به روز شده در تاریخ : 22 May 2017.


تواضع تاريخي پرچمدار
جديد چشم‌انداز:
درگفت‌وگوی پیشین به آنجا رسیدیم که گروه شما (مرکب از مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه‌لباف و شما) در زمینه‌های گوناگون اقدام به مقاومت در برابر جریان مارکسیستی کرد، اگر بخواهیم نقادانه به کار شما نگاه کنیم، این پرسش‌ها مطرح است: عده‌ای می‌گویند چرا در پی احیای سازمان مجاهدین خلق بودید؟ آیا بهتر نبود که سازمان را به تقی شهرام وامی‌گذاشتید و سازمانی دیگر با نامی دیگر برای خود تأسیس می‌کردید؟
شاهسوندي: ابتدا لازم است شرايط آن سال‌ها درک شود. اختلاف‌هاي ما از نوع اختلاف‌ نظرهای آکادمیک در محیط‌های دانشگاهی و حتی دانشجويی نبود، بلكه در درون سازمانی چریکی و در زیر سلطه  مستبدترین و خشن‌ترین دیکتاتوری موجود ـ تا آن زمان ـ در کشورمان بود؛ یعنی ما، و اگر منصفانه بخواهم بگویم جریان تقی شهرام نیز همزمان که با هم اختلاف عقیده داشتیم در حال نبرد با رژیم شاه و ساواک مخوف آن بودیم، آن هم در شهر و به‌صورت چریک شهری که نخستین اشتباه، گاه آخرین اشتباه است. درچنین شرایطی تمام و یا بهتر است بگویم بخش بزرگ دعوای طرفین ـ حداقل در شعار ـ همین مبارزه با رژیم و امپریالیسم و تلاش برای بهتر و مؤثرتر انجام‌دادن آن است.
پس از این مقدمه در پاسخ به پرسش اين عده  باید بگويم خیر! زیرا:
نخست آن که واگذاری سازمان، نام و پيشينه تاریخی آن به شهرام و من تبعش، یعنی نادیده‌گرفتن سال‌ها رنج و تلاش صدها یار شهید و اسیر؛ شهدا و اسرايی که با ایمان و اعتقاد به ایدئولوژی اسلامی سازمان هرگونه رنج و شکنجه‌ای را تحمل کرده، گاه بر تخت شلاق پوست از پوستشان کنده شد(1) و گاه بر اجاق برقی تا مغز استخوان سوزانده شدند(2)، اما با این همه مرگ را به سخره گرفتند و در مسیری که راه رهايی مردم می‌دانستند، حلاج‌وار بر طناب دار بوسه زده و خود فرمان "آتش" صادر کردند‌.‌(3) چنان شهامت و ازخودگذشتگی، بی‌تردید در پرتو اعتقادات این یاران حاصل شده بود و نادیده‌گرفتن آن جفا بود به آنان و به تاریخ میهنمان.
دوم، از نظر ما در آن زمان رهاکردن سازمان در دست‌‌هاي ناصالح پرچمدار، یعنی فراموش‌کردن رسالت تاریخی‌ای که سازمان مجاهدین براساس و مبنای آن تأسیس شده بود و ما خود را باورمند و معتقد به آن می‌‌دانستیم.
سوم، ما بنا به شناخت خود به‌روشنی می‌دیدیم که مسیر شهرام انحرافی است بزرگ؛ بسیار بزرگتر از انحرافات پیشینيان هم‌مسلک او. ما می‌دیدیم که حرکت او انحرافی است حتی از مشی مبارزان مارکسیست، بنابراین ما حرکت او را که از سر جاه‌طلبی و قدرت‌پرستی و"توهم افسارگسیخته" بود ضربه‌ای به خود، به مبارزه علیه رژیم شاه در کلیت آن، حتی به جریان‌های مارکسیستی مبارز و از همه مهمتر، ضربه به مردم و آرزوهايی که در وجود سازمان مجاهدین تبلور می‌یافت، می‌دانستیم.
 چهارم، ما با گوشت و پوست یعنی تجربه شخصی و عینی، توانمندی‌های ایدئولوژیکی، سیاسی و تشیکلاتی سازمان در بسیج خلق برای مبارزه را طی سال‌های متمادی و ازجمله سال‌های  سخت مبارزه مسلحانه دیده و تجربه کرده‌بودیم.‌(4) حالا پرچمدار در راستای قدرت‌پرستی و فرصت‌طلبی خویش، آن همه را  باعنوان "دگماتیسم مذهبی" مورد شدیدترین تهمت‌ها و حمله‌ها قرار داده و نفی می‌کرد. رهاکردن سازمان در زیر سلطه غیرانقلابی و غیردموکراتیک او نوعی تأيید نظر و عمل او به‌شمار می‌آمد. از این جهت نیز حفظ و احیای دستاوردهای مجاهدین ( با فرض بسیاری  نقایص و معایب) برعهده ما بود.
 پنجم و از نگاهی دیگر آن‌که سازمان مجاهدین خلق ایران با همان نام و آرم و سابقه تشکیلاتی و همان مبانی ایدئولوژیک سال‌ها مورد حمایت اقشار و طبقات جامعه قرار گرفته بود. از کمک‌های مالی گرفته تا جا و پناه‌دادن در میان خانواده‌های خود، از حمایت‌های سیاسی گرفته تا پشتیبانی‌های اجتماعی  و حتی امنیتی، رهاکردن سازمان جفا به این مردم نیز بود. بد نیست گفته باشم که از دید مارکسیستی هر سازمان و نهاد سیاسی، ارگانی است در خدمت طبقه مشخص.(5) بر این اساس پایگاه طبقاتی سازمان مجاهدین خلق ایران، خرده بورژوازی و سمت‌گیری سیاسی آن نیز الزاماً در خدمت منافع آن طبقه بود. از این منظر هم، نام و پيشينه مجاهدین به ما تعلق داشت و نه پرچمدار که دعاوی نمایندگی پرولتاریا را داشت. (چنین استدلالی البته به این منظور آورده شد که نشان داده شود از نظر تئوری مارکسیسم نیز حرکت تقی شهرام قابل‌توجیه نبوده و نیست.)
چشم انداز ایران: چرا به سازماندهی مخفی در درون سازمان پرداختید؟ آیا بهتر نبود رسماً و علناً مواضع خود را اعلام کنید و علناً به مقابله با جریان تقی شهرام بپردازید؟

شاهسوندي: باز توجه می‌دهم به شرايط آن سال‌ها. پیش از این گفته‌ام که در سازمان‌های مخفی و بخصوص سازمان‌های مسلحانه کار  و بويژه سازمان مخفی مسلحانه کار با مشی چریکی، دموکراسی به معنای واقعی آن وجود ندارد. این موضوع شامل سازمان در دوران رهبری حنیف‌نژاد و سعید محسن هم می‌شود (پيش از ضربه شهریور50)، اما در آن دوران چون هنوز پیوندهای اجتماعی سازمان به‌طور کامل از جامعه کنده نشده و رهبران از یک دوره مبارزه دموکراتیک (نهضت‌ملی و نهضت‌آزادی) می‌آمدند، می‌توان مسامحتاً گفت در دوران حنیف‌نژاد، سازمان کمی و تا اندازه‌ای دموکراتیک بود، ولی آغاز مبارزه مسلحانه و بعد هم رهبری بلامنازع و انحصارطلب  تقی شهرام، این حداقل را هم عامدانه از بین برد. در چنان شرايطی شهرام و بهرام با این بهانه که "مانع پیچیده‌تر‌شدن ایده‌آلیسم شویم."(6) از انعکاس نظرات مخالف و در این مورد نظرات شریف‌واقفی در نشریات درون سازمانی ممانعت می‌کردند.
پرچمدار خود را نماینده منحصر به فرد پرولتاریا می‌دانست و به کمتر از نقش لنین در انقلاب اکتبر روسیه قانع نبود.
او خود را بیانگر و سخنگوی "عینیت تاریخی پرولتاریا" می‌دانست و تحولی را که به‌راه انداخته بود نه تمایل به‌اصطلاح روشنفکرانه، که "پاسخ به ضرورتی تاریخی" می‌دانست. ملاحظه کنید: 
"... تحول ایدئولوژیک ما و تأثیرات عمیق و فزاینده آن بر تمام جوانب کار سیاسی ـ تشکیلاتی ما و همچنین نتایج مهم و تعیین‌کننده آن بر جنبش انقلابی خلق ما امری نبود که در جریان کار روشنفکرانه محفل‌های سیاسی به‌وقوع پیوسته باشد، این تحول در کوران مبارزه انقلابی ـ در شکل‌هاي مختلف آن و همگام با تحولات زیربنايی جامعه ـ رشد بورژوازی وابسته، تشدید استثمار، رشد کمّی و کیفی پرولتاریا، به‌هم‌خوردن ترکیب طبقاتی جامعه و گذار به‌سوي ترکیب‌بندی جدید صورت گرفته...(7) 
او چنین ادامه می‌دهد"...ما اعتقاد استوار داشتیم (و اکنون شاهد آن هستیم) که حرکت انقلابی ما تأثیرات عمیقی در جهت تکامل حرکت مبارزاتی نیروهای رو به رشد جامعه گذاشته و با تأيید و استقبال همه‌جانبه آنان روبه‌رو خواهد شد..."(8)
 این‌که بر کسی در زندان یا در اتاق‌های در بسته  خانه‌های تیمی با تأخیری 70ـ60 ساله آیه‌های قدیمی و تکراری، وحی و نازل شود و او چنان احساس رسالت و پیامبری تاریخی کند که گمان بَرَد آیه‌های زمینی او "انعکاس تحولات زیربنايی جامعه" است، البته بیشتر به شوخی  و طنز می‌ماند،  اما نه از سنخ طنزهای معمولی؛  "طنزی تلخ  با سرانجامی خونین". 
حوادث بعدی نشان داد که ماجرا شوخی هم نبود! واقعیِ واقعی بود! و از واقعیتی فراتراز خود، از "فقری تاریخی" خبر می‌داد؛ فقری افزون بر فقر اقتصادی و بی‌عدالتی حاکم؛  فقر فرهنگی و تاریخی ناشی از عقب‌ماندگیِ همه‌جانبه جامعه ازحاکمیت گرفته تا اپوزیسیون.
شهرام نه‌تنها خود را مالک منحصر به فرد سازمان، بلکه میراث‌دار [بخوانید میراث‌خوار] گذشته آن می‌دانست. در سراسر نوشته‌هایش از ده‌سال سابقه مبارزاتی(44 تا 54) كه چهار سال آن مبارزه خونین مسلحانه بود (50 تا 54) نام می‌برد؛ سابقه‌ای که در آن نقش چنداني نداشت.
به شماری از این دعاوی توجه کنید:
—"... ما واقعیاتی را که در طی ده‌سال عمل انقلابی در عبور از سنگلاخ‌ها و طی فرازونشیب‌های سیاسی ـ تشکیلاتی ـ نظامی و ایدئولوژیک درک کرده‌ایم، برای آنان که یک عمر از عمل انقلابی فاصله گرفته‌اند قابل درک نخواهد بود..."(9)
—"... ما تنها به اعتبار ده‌سال کار انقلابی در شکل‌هاي مختلف و سرانجام دوسال مبارزه ایدئولوژیک توانسته بودیم علیه گرایش‌هاي انحرافی گوناگون و نقطه‌نظرات توجیه‌کننده آن مبارزه‌ای سخت را هدایت کرده و مقاومت‌های ارتجاعی و فرصت‌طلبانه را در درون سازمان درهم بکوبیم.(10)
—"...انتشار این بیانیه (بیانیه اعلام مواضع) نشان‌دهنده پاسخ ما به آن وظیفه انقلابی ... و حقایقی است که در جریان دوسال مبارزه بی‌امان ایدئولوژیک، چهارسال شرکت در مبارزه مسلحانه و ده‌سال تجربه کار مخفی ـ سازمانی برای ما روشن شده است."(11)
 پرچمدار با هر فرد وهر فکر مخالفی از موضع بالا و به‌نام "سازمان وتشکیلات"  مقابله می‌کرد (نمونه برخورد با علیرضا سپاسی که بعداً توضیح خواهم داد). او مناسبات و اهرم‌های تشکیلاتی را به خدمت خویش درآورده بود. در چنان شرایط و در چنین سازمانی، "فرد" همیشه مقهور است، ازاین‌رو مجید تأکید می‌کرد که "ما هم باید جمع و جریان خود را به‌وجودآورده و آن‌گاه مانند دو "جمع" حقوق برابر با آنها برخورد کنیم." در واقع مخفی‌کاری، به‌منظور جمع‌آوری یاران و مبارزان آواره و پراکنده شده، امری بود که ازسوي پرچمدار و انحصارطلبی او بر ما تحمیل شد.
ما اقدامات دیگر، ماننداعلام موجودیت و علنی‌کردن مواضع مان را موکول به ایجاد جمع و جریان خاص خود کرده بودیم.
چشم انداز ایران:از تلاش‌های هسته اولیه سه‌نفره‌تان گفتید که با پاسخ  مثبت روبه‌رو شد. از لحاظ نظری هم به پاسخ مجید به مقاله "پرچم" اشاره كرديد، آیا این نوشته در درون سازمان  مانند نشریه‌هاي داخلی انعکاس پیدا کرد؟

شاهسوندي: خیر، این پاسخ هیچ‌گاه در هیچ‌یک از ارگان‌ها و نشريه‌هاي سازمان منعکس نشده و اشاره‌ای نیز به آن نشد. پاسخ به مقاله "پرچم..." در شرایطی نوشته شد که گروه ما همزمان زیر ضرب پرچمدار و خانه‌گردی‌های شبانه ساواک بود. پاسخ "پرچم..." در شرایطی نوشته شد که مجید به کارگری فرستاده شده بود. من و مرتضی خلع‌سلاح شده، خانه‌های مخفی و پایگاهی‌ ما، مصادره و محل تردد عناصری مانند بهرام آرام، وحید افراخته و محسن خاموشی شده بود، در عین حال به کار سازماندهی یاران نیز مشغول بودیم. ما از همه سو تحت فشار بودیم. پرچمدار به گمان خود آخرین مقاومت‌ها را درهم‌شکسته و می‌رفت تا با جلوس بر کرسی رهبری سازمان، تاج رهبری پرولتاریا را خود بر سرخویش گذارد.(12)
ما بنا به تجارب و نقض عهدهای پیشین با اطمینان می‌دانستیم که چنین نوشته‌ای هرگز در سازمان منعکس نخواهد شد. ما آن را در روابط درون گروهی خود مطالعه کرده و مضامین آن را با افراد دیگر در میان می‌گذاشتیم.
به ياد دارم که نسخه‌ای از آن را همراه با مقاله "پرچم..." به زندانیانی که تازه از زندان آزاد شده بودند (ازجمله فرهاد صفا، محمد اکبری و...) دادیم. این کار بعدها یکی از چند دلیل خیانت مجید شد.(13) پرچمدار نه از تحولات درون سازمان مطلبی به آنها گفته بود و نه  حتی مقاله "پرچم" را، که اعلام تغییر ایدئولوژی در درون سازمان به آنها داده بود.
چشم‌انداز ايران: در گفت‌وگوی پیشین بخش‌هايی از مقاله "پرچم" را گفتید. می‌دانم که یادآوری و بازگويی آن روزها و ایام "تلخ‌تر از زهر" و آن شرایط سهمگین برای شما چقدر دردناک است. همچنین می‌دانم، یادآوری آن نوشته‌ها و گفته‌ها پس از گذشت سال‌های طولانی، بسیار سخت است، با این همه برای ثبت در تاریخ، هرآنچه را از آن مقاله  به یادتان مانده برایمان بازگو کنید.
شاهسوندي: نام اصلی مقاله "پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته‌تر سازیم" است که جهت اختصار در گفت‌وگو آن را "پرچم" و یا "مقاله پرچم" می‌نامم؛ نویسنده آن هم محمدتقی شهرام بود. همان‌طور که اشاره کردید پیش از این درباره این مقاله صحبت کردیم. در فاصله دو گفت‌وگو، من به منابع دست اولی درباره این مقاله دست یافتم  که به گمانم به‌طور کامل آن را منعکس می‌کند. منابع من درمورد هردو نوشته، هم "پرچم" و هم "جوابیه پرچم" از این قرار است:
الف ـ نوشته‌های جریان مارکسیستی که در همان سال و سال‌های بعد منتشر شد.
ب ـ محفوظات و شنیده‌ها از کسانی‌كه در آن سال‌ها مستقیماً درگیر ماجرا بودند.
در مورد محفوظات هم این توضیح ضروری است که  من در 26 اردیبهشت 1354، یعنی ده روز پس از شهادت مجید و اسارت مرتضی صمدیه‌لباف دستگیر شدم. تا 6 مرداد 54 و دستگیری وحید افراخته با صمدیه در یک سلول بودیم (در این باره بیشتر خواهم گفت). پس از دستگیری افراخته و آغاز همکاری همه‌جانبه‌اش با ساواک، که تا  بازجويی از صمدیه، من و شماری دیگر پیش رفت، از آنجا که هیچ امیدی به زنده‌ماندن نداشتم، اطلاعات خود از این ماجرا را به هم‌سلولی‌های مورد اعتماد (ازجمله عباس داوری) گفتم  تا حقایق با مرگ احتمالی من  دفن نشده و از بین نرود. نمی‌دانم، بد و یا خوب حادثه، باعث شد من از تیغ اعدام نجات پیدا کرده به بند 2 زندان اوین منتقل شوم. رهبران و کادرهای مجاهدین ازجمله مسعود رجوی، موسی خیابانی، عباس داوری، احمد حنیف‌نژاد هم آنجا بودند.
در اوین قرار شد کسانی که از ماجرا جان به در برده‌اند، دانسته‌های خود را که زمان زیادی از آن نمی‌گذشت  مکتوب کنند. آن اطلاعات توسط مسعود رجوی به‌صورت کتابی در زندان تنظیم شد (البته مخفیانه). این کتاب پس از انقلاب باعنوان " تحلیل آموزشی بیانیه اپورتونیست‌های چپ‌نما" منتشر شد، بنابراین بخش عمده اظهارات من مبتني بر مستندات است و بخش دیگر محفوظاتی است که گرچه عبارات  صددرصد نیست، اما "مضمون" کاملاً درست و دقیق است.
بی‌مناسبت نیست، گریزی نیز به سال‌های نزدیک  بزنم و تأکید کنم که رجوی، متأسفانه باوجود نقدِ رفتار و کردار تقی شهرام، از او و سرنوشتش و سرنوشتی‌ که او بر سازمان تحمیل کرد هیچ نیاموخت. ایشان نیز همانند شهرام با بر باددادن فرصت‌های طلايی و تاریخی، به‌جای دموکراتیزه‌کردن سازمان بسته مجاهدین، در قالب حزب و تشکیلاتی ملی و دموکراتیک، سازمان را به ورطه دیگری از "جنس" ورطه تقی شهرام افکند.
همسانی در هدف باعث همسانی در روش نیز شد، چنان‌که رجوی نیز ناگزیر همانند تقی شهرام به "انقلاب ایدئولوژیک درونی" متوسل شد. تقی شهرام سلطه انحصاری و بلامنازع خود را "تحول و مبارزه ایدئولوژیک" نام نهاد و مسعود رجوی همین هدف را،  با کلمات و فرهنگ لغاتی دیگر "انقلاب ایدئولوژیک" درونی نامید. بدین‌سان رجوی باوجود نوشتن کتابي در رد روش، منش و سبک کار تقی شهرام، به بازتولید او پرداخت. من خواندن این کتاب را به همگان توصیه می‌کنم، گرچه گزارشی است از درگیری و تغییرات درون یک سازمان سیاسی ـ نظامی در سال‌های پيش از انقلاب، اما از خلال آن می‌توان به چرايی سرنوشت کنونی سازمان مجاهدین خلق پی برد و نکاتی درس‌آموز در مورد تحولات امروز میهنمان را مشاهده کرد.
سعی من براین است که قسمت‌هايی از مقاله پرچم و پاسخ متناظر به آن بخش را از جوابیه مجید بیاورم. نقل هرچه بیشتر مستندات در عین حال نشان‌دهنده ادبیات سیاسی و"توهم افسارگسیخته"حاکم بر او نیز هست. باشد تا نسل‌های کنونی و آینده میهن، با درس‌آموزی از آنچه بر ما رفت، راه مبارزه سیاسی و مدنی خویش برای ایرانی مستقل، آزاد و آباد را با دوری هرچه بیشتر از چنان روش‌‌هايی دنبال کنند.
1ـ تغییر سمت تدریجی از بازسازی خصلتی به جانب مباحث فلسفی
در "پرچم"  آمده است: "وقتی که ما در یکسال‌ونیم پیش مبارزه ایدئولوژیک را به‌عنوان اصلی‌ترین محتوای آموزش این مرحله مطرح ساختیم آنچه بیشتر و درواقع همه آنچه در ابتدا مد نظر ما بود پرداختن به آن سری از معایب و اشکالاتی بود که به نظر ما مستقیماً از زندگی طبقاتی ما در گذشته و ترکیب روشنفکری سازمان ناشی شده  و طبیعتاً بر عمل سیاسی و تشکیلاتی ما اثر سوء می‌گذاشت."(14)
سپس می‌افزاید: "...مبارزه مزبور بنا به خصیصه انقلابی‌اش در این محدوده متوقف نشد و سرانجام کل ایدئولوژی سازمان را در یک روند صادقانه در برگرفت، به‌طوری‌که که ما می‌توانیم با قاطعیت تمام ورود به یک دوره تحول کیفی جدید در مبارزه ایدئولوژیک را که خصوصیت ممیزه آن  مبارزه اصولی با روبناها و افکار ارتجاعی، اصول و مبانی ایدئولوژی‌‌‌های غیرپرولتری متعلق به طبقات رو به انحطاط جامعه است را اعلام داریم..."(15)
مجید در پاسخ نوشت:
" 1ـ مبتکر این طرح شما نبودید. محمود شامخی و رضا رضايی بودند.
2ـ هدف جمع‌های "بررسی و تصمیم" نه مبانی فلسفی ایدئولوژی،که بررسی نقاط ضعف تشکیلاتی ـ سیاسی و خصلتی افراد در مسیر سازماندهی بهتر و شتاب‌دادن به مبارزه مسلحانه بود.
3ـ شهادت شامخی و سپس رضا رضايی و مشکلات متعاقب آن برای سازمان، انجام این امر را به تعویق انداخت. 4ـ در تابستان 52 و پس از شهادت رضا و به‌منظور جلوگیری از انتقال ضربه به کل سازمان، تشکیلات به‌صورت سه شاخه مستقل سازماندهی شد. در سازماندهی شاخه نقش مرکزیت و مسئولین شاخه از آنچه كه بود هم بیشتر می‌شود. 5ـ شما با نقض قرار مرکزیت مبنی بر عدم‌انتقال نقطه‌نظرات جدید به افراد شاخه، تاحل نهايی آن در مرکزیت وبا سوء‌استفاده از اختیارات تشکیلاتی در شاخه خود، نظرات خود را به‌عنوان نظرات سازمان آموزش دادید.6ـ  شما با اهرم‌های تشکیلاتی  "بازسازی خصلتی و تشکیلاتی" را به‌‌سوي "مباحث فلسفی" تغییر جهت دادید.7ـ به این ترتیب، "تحولات بنیادی" که شما عنوان می‌کنید به کمک اتوریته (اقتدار) تشکیلاتی و سوء‌استفاده ناصادقانه از سازماندهی شاخه‌ای پیاده شد. شما مبارزه‌ای که صرفاً در ابعاد سیاسی ـ تشکیلاتی  و خصلتی(16) و به‌منظور ایجاد فضای مناسب برای کار تئوریک شروع شده بود را آگاهانه و با یک پیچ ظریف بدون این‌که دیگران را در جریان امور قرار دهید... به‌سوی مبارزه علیه مکتب کشاندید."
پرچمدار درستی نظر مجید را این‌چنین تأيید می‌کند: "ما فهمیده بودیم که باید قدم اول با استحکام و جسارت کاملی از طرف خود ما برداشته شود. آن‌وقت لازم بود که با هشیاری فوق‌العاده‌ای مسیرحوادث و پدیده‌هايی را که به‌دنبال این حرکت در مقابل سازمان و سیاست جدید او قرار می‌گرفتند تعقیب [بخوانید تعیین] کرده و با آن برخورد فعال کنیم."(17) 
2- حمله به رهبری گذشته سازمان بخصوص رضا رضايی
به منظور بی‌اعتبارکردن ایدئولوژی همراه با جابه‌جايی‌های تشکیلاتی
در این باره در"پرچم" چنین آمده است: "به‌راه‌انداختن جریان انتقادی از شیوه‌‌‌های رهبری گذشته و همچنین به‌دنبال آن  اجرای سازماندهی جدید براساس ایجاد شرایط مساعد جهت پیاده‌کردن مبارزه ایدئولوژیک در تئوری و عمل، اقداماتی بود که سرعت اولیه لازم را به جریان کار می داد."(18)
مقصود از "رهبری گذشته" کسی نیست جز رضا رضايی در جای دیگر نیز  رهبری رضا رضايی با این عبارات مورد حمله قرار می‌گیرد: "... بدترین ضعف‌ها در کادر رهبری سازمان از شهادت احمد تا شهادت رضا..."   این نیز یعنی خود رضا.
چشم انداز ایران: نوشته‌ها به اندازه کافی گویاست، اما چرا رضا رضايی، کسی‌ که در بحرانی‌ترین شرایط پس از ضربه شهریور 1350  توانسته  بود سازمان را رهبری کرده و از نابودی نجات دهد، این‌گونه مورد حمله و انتقاد  قرار می‌گیرد؟
شاهسوندي: رضا رضايی باوجود فرار پرهیاهوی شهرام از زندان ساری در 15 اردیبهشت52، به‌عنوان عضو مرکزیت پيش از ضربه شهریور50، از نقطه‌ضعف‌ها و انتقادات وارد بر شهرام خبر داشت. رضا تأکید داشت  که "تقی شهرام تا حل مسائل خصلتی و شخصی‌اش نباید وارد کادر رهبری سازمان شود." او این  موضوع را به افراد مختلف ازجمله بهرام آرام گفته بود. رضا تا زمانی که زنده بود مانع از ورود شهرام به مرکزیت شد. تنها پس از شهادت رضا در 25خرداد 52 بود که پای پرچمدار به مرکزیت رسید. با این همه، "زخم" ناشی از "توصیه رضا" هیچ‌گاه خوب نشد. او هر کجا که توانست در بی‌اعتبارنمودن رضا رضايی تلاش کرد، از به‌راه‌انداختن جریان انتقادی علیه شیوه رهبری رضا، البته پس از شهادت او گرفته تا بیان عباراتی مانند "... بدترین ضعف‌ها در کادر رهبری سازمان از شهادت احمد تا شهادت رضا...."
در همین مورد چند نمونه دیگر قابل توجه است:
—شهرام، با دادن اعلامیه در مورد شهادت رضا و تجلیل از نقش او، به بهانه "مقابله با شخصیت‌پرستی" مخالفت کرد. تنها پس از اوج‌گرفتن تبلیغات داخلی و بخصوص خارجی درباره رضا و تحت فشار بدنه تشکیلات، به صدور اطلاعیه آن هم با نسبتی بسیار محدود  اقدام شد.
—در اثر خواست اعضای سازمان، قرار می‌شود که خاطرات، نامه‌ها و سروده‌های رضا منتشر شود. پرچمدار با این کار مخالفت می‌کند. سرانجام نیز عمده اسناد  و دست‌نوشته‌های مربوطه را از بین می‌برند.
وقتی تئوری " هدف وسیله را توجیه می‌کند" در خدمت انتقام‌گیری و تمایلات جاه‌طلبانه شخصی قرار گیرد، وقتی هدف "رهايی پرولتاری کبیر" و "انقلاب رهایی‌بخش طبقاتی" در "بزنگاه تاریخی خویش" اعلام شود چه باک از چند جان ناقابل! و چند! دروغ ناچیز و هتک حرمت فردی و انسانی.
ـ به‌راه‌انداختن جریان انتقادی از شیوه‌های رهبری گذشته دقیقاً در این راستاست.
ـ دیگرهدفِ بی‌اعتبارکردن رهبری گذشته، حمله به بنیادهای عقیدتی سازمان است.
با این همه، حملات و انتقادات به رهبری گذشته سازمان، به‌تنهايی به نفی اعتقادات  نمي‌انجامد، چرا که ساختار و پایه‌های سازمان بر ایدئولوژی دیگری غیر از تفکر پرچمدار نهاده شده است. ابزار دیگری مانند جابه‌جايی تشکیلاتی، باعنوان"... سازماندهی جدید  جهت ایجاد شرایط مساعد  برای پیاده‌کردن مبارزه ایدئولوژیک در تئوری و عمل..." لازم است.
از این روشن‌تر می‌شود؟
3ـ خردکردن شخصیت اعضا و منتقدین با عناوین گوناگوني چون اندیويدالیست خلص و ناب
یکی از شیوه‌های از بین‌بردن "مقاومت" حملات شدید و موهن بر سر نقايص (داشته و یا نداشته) افراد است. حملات از موضع تشکیلات و با چنان شدت و حِدّتی باید انجام گیرد که قدرت مقاومت و برخورد فعال "فرد" با مسائل ازجمله مسائل ایدئولوژیك از او سلب شود.
موارد متعددي پیش آمد که فردِ تحت برخورد، به‌راستی دارای آن نقاط‌ضعفی که به‌خاطر آن مورد حمله قرار می‌گرفت نبود، اما از آنجا که " سازمان" این مطلب را می‌گفت جای چون و چرا نبود. این افراد چنان به همه‌چیز خود شک می‌کردند که گاه عیب و نقص نداشته را می‌پذیرفتند و گاه برای حفظ مواضع، ناصادقانه انتقادات را قبول می‌کردند. نتیجه فاجعه‌بار موارد فوق چند ماه بعد در سلول‌های کمیته مشترک ساواک نشان داده شد.
نمونه‌های فراوانی بود که غرور و خودخواهی فرد به شدیدترین نحو کوبیده می‌شد و درنهايت مسئله به روحیه اندیویدوالیستی ناشی از مذهب منسوب می‌شد. منفعت‌طلبی فرد در جریان امور به دیدگاه ایدئولوژیک او درباره سود و زیان (بهشت و جهنم) ارتباط داده می‌شد و نگاه پاترنالیستی به نقش مردم، به رابطه پیامبران و توده‌ها ارتباط داده می‌شد.
"پرچم" در وصف نیروهای مذهبی سازمان می‌نویسد: "اینان کسانی هستند که توده‌ها را بسان رمه‌ها و گوسفندانی می‌دانند که تنها باکیش چوپانان حرکت می‌کنند (اشاره به نقش انبیا)... اینها به‌مثابه اندیویدوالیست‌های خلص جریان جبری و ضروری (تحول) را به افراد نسبت می‌دهند و می‌گویند اگر فلان رفیق می‌بود فلان مسئله به فلان شکل صورت نمی‌گرفت...."
"پرچم" مدعی می‌شد که نیروهای مذهبی با انگیزه‌های اندیويدوالیستی و کاسبکارانه فردی ازجمله طمع بهشت و ترس از جهنم به مبارزه کشیده می‌شوند. او همین اتهام را به مجاهدین می‌زد.
مجید در جوابیه پرچم نوشت: "...شما مجاهدین را متهم می‌کنید که انگیزه مبارزاتی آنها مسئله بهشت و جهنم است و می‌خواهند با کشته‌شدن به بهشت برسند و این برداشتی اندیويدوالیستی از مبارزه است. ما جواب می‌دهیم که از نظر مجاهدین رسیدن به بهشت از راه مبارزات اجتماعی در راه توده‌های محروم و در راه آنها مبارزه‌کردن و فداشدن امکان‌پذیر است... .
می‌پرسيم آیا کسی‌که جانش را در راه خلق فدا می‌کند اندیويدوالیست است؟ آیا کسی‌که به مبارزه توده‌ای طولانی‌مدت معتقد است و سال‌هاي دراز نیز در آن راه کوشش کرده اندیویدوالیست است؟
اگر بتوان  چنین افرادی را اندیویدوالیست، آن هم اندیویدوالیست خلص و ناب نامید، در آن صورت عناصر فردگرايی که "خود" را محور عالم  و حلاّل تمام مسائل و مشکلات دانسته، تحولات اجتماعی  و طبقاتی جامعه را به خود و حضور خود نسبت می‌دهند چه باید بنامیم؟ [اشاره به خود پرچمدار است]
ثانیاً در سراسر مقاله پرچم شما تنها یکبار و این‌گونه استدلال نیروهای مذهبی را نقل می‌کنید که آنها می‌گویند "اگر فلان رفیق می‌بود فلان مسئله به فلان شکل صورت نمی‌گرفت"، چرا مشخص نمی‌کنید که فلان رفیق و فلان مسئله و فلان شکل کدام است؟..."
مجید  سپس می‌افزاید: "...در دوران رضا رضايی و پس از آمدن محمود شامخی از خارج کشور، برای اولین بار تصمیم به ایجاد جمع‌های "بررسی و تصمیم" گرفته شد. بعدها در فقدان رضا و توسط شما سمت‌گیری برخلاف توافقات اولیه به‌سوی مبانی مکتب و مذهب کشانده شد. اینجا بود که من در مرکزیت اعلام کردم که اگر رضا می‌‌بود این مسئله بدین‌صورت انجام نمی‌شد."
بی‌مناسبت نیست مطلبی راکه  مجید در تأيید خودخواهی و فردگرايی پرچمدار برایم تعریف کرد نقل کنم: در یکی از جلسات مرکزیت مرکب از تقی شهرام، بهرام آرام و مجید شریف‌واقفی، مجید بی‌مقدمه خطاب به پرچمدار می‌گوید: "تو همه را به "تحلیل از خود" و"انتقاد از خود" واداشته‌ای، اما خودت تا به حال، یکبار هم که شده "تحلیل و انتقاد از خود" کوچکی نکرده‌ای! مگر انسان بی‌عیب و نقص هم، قابل تصور است و اصلاً وجود دارد؟ نکند تو انسان مطلقی؟"
شهرام که انتظار این سخن را نداشته، در پاسخ مجید می‌گوید: "...راست می‌گويی من هم باید از خود انتقاد بکنم."
پرچمدار پس از کمی تأمل و به‌اصطلاح در فکر فرورفتن می‌گوید: " بزرگترین انتقاد وارد بر من، پیچیدگی جهان مادی و سادگی ذهن من است."
او بدین‌سان به‌جای تحلیل و انتقاد، به گفته مجید، از خود "تجلیل" می‌کند.
4ـ  تواضع!! تاریخی پرچمدار
همزمانی نقش تاریخی او!! با تحولات زیربنايی جامعه
در مقاله "پرچم" و پیش از آن "جزوه سبز" بارها ادعا شده بود که مبارزه ایدئولوژیکی درون سازمان نه یک تمایل و گرایش روشنفکرانه، بلکه ناشی از تغییر و تحولات بنیادی و زیربنايی در ساختار طبقاتی جامعه است. درست به‌خاطر چنین تصوری بود که تقی شهرام متواضعانه! خود را سخنگوی صادق! تحولات زیربنايی! جامعه می‌دانست.
چنین ادعای متواضعانه!!‌ای البته کلام و عمل او را تا حد" ضرورت تاریخ و انقلاب" بالا می‌برد و کیست که جرأت ایستادگی در مقابل چرخ‌های سنگین تاریخ و مبارزه طبقاتی داشته باشد و زیر گام‌های پرولتاریا، له و نابود نشود؟
در نشریه داخلی آذر ماه 1353 در "مقدمه‌ای بر اعلامیه کمیته هماهنگی انقلابی سازمان‌های چریکی امریکای لاتین " شهرام چنین  می نویسد: "اگرچه ایدئولوژی پرولتاریا، از نفوذ و گسترش ذهنی طولانی‌ای در تاریخ 70-60 ساله اخیر ما برخوردار بود، اما این بار این پایه ذهنی، همگام با ایجاد و تشکل طبقه کارگر، عینیت تاریخی خویش را بازمی‌یافت... ."
همان‌جا می‌افزاید: "اگر تا سال‌های 40 روشنفکر پرولتاریا نه به اعتبار وجود شرایط عینی ایجاد طبقه کارگر و لزوماً ظهورایدئولوژی روشنفکر این طبقه، بلکه به‌دلیل تأثیرپذیرفتن از فرهنگ انقلابی جهانی و مبارزات انقلابی تحت رهبری ایدئولوژیک پرولتاریا امکان وجود داشت، اما در نقطه‌عطف چنین تحولی بنیادین، عمده عناصر عینی چنین تفکری هم افزوده می‌شد.
ایدئولوژی پرولتاریا که تاکنون بر زمینه‌های مساعد ذهنی در ایران حرکتی 60 ساله مملو از فرازونشیب‌های گوناگون پیموده بود، اکنون عینیت تاریخی می‌یافت... تحول ایدئولوژیک ما... امری نبود که در جریان کار روشنفکرانه محفل‌های سیاسی به‌وقوع پیوسته باشد. این تحول در کوران مبارزه انقلابی ـ در شکل‌هاي مختلف آن و همگام با تحولات زیربنايی جامعه ـ
رشد بورژوازی وابسته، تشدید استثمار، رشد کمّی و کیفی پرولتاریا، به‌هم‌خوردن ترکیب طبقاتی جامعه و گذار به‌ سمت ترکیب‌بندی جدید صورت گرفته... ."(19)
در"پرچم" و بعدها  بیانیه اعلام مواضع... درباره چگونگی  تغییر ایدئولوژی چنین آمده است:
"... این حقیقت عظیم و جهانی برای ما آسان به‌دست نیامده است. ما نه دراثر مطالعه این کتاب یا آن جزوه، نه در اثر توصیه این فرد یا گرایش آن فرد و نه تحت‌تأثیر عواطف و احساسات، بلکه با عبوراز کوره گدازان ده‌سال کار انقلابی، با فداکردن بهترین جوانان رزمنده... .با عبور از راه‌های پرپیچ‌وخم مبارزه بی‌امان ایدئولوژیک... به این نقطه رسیده‌ایم. از این نظر، این تجربه و این نتیجه، دیگر یک تجربه محدود محلی و خاص یک گروه یا سازمان نیست، بلکه تجربه‌ای است که ریشه در بطن مبارزه انقلابی خلق ما و شاخه در تمام مبارزات انقلابی توده‌های زحمتکش جهان دارد...."
همان‌طور‌كه مي‌بينيد تواضع به اندازه کافی است. سطحی‌نگری و جزمیت چنان ادعاهايی‌که برای هر تحول ذهنی به‌طور مکانیکی مابه‌ازای بلاواسطه طبقاتی جست‌وجو کند، در گوش گوینده آن پژواک(20)  بسیار دلنشین و طنین‌اندازي داشت و نوآموزان تازه الفبای مارکسیستی فراگرفته را شور و وجدی کودکانه می‌داد، اما سطحی‌نگری چنان دعاوی و نظریه‌های من درآوردی چنان بود که پس از فرونشستن گردوغبارها و هیاهوهای اولیه، بعدها گریبان خود پرچمدار را گرفت. او این بار برای در" رهبری ماندن" به خلق "تئوری رکود" پرداخت.(21)
 مجید در پاسخ پرچم نوشت: "...شما طوری نوشته‌اید و رفتار می‌کنید که گویا تاریخ و پرولتاریا منتظر قدوم مبارک شما بودند تا همه مسائل یکی پس از دیگری به برکت وجود شما و سر انگشتان سحرآمیزتان حل شود. این‌گونه است که "زیربنا" و "طبقات" نیز گوش به فرمان شما و تابعی از تغییر مواضع عقیدتی شما شده‌اند، چون شما تغییر عقیده داده‌اید، جامعه هم پرولتریزه‌شده و طبقه کارگر هم گوش به فرمان شما رشد وگسترش یافته است. "
مجید نوشت: "...اگر شما واقعاً‍ مارکسیست شده‌اید و مسئله دیگری ازجمله قدرت‌طلبی و رهبری‌طلبی برای شما مطرح نیست، چرا سازمان مجاهدین را که به‌زعم شما نماینده خرده‌بورژوازی است به ما وانمی‌گذارید و سازمان پرولتری خود را ایجاد نمی‌کنيد و یا مثلاً با چریک‌های فدايی نمی‌روید؟..."
چشم‌انداز ايران: در زمان رهبری رضا رضايی روابط و همکاری‌های مبارزاتی میان سازمان مجاهدین و چریک‌‌های فدايی برقرار بود، پس از سلطه جریان مارکسیستی این روابط چگونه ادامه پیدا کرد؟

شاهسوندي: مجید بارها به من می‌گفت: "...اینها با فدايی‌ها آبشان توی یک جوی نمی‌رود. مسئله این نیست که هر دو مارکسیست هستند، مسئله این است که پرچمدار می‌گوید؛ فدايی‌ها ازطریق خواندن کتاب و جزوه به مارکسیسم رسیده‌اند و ما در"کوران و جریان عمل انقلابی".
مجید می‌گفت:" پرچمدار خودرا نماینده جریان واقعی مارکسیستی می‌داند و اگر هم شعار وحدت می‌دهد، وحدت دیگران با اوست. در وحدت پیشنهادی، او می‌خواهد دست بالا را داشته باشد."
به گفته مجید: " برای پرچمدار "صرفاً" مسئله مذهب و مارکیسسم مطرح نیست، بلکه رهبری‌طلبی و قدرت‌طلبی، انگیزه اصلی  است که پوشش تئوریک مارکسیستی بر تن کرده است."
از روابط مجاهدین با گروه‌های مبارز و ازجمله سازمان چریک‌های فدايی پيش و پس از این ماجرا پرسیدید؛ یکی از اصول مبارزاتی و استراتژیک  سازمان مجاهدین، بسیار پيش ازسلطه و حتی حضور تقی شهرام "وحدت مبارزاتی در میدان عمل" و "ضرورت وحدت مبارزه ضدامپریالیستی" علیه استبداد و امپریالیسم بود.
برمبنای چنان نگرشی، میان ما و چریک‌ها همیشه روابط دوستانه برقرار بود. ما تجربیات و دانسته‌های مبارزاتی خود در زمینه‌های گوناگون، بخصوص تشکیلاتی، فنی، اطلاعاتی  و امنیتی را مبادله می‌کردیم، البته می‌دانستیم که در میان چریک‌های فدايی دو نگاه و دو نگرش نسبت به مجاهدین وجود دارد:
—یک نگاه، گرچه ما را به‌عنوان سازمان طبقه خرده‌بورژوازی می‌شناخت، اما در عین حال معتقد بود که  "در مرحله انقلاب ملی ـ دموکراتیک با خصیصه ضدامپریالیستی"  خرده‌بورژوازی متحد استراتژیک پرولتاریا (یعنی خودشان) است، بنابراین بر گسترش و تحکیم روابط با ما تأکید داشت.
—نگاه دیگر، که آن هم  ما را سازمان طبقه خرده‌بورژوازی می‌دانست بر این باور بود که مجاهدین  یک سازمان خرده‌بورژوايی "سنتی" و کلاسیک نیستند، بلکه دارای  جاذبه‌های سیاسی‌ ـ ایدئولوژیک و مبارزاتی‌‌اند. بنابر این نظر، مجاهدین با ایدئولوژی التقاطی و شعارهایشان (ازجمله جامعه بی‌طبقه توحیدی)، همراه با شرکت فعال در مبارزه مسلحانه، باعث سردرگمی پرولتاریا و نیروهای چپ شده، در پیوستن آنها به سازمان اصلی و پیشتاز پرولتاریا (یعنی خودشان) مشکل ایجاد خواهند کرد. این نظر، مجاهدین را رقیب می‌دید تا رفیق.
ما از همان سال‌های اول شروع مبارزه، از این‌گونه تحلیل‌ها باخبر بودیم، ولی برایمان کمترین اهمیتی نداشت. کفه ترازوی حمایت‌های ما همیشه سنگین‌تر بود و ما نسبت به این مسئله نیز غافل نبودیم. مجاهدین در میدان مبارزه و عملیات، در صحنه سیاسی و اجتماعی و جذب نیرو، در حیطه امکانات فنی و تکنیکی، در شجاعت، خلاقیت و جانبازی و خلاصه هرآنچه برای مبارزه درآن زمان ضروری بود، کم نداشتند.
در تبادل اطلاعات و ديگر امکانات، برخلاف نظر پرچمدار، ما نه از موضع خودکم‌بینی خرده‌بورژوايی، بلکه براساس اصول اعتقادی خود عمل می‌کردیم. روابط و عملکرد مجاهدین براساس مواضع اعتقادی، ضرورت‌های عینی و عملی مبارزاتی، تعیین و تعریف می‌شد. خوبست به چند مورد اشاره کنم:
1ـ  من خود شاهد چندین مورد کمک‌های مالی سازمان به دیگر گروه‌های مبارز غیرمسلمان ازجمله چریک‌های فدايی خلق بودم.
2ـ چندین مورد تماس افراد با سازمانشان قطع شده بود از طریق ما به سازمان متبوع خود وصل شدند.
3ـ انواع دستگاه‌های شنود، توسط‌"گروه الکترونیک" سازمان ساخته شده بود. به این دستگاه‌ها"صامت" می‌گفتیم. "صامت" در حفظ امنیت و جان افراد سازمان نقش درجه اول و منحصر به فردی بازی می‌کرد به نحوی‌که رضا رضايی آن را  "امکان استراتژیک" نامید. اهمیت "صامت" ده‌ها برابر اهمیت سلاح و مهمات بود. دستور سازمانی این بود که "تحت هر شرایطی، اطلاعات مربوط به صامت باید حفظ شود." درنتیجه برای حفظ "صامت" اگرکشته  هم می‌دادیم، جا داشت.چنان اهمیتی باعث شده بود تا شماری از زیرمجموعه‌های سازمانی خودمان از وجود "صامت " خبر نداشتند. اخبار و اطلاعات به‌‌دست آمده از طریق صامت به وسیله "جزوه امنیتی" در اختیار آنان قرار می‌گرفت.با این همه ما بدون حسابگری و کاسبکاری و یا خودکم‌بینی "خرده‌بورژوايی!!" این امکان را در اختیار رفقای فدايی قرار دادیم.

چشم‌انداز ايران: ماجرای فرار اشرف دهقانی از زندان قصر و نقش سازمان دراین مورد را فراموش کردید!
شاهسوندي: خیر فراموش نکرده بودم،  این نیز یکی از نمونه‌های معروف  است که باید کمی بیشتر درباره آن صحبت کنم،  بخصوص که خوشبختانه خانم اشرف دهقانی هنوز زنده هستند.
ماجرا از این قرار بودکه در نوروز 1352، در بند زنان ملاقات‌ها "حضوری“ (به‌صورت رفتن ملاقاتي‌ها به داخل زندان) بود. در ملاقات‌ها مشخص شد که کنترل امنیتی بسیار کم است، به‌طوری‌ که می‌شد فرار کرد.
در این ایام ناهید جلال‌زاده، ازخواهران سازمانی (همسر محمدرضا سعادتی) در بند زنان زندان قصر بود. اشرف دهقانی، شهین توکلی و رقیه دانشگری از چریک‌های فدایی نیز در همان بند بودند. ناهید جلال‌زاده موضوع را با اشرف دهقانی  در میان می‌گذارد و قرار می‌شود دو نفری  در طرح  فرار شرکت کنند. ناهید جلال‌زاده، در ملاقات، موضوع را با صدیقه رضايی که آن ایام هنوز مخفی نشده بود، در میان می‌گذارد. پس از آن، تمام اقدام‌هاتوسط صدیقه رضايی و خانواده‌های هوادار مجاهدین، سازمان داده می‌شود.(22)
طرح ساده ولی ابتکاری بود. شماری از خواهران علنی مرتبط با سازمان در زیر چادرهای خود چادر و کفش‌‌های اضافی می‌بردند. در آن ایام کنترل بدنی صورت نمی‌گرفت. قرار بود با هماهنگی‌های لازم خانواده‌های ملاقات‌کننده  فضا را شلوغ کرده و سرِ نگهبانان را با صحبت گرم کنند، سپس ناهید و اشرف با چادر و کفش‌های از پيش آماده شده همراه با ملاقات‌کنندگان از زندان خارج شوند.
در روز موعود، قضایا طبق برنامه پیش می‌رود. هر دو چادر به‌سر در حال خارج‌شدن بودند که ناهید جلال‌زاده مورد توجه و سوءظن یک نگهبان قرار گرفته و متوقف می‌شود. اشرف چند قدمی جلوتر از ناهید بود. او با حمایت و پشتیبانی خانواده‌های مجاهدین به حرکت خود ادامه می‌دهد. با شلوغ‌کردن شماری از خانواده‌ها، او همراه آنان  به‌سوي در اصلی می‌رود. در آنجا نیز خانواده‌ها دور او را گرفته با مشغول‌کردن نگهبانی او را به بیرون از زندان می‌رسانند. مأموران تا بیایند و بجنبند اشرف دهقانی از زندان فرار کرده بود(5 فروردین 1352).
تا این ایام،سازمان چریک‌های فدايی از ماجرا  بی‌خبر است. اشرف دهقانی، مدتی میهمان  هواداران مجاهدین در شهرهای گرگان، تهران  و مدتی نیز میهمان مهمترین  خانه  پایگاهی  مجاهدین بود. او سپس  توسط رضا رضايی به چریک‌ها وصل شد.
یک‌سال پس از این ماجرا، خانم دهقانی یکبار دیگر نیز در پی ضربه ششم اردیبهشت1353 ساواک به چریک‌های فدايی و قطع‌شدن ارتباطش، از طریق امکانات علنی مجاهدین و ازجمله مادر معصومه شادمانی (کبیری) دوباره به سازمان متبوعش وصل می‌شود.
دوسال پس از این فرار، در پی دستگیری وحید افراخته (تکامل!! یافته بعدی و قاتل شریف‌واقفی) و خیانت آشکار او شماری از کسانی‌که در این فرار دست داشتند  لو رفته و دستگیر می‌شوند. عفت محمدی (همسر مجاهد محمد محمدی)، مادر معصومه شادمانی (کبیری)، حلیمه خراسانی، مهدی اسماعیل‌پور، حسن محمدی، هاشم خراسانی، شعبان اردکانی، جعفر اردکانی، تقی نجفی، طاهره قره‌داغی و بالاخره حسین خراسانی که نقش تعیین‌کننده‌ای در این ماجرا داشت از این زمره‌اند.
چشم‌انداز ايران: حال بپردازیم به مناسبت دو سازمان پس از سلطه تقی شهرام.
شاهسوندي: گروه الکترونیک(23) سوای تجهیزات پیشین، "صامت"های جدیدی ساخته بود. "صامت"های نسل اول، شنود تیم‌های عملیاتی کمیته مشترک  و ستاد فرماندهی آنها بود که بسیار مؤثر بود، اما با دستگاه‌های جدید ما می‌توانستیم تیم‌های "تعقیب و مراقبت"، مکالمات و تلفنگرام‌ها و گزارش روزانه مناطق شش‌گانه ساواک تهران و حتی مکالمه‌هاي تلفن ـ بی‌سیمی مقام‌هاي درجه اول کشور مانند مکالمه هویدا با مجیدی رئیس سازمان برنامه و یا مکالمه تلفنی دکتر اقبال و شماری از مکالمه‌هاي  تلفن ـ بی‌سیمی  مقامات دربار را  شنود و البته ضبط کنیم.
دستگاه‌های شنود جدید؛ "صامت‌های نسل دوم"  و بعد هم "نسل سوم" حجم عظیمی از اطلاعات دقیق را در اختیار ما می‌گذاشت. حجم و دقت اطلاعات چنان بود که برای منتشرکردن آن مجبور می‌شدیم بخش‌هايی را مخدوش کنیم تا ساواک به منابع اطلاعاتی ما شک نکند (این یکی از وظایف من در گروه الکترونیک بود). به کمک "صامت"های جدید ما همیشه چند قدم جلوتر از ساواک و کمیته ضد مشترک خرابکاری بودیم، چون اطلاعات تعقیب و مراقبت بعدها به تیم‌های عملیاتی داده می‌شد.
حوالی فروردین 54، "شنود" ما نشان می‌داد که  یک تیم از فدايیان مستقر درکرج ، در تور تعقیب و مراقبت  گسترده ساواک هستند، از آنجا که ما (من و صمدیه) می‌دانستیم سازمان تجهیزات شنود را در اختيار فدايی‌ها هم گذاشته، از این‌که آنها نسبت به تعقیب و مراقبت خود بی‌اطلاعند، تعجب کردیم. من شخصاً مسئله را با مجید در میا ن گذاشتم و او با لبخندی بسیار تلخ و فراموش ناشدنی گفت:
"...این هم از خصايص خرده‌بورژوايی ماست که در راستای وحدت و مبارزه ضدامپریالیستی همه امکاناتمان را در اختیار فدايی‌ها می‌گذاشتیم، ولی پرچمدار چون در مقابل رفقای پرولتر و هم‌مسلک خود "احساس مسئولیت خرده‌بورژوايی" ندارد احتیاجی هم برای کمک به آنها نمی‌بیند... ."
مجید تأکید کرد: "پرچمدار می‌گوید چون فدايی‌ها در نگهداری صامت نوع اول کوشا نبوده‌اند  دستگاه‌های جدید را به آنها نداده‌ایم، اما به نظر من مسئله بیش از این است. او می‌خواهد در مناسبات با فدايی‌ها دست بالا را داشته باشد."
شهید حسن ابراری، که او نیز از تصفیه‌شدگان بود، بعدها در زندان اوین همین ماجرا را چنین تعریف کرد:  "...من وقتی مطلع شدم که سازمان، اطلاعات امنیتی و دستگاه‌های جدید شنود را به فدايی‌ها نداده، به فرد رابط سازمان اعتراض کردم .او بعدها جواب آورد که "چون آنها اپورتونیست هستند اطلاعات را به آنها نمی‌دهیم." (این سخنان پس از متلاشی‌کردن روابط ما و تصفیه‌های خونین است).
چشم‌انداز ايران: خواهش می‌کنم ادامه مقاله "پرچم"،  ساختار و تقسیم‌بندی‌های آن را بیان کنید.
شاهسوندي: مقاله پرچم در آذر ماه 1353 در نشریه داخلی سازمان منتشر می‌شود. ساختار نوشته چنین است:
1ـ چرايی و ضرورت مبارزه ایدئولوژیک درونی
2ـ سابقه ماجرا؛ تشکیل جمع‌های بررسی و تصمیم
3ـ بررسی انواع گرایش‌هاي انحرافی در درون سازمان
4ـ تقسیم‌بندی و اولویت‌گذاری برای برخورد با جریان‌های انحرافی
5ـ یکسال مبارزه ایدئولوژیک
6ـ گزارش برخورد با یک جریان انحرافی و نتایج حاصل از آن
7ـ تعیین دستور کار و مضمون مبارزه ایدئولوژیک برای مرحله کنونی
***
پرچم، سه جریان انحرافی را به شرح زیر می‌شمارد:
1ـ جریان دگماتیسم مذهبی
2ـ جریان نهيلیستی و پوچ‌گرایانه. (گاه ماتریاليسم مبتذل هم خوانده می‌شد)
3ـ جریان اپورتونیست چپ‌نمای سلطه‌طلب(24)
سپس به مشخصات هريک می‌پردازد و درباره جریان دوم یعنی  جریان پوچ‌گرایانه و نهیلیستی می‌نویسد: "...این جریان با پاسیویزیم (انفعال) تشکیلاتی مشخص می‌شود. اینان کسانی هستند که  با گرایش‌های روبنايی طبقات رو به زوال به مبارزه کشیده شده‌اند. با فروریختن آن انگیزه‌ها و سخت‌ترشدن شرایط مبارزه از سمت‌گیری به‌سوی  مبارزه پرولتاریا خودداری کرده‌اند. اینان بی‌عملی خود را در پوشش شعارهای ماتریالیستی توجیه می‌کنند. افراد این جریان به نوعی جبرگرايی و ماتریالیسم مبتذل گرفتار شده‌اند، انتقادی نمی‌کنند تا انتقادی نشوند، از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کنند، با ضعف‌های خود سازش می‌کنند و در این راه حتی به توجیه‌کاری و مواضع عدم‌صداقت نیز سقوط می‌کردند، براي نمونه به فردی از این جریان مسئولیتی در یک شهرستان پیشنهاد شده بود و او با انواع توجیهات از قبول آن خودداری می‌کرد. آخر کار نیز مسائل امنیتی را مطرح کرد که اگر من به فلان شهرستان بروم اطلاعاتم زیاد می‌شود. اینها همان ماتریالیست‌های مبتذلی بودند که حداکثر وقایع را تفسیر می‌کردند، ولی از تغییر خبری نبود."
"پرچمدار"، فرستادن این افراد به کار تولیدی و کارگری  را وسیله‌ای برای کسب صلاحیت  مبارزاتی توسط آنان می‌دانست: "کسانی‌که به علل گوناگون منافعی در حفظ وضع موجود داشته و گرایش‌هاي انحرافی عمیق‌تری که مستلزم یک دوره آموزش در جریان کار تولیدی و توده‌ای بود، داشتند از تمام مسئولیت‌های خود خلع شده و تا کسب صلاحیت‌های لازمه و با نظارت و آموزش سازمان به کار تولیدی فرستاده شدند."
 "پرچم" درباره جریان نهیلیستی  می‌نویسد: "...با این‌که هنوز در گوشه و کنار آثار و عوارضی از خود بروز می‌دهد، اما خود بالذاته هر آینه در کنار گرایش اول و سوم قرار نگیرد نمی‌تواند حالت فعالی به خود گرفته و نیروی قابل‌توجهی را تشکیل دهد..."(25) 
پرچم سپس به جریان انحرافی دیگر "اپورتونیست چپ‌نمای سلطه‌طلب " پرداخته و چنین می‌نویسد: "...دراین زمان بود که ماهیت ضد انقلابی و مضمون اساساً ضدتشکیلاتی برخی موضع‌گیری‌ها، برخی نظرات و پیشنهادات که گاه حتی در قالب انتقادات خوش آب و رنگ و به‌اصطلاح قاطعانه و انقلابی درمی‌آمد به مرور روشن گشت... ."  
پرچم  می‌نویسد از آنجا که این جریان؛  1ـ فعال بود،  2ـ تحت پوشش چپ انتقادات خود را وارد می‌کرد، 3ـ کادرها و توده‌های سازمانی را نسبت به رهبری دچار تردید و بدبینی می‌كرد و  4ـ در کوتاه‌مدت خطری فوری  داشت، یک سال پیش به عنوان تهدید اصلی مرحله مبارزه ایدئولوژیک  شناخته شد.
بخش عمده  مقاله پرچم به گزارش برخورد با این به‌اصطلاح جریان اختصاص دارد.
چشم‌انداز ايران: مقصود شهرام از عبارات فوق چیست؟
شاهسوندي: خلاصه‌ای از به‌اصطلاح جریان اپورتونیسم چپ‌نمای سلطه‌طلب: علیرضا سپاسی آشتیانی از اعضاي حزب ملل اسلامی  و سپس "حزب‌الله"  پيش از انقلاب بود. او پس از ضربه شهریور50 به سازمان مجاهدین پیوست و  در عملیات متعدد نظامی شرکت کرد و به مدارهايی از مسئولیت تشکیلاتی رسید. او در این ایام در شاخه تقی شهرام و با مسئولیت او قرار دارد.  سپاسی انتقادی به سازمان و مسئول خود (تقی شهرام) می‌نویسد. او سازمان را به‌خاطر "دوری از توده‌ها" و رفیق مسئول را به‌خاطر  داشتن "روحیه سلطه‌طلبی و پاترنالیستی"  و "زندگی مرفه" مورد انتقاد قرار می‌دهد و مثال‌هايی نیز در تأيید انتقاد خود می‌آورد. سپاسی در انتقاد از شهرام، "غرور" پاترنالیسم"، "تحقیر توده‌ها و کادرها و "یکه‌تازی مرکزیت جدید" را مورد انتقاد قرار می‌دهد.(26) سپاسی خواسته بود که "شورايی مرکب از مسئولین سازمان، مرکزیت را تحت کنترل و حسابرسی قرار دهد."
او "پیشنهاد کرده بود که "هر سه ماه یکبار جلساتی از افراد شاخه‌ها تشکیل شود که هم به اصلاح سبک کار و نارسايی‌ها و تبادل فکری بپردازد و هم از مرکزیت در قبال وظايف  هماهنگی و مسائلی که به هر ترتیب به کار اصلی سازمان مربوط می‌شود حسابرسی شود."(27)
رفیق مسئول! برحسب عادتی دیرین به‌جای پاسخ به انتقادهاي سپاسی از موضع سازمان به وی می‌تازد.  او پاسخ خود به انتقادات سپاسی را "جوابیه سازمان" می‌نامد و متقابلاً سپاسی را به خودخواهی، فرصت‌طلبی، چپ‌نمايی و سلطه‌طلبی  متهم می‌کند؛ مشابه همان اتهاماتی که سپاسی به او زده بود.
پرچمدار از علیرضا سپاسی و انتقاد او، به‌اصطلاح جریان می‌سازد به‌نام "جریان اپورتونیست چپ‌نمای سلطه‌طلب". بخش بزرگی از مقاله "پرچم" به برخورد با این به‌اصطلاح جریان و سرانجام آن اختصاص دارد.
برخورد شهرام با سپاسی بسیار قاطع و پرزور است. توجه کنید:
"... با وجودی که بادهای ضعیف و مسمومی که شروع به وزیدن کرده است، به‌هیچ‌وجه شکل غالب و جریان عام سازمان را تشکیل نمی‌دهد، اما... در عین حال چنانچه برخورد اصولی و پیگیر با آنها نشود و چنانچه هشیاری خود را در مقابل پیدایش و ظهور آنها که در شکل‌های خوش آب و رنگ تظاهر می‌کنند بالا نبریم، بالقوه امکان دارد که به توفان‌های مخرب و مسمومی تبدیل شوند که حیات سیاسی تشکیلات را به مخاطره بیندازند. هرگونه گرایش لیبرالیستی، هرگونه اعمال تمایلات فردی و هرگونه تضعیف مرکزیت و قوانین انضباطی  تحت لوای مبارزه با پاترنالیسم و مبارزه با غرور سازمانی باید ریشه‌کن گردند." (نقل به عینه از مقاله پرچم)
جوابیه شهرام با "پتک تشکیلات" چنان بر سر سپاسی فرود می‌آید که  او عقب‌نشینی و اظهار ندامت می‌کند، انتقادات خود را پس می‌گیرد و به صلاحیت رفیق مسئول و سازمان اعتراف می‌کند.  او اعتراف می‌کند که "من نمی‌توانستم واقعیات را ببینم. من به خیال خود ضعف‌های مسئولم را می‌دیدم، درحالی‌که او دارای نقاط‌قوت فراوانی است که من نمی‌توانستم و یا نمی‌خواستم ببینم...."
در پی این ندامت‌نامه، پرچمدار نیز به لطف آمده، در پرچم چنین می‌نویسد: "...این رفیق پس از یکسال مبارزه ایدئولوژیک عاقبت توانست مواضع انقلابی خود را حفظ کند و به همین دلیل توانست به انتقاد از خود بپردازد، هرچند به‌طور کامل به تمام ضعف‌ها و نقایص خود پی نبرده است و کماکان باید روی آنها کار بکند، ولی دیگر به‌عنوان یک جریان انحرافی نیست...
آری رفقا! ما طی یکسال مبارزه ایدئولوژیک توانستیم پیروزمندانه از یک مرحله مبارزه ایدئولوژیک آبدیده بیرون آيیم  و توانستیم خلوص و صفای ایدئولوژیک درون سازمان را بالا ببریم."(مقاله پرچم)
مجید در پاسخ می‌نویسد: "...شما در مقاله "پرچم" ما را متهم می‌کنید "...هنگامی‌که می‌خواستیم فرد اپورتونیست سلطه‌طلب را بکوبید عناصری از جریان دگماتیسم مذهبی از ما خواستند که لحن نوشته را ملایم‌تر کنیم و ما آن‌وقت به‌خاطر مواضعی که آنها داشتند این مسئله را قبول کردیم و به همان میزان نیز اشتباه کردیم."اما     ما     می‌گويیم:
آری پرچمدار کبیر!
ما در آن موقع مخالفت کردیم چرا که تو می‌خواستی با استفاده از اقتدار تشکیلاتی سازمان جواب انتقادات  فردی را بدهی که از قضا نوک حمله‌اش متوجه خود تو بود. در نوشته شما مشخص نشده است که مسئول فرد اپورتونیست سلطه‌طلب کسی جز خود شما نبوده است، چون شما از طریق  معمولی قادر به پاسخگويی نبودید، پاسخ خود را با نام"جوابیه سازمان" ارائه کردید.
یکی از دلایل مخالفت آن موقع من این بود که در این میان نقش شما و انتقاداتی که به شما بود گم می‌شد، درحالی‌که من قبول داشتم آن فرد دارای تمایلات سلطه‌طلبی است، اما چند عامل را نمی‌توانستم نادیده بگیرم؛ 1ـ او در آن موقع با شما تضاد ایدئولوژیکی داشت. (سپاسی در آن زمان مذهبی است)
2ـ در انتقادات او مطالب واقعی وجود داشت که می‌بایستی به آن توجه شود.(انتقاد از رهبری سلطه‌طلبانه شما)
3ـ پاسخ شما عنوان "جوابیه سازمان" را داشت و درنتیجه از اقتدار تشکیلاتی سوء‌استفاده می‌شد.
4ـ در جوابیه شما به تنها مطالبی که اصلاً  توجه نمی‌شد  درستی یا نادرستی اتهامات است، بلکه جوابیه به‌صورت حمله متقابل صورت گرفت.
اینها دلايلی بود که من در آن موقع خواستار ملایم‌شدن لحن جوابیه شدم."
جوابیه مجید می‌افزاید: "...عنوان کرده‌اید که در سازمان با سه جریان انحرافی روبه‌رو شده‌ایم. باید بگویم؛
1ـ ما به هیچ وجه با یک "جریان" سلطه‌طلبی در سازمان روبه‌رو نبودیم، تک‌نمودی بود  در شاخه خود شما و عمدتاً هم  به خاطر درگیری‌هايی که با شخص پرچمدار داشت.
2ـ شما سعی کرده‌اید این تک‌نمود را به‌صورت "جریان" نشان دهید تا صحنه‌آرايی‌تان تکمیل شود. یکی راست، یکی چپ(نما)  و یکی هم پوچ و منفعل معرفی شود، آن‌گاه از ورای سه جریان انحرافی خودساخته، خود را به‌عنوان نماینده جریان اصیل و تکاملی سازمان معرفی کنی.
3ـ حال آن‌که باید گفت؛ سه جریان انحرافی وجود نداشت و ندارد. اینها همه  عوارض جریان انحراف به مارکسیسم به‌صورت غیرصادقانه و  سوء‌استفاده از اقتدار سازمانی  است."
***
چند سال بعد و پس از ریختن خون‌های پاکی چون مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه‌لباف و محمد یقینی  و اسارت صدها جان شیفته دیگر که به شهادت شماری از آنها منجر شد و از همه مهمتر پس از متلاشی‌کردن سازمان مجاهدین خلق ایران، با تمامی عواقب زیانبار تاریخی و اجتماعی آن، شماری از تکامل!!‌یافته‌گان در تحلیل و انتقاد از خود درباره وقایع آن سال‌ها، چنین می‌نویسند:
—رهبری[تقی شهرام] با علم‌کردن برخی ضعف‌ها و انحرافات فرعی در انتقادات فوق ... و برجسته‌کردن آن در پوشش مصالح و منافع سازمانی  توانست در یک مرحله این جریان را سرکوب و خاموش سازد.
—عمدتاً با اتکا به همین تهاجم و عقب‌راندن مخالفین بود که رهبری توانست حاکمیت خود را در سازمان تثبیت نماید و جریان مبارزه ایدئولوژیک را به خدمت سلطه‌طلبی خود درآورد.
—جهتی که رهبری  در مبارزه" ایدئولوژیک" درون سازمانی برگزیده بود دقیقاً مغایر و متضاد با هدف اولیه‌ای بود که از طرف بخشی از "جمع‌های بررسی و تصمیم" برگزیده شده بود.
—از این پس مبارزه ایدئولوژیک به‌تدریج به صورت همه‌جانبه‌ای در سازمان از "بالا"  به " پايین" به راه افتاد.
—ظاهراً رسالت این "مبارزه ایدئولوژیک" حل تضادهای درون تشکیلاتی، مبارزه با خصائل، تفکرات و ایدئولوژی‌های غیرپرولتری... در جهت حفظ وحدت سازمانی بود.
—ولی واقعیت امر چیزی جز جدال سیستماتیک "بالا" با "پايین" در تمام مدارهای سازمانی در جهت حفظ سلطه بالا و بخصوص رهبری و تفکر خاص او و اعمال مرکزیت غیر دموکراتیک ... نبود"(28)
پس از تصفیه خونین مجاهدین، همان‌گونه‌که مجید شریف‌واقفی پیش‌بینی می‌کرد جریان‌های مختلف تکامل‌یافته!! به جان هم افتادند که خود داستانی جداگانه است و اگر فرصت شد در آینده به آن خواهم پرداخت.  اما طرفه آن که یکی از همان جریانات در نقد پرچمدار و رهبر کبیر مبارزه طبقاتی پرولتاریا، القابی را به‌کار می‌برد که او خود سال‌ها برای دیگران  و ازجمله ما مجاهدین به‌کار برده بود. این جریان رهبری پرچمدار را "سلطه جبارانه و دیکتاتوری شبه‌بورژوايی" می‌خواند.
"... یک جریان سلطه‌طلبانه و دیکتاتورمنشانه شبه بورژوایی به اعتبار تسلط تئوریکی‌اش و در دست‌داشتن ابزار تشکیلاتی، توانست جای پای خویش را برای یک دوره در سازمان مستحکم نماید... از سوی رهبری در ذهن خام توده‌های سازمان  القا می‌شد که این پرولتاریاست که از طرف خرده‌بورژوازی مورد حمله و تهاجم قرار می‌گیرد."(29)
در همین سند درباره مطلق‌العنان و متکلم وحده بودن پرچمدار چنین آمده است: "...باوری عمومی به‌وجود آمده بود که حق طبيعی رهبری است که این مواضع را به‌نام سازمان اعلام نماید و کادرها و مسئولین عملاً حقی در انتقاد و دخالت در آن نداشته باشند....جالب است که مثلاً در موردطرح" جبهه واحد توده‌ای" حتی فرد دوم رهبری [مقصود بهرام آرام است] نیز تا مدتی پس از اعلام مواضع در سطح جنبش، آن‌طور که خود اظهار می‌کرد نسبت به آن توجیه نبوده، حال چه رسد به کادرها و مسئولین پايین‌تر... اما ببینیم این سلطه جبارانه و این دیکتاتوری شبه‌بورژوابی در سازمان به کمک چه ابزاری حاصل شد؟"(30)
این تحلیل که توسط جمعی از تغییر عقیده‌داد‌گان البته پس از برملاشدن نتایج فاجعه‌بار نوشته شده  به‌روشنی درباره "هدف"بودن نیروهای مذهبی و "بهانه"‌بودن به‌اصطلاح اپورتونیست چپ‌نما چنین می‌نویسد:
"... حساسیت رهبری سازمان[تقی شهرام] نسبت به این گرایش (چپ‌نمای سلطه‌طلب...)  که بنا به اعتراف خود او، "به‌هیچ‌وجه شکل غالب و جریان عام سازمان" را تشکیل نمی‌داد و تلاش فعال او برای سرکوب آن در اولین نطفه‌های خود، از آن رو بود که گسترش آن به تضعیف پایه‌های قدرت تشکیلاتی رهبری می‌انجامید.
 قدرتی که رهبری در آن موقعيت و شرایط متلاطم  تحول سازمان، برای تصفیه حساب آنچنانی با جریان "ایده‌آلیسم مذهبی" و تصاحب تام و تمام سازمان بدان نیاز داشت."(31)
تحلیل پیکار درباره رسالت و هدف واقعی "مبارزه ایدئولوژیک" می‌نویسد: "... این مبارزه اساساً در جهت تحکیم سلطه رهبری، در جهت ایجاد یک سانترالیسم غیردموکراتیک و به‌منزله ابزاری بود که به کمک آن سلطه رهبری اعمال می‌شد. این مبارزه همواره از "بالا" به "پايین" جریان داشت. در تمام مدارهای سازمانی شاید یکی از مهمترین تظاهر "انحرافات" افراد، انتقاداتی بود که احیاناً به "بالا" و بخصوص به مرکزیت داشتند.
تا حدودی اصل بر این شده بود که بالا پاک و منزه است و براساس این رابطه، چگونگی برخورد رفقا نسبت به سیاست‌هايی‌که در بالا اتخاذ می‌شد معیاری بود بر میزان صلاحیت ایدئولوژیک، پیشرو یا پسرو بودن آنها. سکتاریسم و رهبری‌طلبی از مارک‌هايی بود که فراوان مورد استفاده مرکزیت قرار می‌گرفت، تا به‌وسیله آن تمام نظرات و حرکاتی را که سلطه رهبری و سیاست بالا را زیر سؤال قرار می‌داد، سرکوب کند...
مفهوم حل‌شدن یک رفیق در سازمان، عبارت از این بود که اساساً به رهبری انتقاد نداشته باشد و با آن به مبارزه برنخیزد... و هر زمان هم که گهگاه (انتقاد یا اعتراضی) ظهور می‌کرد، با خشونت سرکوب می‌گشت..."(32)
آيا روشن‌تر از این  می‌توان نظرات آن‌موقع  شریف  و جمع ما را تأيید کرد؟!
مجید در "جوابیه پرچم" می‌نویسد: "... برخلاف نظر پرچمدار  دو جریان بیشتر در سازمان  وجود ندارد، یکی مجاهدین که جریان اصلی و مذهبی هستند و دیگر جریانی انحرافی  به رهبری شما. اگر گرایشات انحرافی دیگری هم به‌وجود آید  دقیقاً تحت‌تأثیر و تابع جریان انحرافی هستند."
در همین نوشته مجید بین یک چریک فدايی و جریان پرچمدار مقایسه جالبی می‌کند.  او می‌نویسد: "...یک فدايی در تضاد بین منافع فردی و منافع جمعی (ازجمله منافع توده‌های مردم) وجه دوم را گرفته و چون مارکسیسم را بهترین وسیله می‌داند آن را قبول کرده و به همین دلیل می‌تواند با این عقیده و ایدئولوژی به فداشدن در راه مردم و شهادت هم برسد.  بین چنین فردی با فرصت‌طلب و سلطه‌جويی که نه به خاطر منافع جمعی که دقیقاً به‌خاطر منافع فردی، نظیر خلع‌سلاح نشدن، آواره‌نشدن، به کارگری فرستاده نشدن و در یک کلام حفظ مواضع تشکیلاتی و در مواردی ارضاي روحیه ماجراجويی تغییر ایدئولوژی می‌دهد تفاوت کیفی وجود دارد. آن یکی به مبارزه و شهادت در راه خلق می‌رسد و این دومی در بحران دائمی و نبرد درونی به‌سر می‌برد."
مجید می‌افزاید: "... برای همگی ما که از اقشار میانی وگاه مرفه جامعه آمده‌ایم ورود به مبارزه و همبستگی با محرومان جامعه، نه از طریق زندگی مادی و طبقاتی، بلکه با شناخت و"انگیزه"‌های روشنفکرانه سیاسی ـ عقیدتی حاصل شده است. هیچ‌کدام از ما در زندگی مادی‌مان، در پروسه تولید، توزیع و استثمار نبوده‌ایم. هیچ‌کدام از ما درد و رنج استثمار را با پوست و گوشت خود لمس نکرده‌ایم تا از آن طریق انگیزه‌های مبارزاتی به‌دست آوریم.
با یک روز، دو روز، یک‌هفته و چندهفته کارگری رفتن هم که کسی کارگر نمی‌شود.کارگری رفتن برای برانگیختن "حس مسئولیت" و"بالا بردن آگاهی اجتماعی" روشنفکر است نه کارگر و پرولترشدن او.
این وضعیت نه در مورد ما، بلکه در مورد روشنفکران مارکسیست نیز صادق است. ما عمدتاً عناصر روشنفکری هستیم که تحت‌تأثیر آگاهی‌های  اجتماعی و ایدئولوژیک و انگیزاننده‌های ناشی از آن  به مبارزه کشیده شده‌ایم.
روشنفکر مسلمان  با مشاهده نابسامانی‌های اجتماعی و تحت‌تأثیر ایدئولوژی اسلامی به مبارزه در راه خدا و از آن طریق به مبارزه در راه خلق می‌رسد.  موتور محرک و انگیزاننده او درد و رنج طبقاتی نیست. "شناخت درد و رنج مردم" و "احساس مسئولیت" ناشی از آن است که او را به مبارزه  و همبستگی با طبقات محروم می‌کشاند.
از مجاهد خلقی که به زور تشکیلات مارکسیست شده "احساس مسئولیت نسبت به خدا، تکامل و جهان هستی" را باعنوان انحرافات ایده‌آلیستی گرفته‌اید. با پتک تشکیلات و فلسفه ماتریالیستی و به لطایف‌الحیل، مبارزِ مسلمان و انقلابی را از "احساس مسئولیت" نسبت به جهان هستی و به تبع آن تحولات جامعه و محرومان تهی کرده‌اید؛ کینه طبقاتی را هم نه می‌توانی خلق کنی و نه می‌توانی تزریق کنی.
 برای ادامه مبارزه و حرکت به "سمت‌گیری به‌سوی طبقات زحمتکش و سمت‌گیری پرولتری" متوسل می‌شوی، که همان "احساس مسئولیت" به بیانی دیگر است و بنا به ایدئولوژی شما مسئله‌ای ایده‌آلیستی، ذهنی و روبنايی است، یعنی آنچه را که قبلاً داشت و از او سلب کرده‌اید، در قالبی دیگر به او عرضه می‌کنید. این است که "سمت‌گیری پرولتری" دیگر نمی‌تواند "انگیزاننده" او باشد.
اگر خلوص عقیده و ایدئولوژی یک مجاهد خلق را از وی بگیریم  برای وی چه می‌ماند جز منافع فردی؟ جز فرصت‌طلبی و سلطه‌طلبی؟کسانی نیز که بنا به شخصیت فردی، تعلیم و تربیت خانوادگی و اجتماعی فاقد تمایلات جاه‌طلبانه‌اند، دچار پوچی سیاسی ـ فلسفی و انفعال تشکیلاتی می‌شوند.
این است ریشه پیدایش مواردی از پوچی‌گری و انفعال و نیز فرصت‌طلبی تشکیلاتی در میان مبارزترین، فداکارترین و خالص‌ترین نیروهای جامعه... و این از عوارض رهبری شما و انحراف کنونی است که شما مسئول آن هستید."
چشم‌انداز ايران: با تشکر فراوان از وقتی که در گردآوری و یادآوری این نکات تاریخی گذاشتید. اگر موافق باشید ادامه مطلب را در گفت‌وگويی دیگر پی بگیریم.
شاهسوندي: در شماره بعد "جریان دگماتیسم مذهبی"، برخورد با آن، چگونگی اطلاع پرچمدار از تشکیلات مخفی ما و واكنش‌های او را خواهم گفت.

پی‌نوشت‌:
1ـ مهدی رضايی، مصطفی جوان‌خوشدل و ده‌ها یار دیگر.
2ـ علی‌اصغر بدیع‌زادگان.
3ـ در سحرگاه 4 خرداد 1351، هنگام تیرباران حنیف‌نژاد، سعیدمحسن، اصغر بدیع‌زادگان، محمد عسگري‌زاده و رسول مشکین‌فام، حنیف‌نژاد خود فرمان آتش را صادر کرد.
4ـ در هفتاد روز اول زندان، و پيش از دستگیری وحید افراخته، با مرتضی صمدیه در یکجا بودم (از 26 اردیبهشت 54 تا 6 مرداد همان‌سال). بازجوی اصلی ما به تهرانی معروف بود (با نام اصلی بهمن نادری). او با درک تجربی و سوابق ضدانقلابی‌اش چندین‌بار به خود من گفت  که "مشکل بزرگ ما، شماها (مجاهدین مسلمان) بودید. فدايی‌ها مشکل بزرگ ما نبودند."
او افزود: "...کار شما خراب شد. قبلاً می‌رفتید در این جلسه و هیأت و یا جمع دانشجويی از امام‌حسین می‌گفتید و ضرورت مبارزه با ظلم، از خدا و پیغمبر و نظم جهان هستی و مسئولیت انسانی  و به‌سادگی نیرو جمع  می‌کردید، مشکل مالی هم نداشتید، اما اکنون اول باید جوان مسلمان را بی‌دین کنید، سپس او را مارکسیست کنید، بعد که مارکسیست شد به مبارزه مسلحانه معتقدش کنید، بعد به نوع چریک شهری تازه اینجا که رسیدید آغاز انشعابتان است...."
تهرانی گفت: "... ما سال‌ها تبلیغ کردیم که شما مارکسیست ـ اسلامی هستید، یعنی مارکسیست هستید و به دروغ نقاب اسلامی بر چهره زده‌اید. حالا نه‌تنها حرف ما ثابت شد بلکه بچه مسلمان ها را هم کشته‌اید. شما با دست خودتان کاری را که ما سال‌ها باید برایش زحمت می‌کشیدیم انجام دادید...."
شنیدن توانايی‌هايی که خود تجربه کرده بودیم، اما از زبان دشمن و در شرايطی که او هیچ احتیاجي به ظاهرسازی و دروغ‌گفتن نداشت برای ما بسیار لذتبخش و در عین حال بسیار انگیزاننده بود. تهرانی یکبار هم ضمن مقایسه فرار تقی شهرام و فرار رضا رضايی گفت: " فرار رضا بیشتر به ما ضربه زد، چون او تجربیات زندان و از همه مهمتر شناخت از ساواک، سازمان کار و روش‌های ما را به بیرون برد و علنی کرد. رضا باعث شد تا دست ما برای فرد دستگیر شده رو باشد..." در مورد این هفتاد روز و برخورد صمدیه و من با تهرانی، تا دستگیری وحید افراخته بیشتر خواهم گفت.
5ـ‌ مقدمه مانیفست کمونیست مارکس.
6ـ براساس این نظر"ایده‌آلیسم" وقتی مورد حمله قرار می‌گیرد. عقب‌نشینی می‌کند، اما تسلیم نمی‌شود. سپس در دفاع از خود به توجیهات "پیچیده" روی می آورد . "کهنه" را در زرورقی به "ظاهر نو" پیچیده  وبه بازار عرضه می کند. به این ترتیب ایده‌آلیسم با پیچیده‌شدن به حیات خود ادامه می‌دهد.
7، 8، 9و10ـ "مجاهد" ارگان خارج کشور سازمان مجاهدین،  شماره 6، مرداد 1355.
11ـ مقدمه "بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران، چاپ اول مهر1354، چاپ اینترنتی، خرداد1384".
12ـ پرچمدار شماری افراد قدیمی سازمان در خارج کشور را  که در آن ایام با تحول به رهبری او مخالفت می‌کردند عناصر اصلاح‌ناپذیر.. .با گرایشات جاه‌طلبانه و فرصت‌طلبانه خوانده و درباره آنان  نوشت: "اینان احمقانه تصور می‌نمودند که خواهند توانست بدون گذراندن دوره ارزیابی در داخل کشور "بر  کرسی "مجاهدبودن تکیه‌ زده و باد  به غبغب بيندازند..."(مجاهد، چاپ خارج کشور، شماره 6، صفحه 7.)
13ـ "...در رأس این عده چهار، پنج‌نفری خائن شماره یک قرار داشت. او مدت‌های مدید چهره واقعی ضدخلقی خود را به اعتبار برخی معیارهای نادرست در سازمان پوشانده بود و از این نظر توانسته بود به مدارهايی از مسئولیت (کدام مواضع معلوم نیست) ارتقا یابد....او که تا دیروز چون ماری افسرده از زخم‌های شمشیر تیز مبارزه ایدئولوژیک نیش‌های مسموم و زهرآگین خود را در پس ده‌ها انتقاد ازخود و... پنهان کرده بود، یکباره به تکاپو افتاد... او با عده زیادی از عناصر حاشیه‌ای و ساده‌دلان تازه کار نیز تماس می‌گرفت، اما فقط برای آن‌که آنها را نسبت به مبارزه منزجر ساخته و از این طریق آنها را از همکاری و پشتیبانی سازمان باز دارد. او حتی کسانی را که می‌خواستند فعالیت انقلابی خود را تشدید کنند، با توصیه‌های ناامیدکننده و منفی خود، از دامان انقلاب پراکنده می‌ساخت، بدون آن‌که حتی راه دیگری از مبارزه بخواهد به  آنها پیشنهاد کند!"
(بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک، صفحه 6 ، پرانتزها ايتاليك و تأکیدها از من است).
14و15ـ  مقاله پرچم  باز نقل شده در "بیانیه اعلام مواضع..." صفحه 21، مقدمه.
16ـ سیر وقایع نشان داد که چنان مبارزه خصلتی بیش از هرکس برای پرچمدار و شماری از تکامل‌یافتگان بعدی نظیر وحید افراخته و دیگران  واقعاً ضروری بوده است. 
17ـ عین عبارات از مقاله "پرچم"، به نقل از مجاهد شماره 6، خارج کشور. تأكيدها، ايتاليك  و پرانتز از من است.
18ـ مجاهد شماره 6، صفحه 23.
19ـ مقدمه‌ای بر اعلامیه کمیته هماهنگی...
20ـ پرچمدار در مقدمه بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک... ولونتاریسم (اراده‌گرايی) و اندیویدوالیسم ناب خویش را این‌گونه به نمایش می‌گذارد: "بسیار افراد و محافل و گروه‌هايی در حول و حوش جنبش مسلحانه بودند که به ما اندرز می‌دادند و پدرانه! ما را نصیحت می‌کردند که شاید ما از انجام چنین وظیفه‌ای، یعنی طرح مواضع جدید ایدئولوژیک سر باز زنیم... آنها به ما هشدار می‌دادند که حمایت مردم را از دست خواهیم داد!... ما نه‌تنها نمی‌توانستیم به چنین وجدان‌های مردد و متزلزلی تسلیم شویم، بلکه مصمم بودیم که اگر تنها پژواک صدای حقیقت‌جویانه خود ما جواب باشد، با بانگی رسا چنین حقیقتی را اعلام کنیم." (مقدمه بیانیه اعلام مواضع... صفحه 3)
21ـ تئوری" رکود" پس از فرار سه نفر عضو مرکزیت  و بحران‌های درون سازمانی،  برای رحل اقامت‌گزیدن رهبری در خارج  کشور ساخته شد، بدین‌ترتیب که به‌خاطر ناامن‌شدن داخل در اثر تصفیه‌های درونی، در اثر بحران‌های گوناگون  و خیانت افراخته "تئوری رکود" مدعی افول شرایط عینی انقلاب شد (بهار56). نتیجه عملی  "تئوری رکود"، "حفظ رهبری استراتژیک برای زمان و موقعیت انقلابی آینده" بود؛ آینده‌ای که برای فرارسیدن آن زمان دوری  پیش‌بینی می‌شد. در این‌باره بیشتر توضيح داده خواهد شد.
22ـ اشرف دهقانی در خاطراتی‌که همان ایام باعنوان "حماسه مقاومت" توسط سازمان چریک‌های فدايی خلق  منتشر شد، اشاره‌ای به" نقش تعیین‌کننده مجاهدین و خانواده آنان" در فرار ایشان نکرد. البته ایشان در آن کتاب آورده‌اند که  "به‌خاطر پاره‌ای مسائل امنیتی، جزئیات فرار و چگونگی اجرای آن به‌طور کامل گفته نشده."
سکوت خانم دهقانی تا سال 1384(2005) ادامه یافت،  حال آن که سال‌ها از سرنگونی رژیم شاه و محذورات امنیتی آن می‌گذشت. ایشان سرانجام در سال 2005 در کتاب جدیدی به‌نام "بذرهای ماندگار" چنین نوشت: "...واقعیت این است که نقشه  و طرح فرار، به ابتکار خود من و ناهید جلال‌زاده (دختر مبارز مجاهدی که همراه با مجاهد فراموش نشدنی مهدی رضايی دستگیر شده بود) ریخته شد و با کمک‌گرفتن از خانواده‌های زندانیان سیاسی مجاهد به اجرا در آمد. (ص 71)
اشرف دهقانی می‌نویسد: ".. باید کسانی می‌بودند که کمک می‌کردند تا ما از در زندان زنان گذشته، فاصله بین آنجا تا در بزرگ داخلی زندان را طی کنیم و از آنجا بیرون برویم و این‌که پس از فرار به کجا باید رفت؟...  احساس می‌کردم که از میان خانواده‌هايی‌که برای ملاقات ناهید می‌آیند، کسانی باید باشند که چنان کمک‌هايی را بکنند. در همان روز سوم فروردین، رفتار و حرف‌های آن ملاقاتی‌ها این را نشان می‌داد... در آن روز با صدیقه رضايی نیز آشنا شدم. از برخوردهای محکم و سنجیده او مشخص بود که در کار مبارزاتی از جدیت برخوردار است." (ص72) "آن دختر مبارز تنها کسی بود که پیشاپیش در جریان تصمیم ما به فرار قرار گرفت. وی بی‌دریغ به کمک ما شتافت."
او می‌افزاید"... کمک‌گرفتن از خانواده‌های مبارز زندانیان سیاسی و حل مشکل جا و امکان ماندن در بیرون از زندان موضوعی بود که ناهید طی ملاقات‌هايی‌که داشت در مورد آنها صحبت کرد... ناهید به من گفت که برای فرار خودش و من امکان بیرونی وجود دارد."(ص73)
اشرف دهقانی در صفحه 73 می‌‌نویسد"به هرحال این خانواده های مجاهدین بودند که به ما در امر فرار کمک می‌کردند و آنها بودند که از ایشان انتظار می‌رفت در بیرون به ما جا و مکان بدهند  و کاملاً مشخص بود که خانواده‌های مجاهدین در درجه اول به خاطر ناهید مجاهد وارد این قضیه می‌شدند و ناهید نیز طی ملاقاتش علاوه بر خودش در مورد فرار من صحبت کرده بود..."
بهتر بود همسر دكتر محمدي گرگاني كه در زندان قصر و در متن اين طرح بود خاطرات خود را به‌طور كامل بيان كنند.
23ـ مجید شریف‌واقفی، عبدالرضا منیری جاوید و من.
24ـ در بعضی اسناد و ازجمله صحبت‌های پیشین خودمان شماره‌گذاری جریان‌ها متفاوت است. شماره‌گذاری اخیر را من از اسناد مکتوب متعلق به جریان مارکسیستی نقل کرده‌ام.
25ـ مقاله پرچم، نقل از مجاهد خارج از کشور، شماره 6، مرداد 1355، صفحه 26.
26 و 27ـ تحلیلی بر تغییر و تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق ایران 54ـ1352، انتشارات سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر، فروردین 1358.
28ـ همان، فصل دوم  "مبارزه ایدئولوژیک ابزاری برای سلطه..."
29، 30، 31 و 32ـ همان، صفحات 12، 13، 15 و 19.

نماد PDF نسخه ی PDF، نشریه چشم انداز ایران شماره 63


مطالب مرتبط:

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (1)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (2)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (3)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (4)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (5)

 (6) دیالکتیک اندیشه و قهر، کادرسازی و کادرسوزی(1) 

 (6) دیالکتیک اندیشه و قهر، کادرسازی و کادرسوزی(2) 

- نوک ‌پیکان ‌تکامل!! و تیزی خون‌چکان آن (7)

- ویرانگری و القاي شبهه با استفاده از اقتدار تشکیلاتی (8)

- گرفتار در میان دو لبه تیغ استبداد(9)

- مسئله این بود: پذیرش شکست یا مقاومت

- اولین‌تلاش‌ها و نتایجی فراتر‌از‌انتظار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا