جناب بهروز فاتح با سلام و
آرزوی بهترین ها برای شما

دوستی  دومطلب از وبلاگ شما را، که در باره ی من بود، برایم فرستاد. هردو بخش را با دقت و علاقه خواندم. سوای چند اشتباه ، گویی با من آن راه های طولانی و پر سنگ وخار را طی کرده اید. با نتیجه گیری تان بسیار موافقم .تمام داستان همین است:

نفی مطلق گرائی

مشکل بزرگ ما ،چه فرد وچه جمع (سازمان ،حزب و گروه)همین مطلق نگری، مطلق اندیشی و مطلق خواهی است.
تاریخ فردی و جمعی مان نیز مملو از این گونه موارد است. همان که من صفر وصدش می نامم

به ادبیات سیاسی مان ،حداقل در گذشته نه چندان دور نگاه کنیم:
یا انقلابی ناب و خالص قرار گرفته در قلب توده ها وبرتارک تاریخ
یا سازشکار ِ عامل ویاخائن ِنوکر امپریالیزم وسرانجام هم زباله دان تاریخ
یا اسلام ناب محمدی یامنافق از خدا بی خبر
یا قهرمان مقاومت یا بریده مزور و بالاخره شاگرد جلاد اوین
ودرقریب به اتفاق موارد هم مستحق حکم اعدام.

اصلا به همین "اعدام خواهی " های تاریخی مان نگاه کنید. واویلاست.
همین جا وبلافاصله عرض کنم که مشکل تنها در نگاه مذهبی "چشم در برابرچشم" نیست. درمیان نیروهای لائیک و حتی ضد مذهب نیز همین تفکر را ، منتها با کلمات و آب و رنگ های متفاوت ، شاهدیم. در فیلم های سینمائی مان نیز .و اسف بار تر آن که دربیشتر مواقع قاضی، وکیل مدافع(اگر وکیل مدافعی وجود داشته باشد) ، تماشاچی و مجری احکام نیز یک یا چند نفر مشخص هستند. تاریخ صدوپنجاه ساله میهن دربند شاهد نمونه های فراوان است.

حکومت ها می آیند و میروند. جای رعیت وحاکم ، ستمگر و ستم دیده عوض می شود اما از دندانه های "سیکل معیوب" و چرخه شیطانی خشونت و خشونت متقابل هم چنان خون می چکد.

اول انقلاب را بیاد دارید که چگونه همه تشنه خون بودیم و فریاد زشت و گوش خراش " اعدام باید گردد" از گل دسته هر مسجد و بلندگوی هر سازمان سیاسی طنین انداز بود!گوئی همه تشنه خون بودیم . که بودیم.

ودراین میان اگر چند پیر فرزانه ما را منع کردند آنها را تحت عنوان "لیبرال جاده صاف کن امپریالیزم" چنان مورد حمله قرار دادیم که دیگر کسی جرئت اعتراض نداشته باشد.

جناب بهروز فاتح عزیز
دست بر نکته ای اساسی گذاشته اید.من نیز بی اغراق وبدون تواضع عرض کنم:

محصول یک عمر تلاش و کوشش و زندان و شکنجه من همین درک نسبی گری است.

حقیقت ، آن هم تمامی حقیقت هیچ گاه نزد یک فرد ، یک سازمان، یک حزب ،یک حکومت،یک پیامبر ویک خدا نبوده و نیست. هرکس وجهی از این منشور هزار وجه را می بیند و گمان می کند که  آنرا بالتمام دیده و شناخته است.

جنگ هفتاد و دوملت هم از اینجا سرچشمه می گیرد.

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

آری در همه جا خوبی و نیکی هست.

میتوان در قعر سیاه چال ها نیکی را یافت و دربارگه های باصطلاح عدل و داد، بدی را.

من در زندگی پرماجرا و پر حادثه خویش و به خصوص در دوران زندان در جمهوری اسلامی نمونه ای دیدم که مایلم برایتان توضیح دهم.

او نگهبانی بود در کمیته مشترک ضد خرابکاری زمان شاه که حالیه موزه شده وپیش از این بازداشتگاه و شکنجه گاه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بود با نام ؛ بازداشتگاه توحید!!

جالب است بدانید،در زمان شاه نگهبان ها همه "سرکار" بودند و شکنجه گران "دکتر" و "مهندس" وآمرینِ بالاتر تیمسارها و اعلیحضرت بودند. در جمهوری اسلامی نگهبانان همه "حاجی" بودند و شکنجه گران با عدد شناخته می شدند. بی هیچ هویتی. مثل 34،  12،72،77
وآمرین بالاتر البته همه "حجت" و "نشانه" های خدا بودند.(2)  

بنابراین من  اسم آن نگهبان را نمیدانم.زندانیان اما برای این که بدانند چه کسی امروز نگهبان است بر هرکدام اسمی می گذاشتند. در زمان شاه نگهبانی داشتیم بنام "ضد بشر" ، دیگری "اسب "نام داشت، سومی "حسن قصاب" وقس علیهذا...

در جمهوری اسلامی هم یکی را "حاجی بشکه" می نامیدیم چون هیکلی چون بشکه داشت .دیگری را"حاج معمار" چون سابقه بنائی داشت. یکی را "حاجی شوفاژ" چون کلمه شوفاژ را با لحن خاصی سوفاژ می گفت.

این نگهبانی که امید دارم زنده باشد وبه بیانی دیگر برای من همیشه زنده است و آرزوی دیدار و در بغل گرفتن و بوسیدنش را دارم ،تکیه کلامی داشت بنام"من شی مو" (man she moo)  

او این عبارت نا مفهوم را مرتبا تکرار می کرد. راستش هیچوقت دنبال نکردم که این عبارت چه معنی می دهد.ولی همین تکرار باعث شد که او را "حاجی من شی مو" بنامیم.
ازهمان اولین برخورد ها می شد فهمید که اوبا دیگر نگهبانان فرق دارد.
"من شی مو"درهای آهنی سلول را بسیار ملایم باز می کرد. نه تنها در مورد ما بلکه سایر سلولها نیز.

دیگران چنان باز می کردند که برای مدتها صدائی شبیه انفجار درگوش زندانی که خواب بود ،می پیچد.

بعضی اوقات که شام را تقسیم می کرد و شام  نان و پنیر بود ،مهربانانه می گفت: شام صبحانه داریم.

با زندانیان به ملاطفت و درمواردی با احترام رفتار می کرد و درحد امکاناتش خواسته های صنفی زندانیان را بر آورده می کرد.

شماری از دوستانی که با آنان در زندان بودم واکنون در خارج از کشور هستند همه خاطره خوبی های اورا بیاد دارند.

من خود خاطره ها و موارد بسیار از او بیاد دارم.

از جمله روزی که برکف پا، بربدن مجروح و تا نیمه کمر گچ گرفته ام شلاق می زدند وباصطلاح مرا خونین و مالین کرده و رفته بودند. در سلولم باز شد. من نفهمیدم کیست .چون روی تختی چوبین در داخل سلول قرار داشتم که وسط آنرا سوراخ بزرگی کرده و زیر آن لگن گذاشته بودند . سرم بطرف درب سلو ل نبود. درب سلول برای لحظه ای باز شد و یک بسته که بعدا دیدم حدود نیم تا یک کیلو خرما ست بداخل سلول انداخته شد.

پیش خود گفتم حتما باز جو ها و شکنجه گران که وضعیت مرا دیده اند این را انداخته اند. چون بعد از شلاق فشار خون بسیار پائین می آمد و شیرینی بیش از طلا قیمت دارد.

با این که تمام وجودم طلب شیرینی و آن خرما را داشت دست نزدم. پیش خود گفتم : سعید نباید دست بزنی! این را شکنجه گران ، همان ها که ساعتی پیش  تو را شکنجه کرده،فحش داده و تحقیر کرده اند،انداخته اند.
دست نزدن  به بسته خرما را یک نوع مقاومت و ارزشی شخصی می دانستم.

نگهبانی نوبتی بود. چهار ساعت نگهبانی می دادند ،بعد استراحت و دوباره. در نوبت دوم بود که در سلولم باز شد و این بار " من شی مو" بود.
گفت:  چرا خرما را بر نداشته ای؟
از این که او از ماجرای خرما خبر داشت تعجب کردم.
در ادامه صحبت معلوم شد که او خرما را بداخل سلول من انداخته.
با این همه دلم رضا نمی داد . از او پرسیدم خرما را 34 به تو داده؟سی و چهار نام یکی از شکنجه گران بود.

گفت: نه
وسپس افزود:
این را از پول "خودم" خریده ام مربوط به "این ها" نیست.
کلمه "خودم" و "این ها" راکه ادا کرد یک دنیا معنی برای من داشت.
او بخوبی به من نشان داد که میان خودش و"آنها" مرز قائل است. و این برای من بسیار با ارزش بود.
دوباره از او تاکید خواستم و او تاکید کرد.
بعد از آن بود که بوی گفتم :حالا خرما را میخورم


            *********************

شبها دیر وقت . وقتی که بازجوها به خانه رفته بودند "من شی مو" درب سلولم را باز می کرد. باز کردن درب سلول انفرادی برای یک زندانی خود نعمت بزرگی است . یک درجه آزادی است.

بسیار برایش گفته بودند که منافقین از خدا بی خبر  چه اند وچه. برایش گفته بودند که روابط اخلاقی سالمی ندارند، براحتی آب خوردن آدم می کشند وهیچ خدایی را بنده نیستند. اکنون اما بقول شما یکی از دانه درشت ها در چند قدمی اش در سلول بود.

چند بار 34 او را حین صحبت با من غافلگیر کرد و بشدت به او تشر زد. ابتدا بنا به تجربه پیشین حدس زدم نوعی صحنه سازی است برای کسب اطلاع از من از طرق غیر مستقیم. اما در ادامه دیدم این طور نیست.
تلفیقی از کنجکاوی وجستجوی حقیقت  با او بود. شکستگی پا و لگن خاصره وتب ودرد من را می دید وهمزمان شلاق های بازجویان را. دلش به رحم می آمد ودر عین حال کنجکاو دانستن بود.

به این ترتیب نیمه شب ها که مطمئن بود بازجویان به خانه هاشان رفته اند  ، درب سلول مرا نیمه باز می گذاشت و ما با هم گپ می زدیم.
کسانی که زندان رفته اند ، بخصوص زندان انفرادی بخوبی می دانند که همین درب نیمه باز چه دنیائی است.
در یکی از این صحبت های شبانه، من از او پرسیدم:
حاجی ! من دیر یا زود اعدام می شوم. می خواهم بدانم تو وقتی خبر را بشنوی در باره من چه فکر می کنی؟
او شروع کرد به تعارف و باصطلاح دلداری که  نه خدا نکند و.....
گفتم: حاجی کار از این کار ها گذشته، من نظر تورا میخواهم بدانم.
بعد از چند نوبت اصرار من، بالاخره گفت:
من خواهم گفت که تو آدم خوبی بودی.
به وی گفتم: حاجی با شنیدن این مطلب من راحت تر میمیرم.

   *******************************

یک مورد هم مربوط به روزی است که بعد از اولین ملاقات با مادر ومتعاقب آن شکنجه توسط سی و چهار، نادر صدیقی به زندان آمد و از قضا آن روز هم "من شی مو" نگهبان بود.

آقای فاتح عزیز
قصد نداشتم این قدر دراز نامه بنویسم
میخواستم ، سلامی درودی و بدرود بگویم
ولی خاطره نیکی های  "من شی مو" در سلول های شکنجه و مرگ، مرا تا اینجا کشاند.
از "من شی مو" نمونه های بسیار دارم و امید وارم که بتوانم جائی و به مناسبتی آنها را نقل کنم.
هم اکنون که دارم این مطالب را برای شما مینویسم به فکر افتادم  داستان های "من شی مو" را کامل کنم و در سایت بگذارم ،تا همگان وهرکس آنرا بخواند بداند که؛
در همه جا نیکی و بدی هست.
با احترام مجدد
سعید شاهسوندی
---------------------------------------------------

پی نوشت:
(1)من گاه ای میل هائی دریافت می کنم که محتوای آن توهین و ناسزاواحکام از پیش تعیین شده و البته اثبات نشده است. بنا به شوق درونی به این ای میل ها بلافاصله جواب می دهم. بیشتر اوقات هم مفصل.درچند مورد اول از سرور مرکزی پیامی دریافت کردم با این مضمون " گیرنده ای با این آدرس وجود ندارد". دوباره فرستادم و همان پیام آمد.فهمیدم که خانم ویا آقای ارسال کننده حتی حوصله و جرئت شنیدن جواب من را هم ندارد. با این همه من عادت جواب دادن به این گونه ای میل ها را ؛با علم به این که گیرنده خود را"پاک" کرده است ؛رها نکردم.با این تفاوت که یک کپی از نوشته بر میدارم. مجموعه جالبی شده است . شاید بعدا مطلبی درباره آنها بنویسم.
(2)به نظر می رسد بعد از انتخابات اخیر، این وضع دارد عوض می شود و"سردار" های جنگ دیده و نادیده،که پیش ازاین جای خالی "تیمسار " هارا پرکرده بودند ، حالیه نقش حجت الاسلام ها و آیت الله ها را بازی می کنند وبرآنند تادرفرصت مناسب نقش ولی فقیه (بخوانید شاهنشاه اسلامی) رابرآن افزوده وهمه نقش هارا یک جا خودشان بازی کنند.

 


نقل نامه‌ها در وبلاگ "من رويايي دارم ":

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا