به روز شده در تاریخ : 27 September 2017.


ساعت فاجعه
 چشم‌انداز: در گفت‌وگوی پیشین دو جريان از سه جريان مطرح شده در مقاله «پرچم» را بررسی کرديد (نهيليسم و به اصطلاح اپورتونيستی چپ‌نمای سلطه‌طلب)، اگر امكان دارد در اين شماره جريان موسوم به «دگماتيسم مذهبی» را بررسی کنيد.

شاهسوندي: تقی شهرام در مقاله «پرچم مبارزه ايدئولوژيک را برافراشته‌تر سازيم» که به اختصار «پرچم» ناميده می‌شود، پس از اعلام پيروزی بر به اصطلاح جريان اپورتونيستی چپ‌نمای سلطه‌طلب (عليرضا سپاسی آشتيانی) مرحله جديد مبارزه ايدئولوژيک درون سازمانی را مبارزه بی‌امان و قاطع با «دگماتيسم مذهبی» اعلام می‌کند.
درآنجا چنين می‌خوانيم:

 

. . . وقتی که ما در يک سال ونیم پيش مبارزه ايدئولوژيک را به عنوان اصلی‌ترين محتوای آموزش اين مرحله مطرح ساختيم، آنچه که بيشتر و درواقع همه آنچه که در ابتدا مد نظر ما بود، پرداختن به آن سری از معايب و اشکالاتی بود که به نظر ما مستقيماً از زندگی طبقاتی ما در گذشته و ترکيب روشنفکری سازمان ناشی شده و بر عمل سياسی و تشکيلاتی ما اثر سوء می‌گذاشت.

مبارزه مزبور بنا به خصيصه انقلابی‌اش در اين محدوده متوقف نماند و سرانجام کل ايدئولوژی سازمان را دريک روند صادقانه در گرفت.
بدين قرار اگر تا ديروز اعتلاء و صفای باطن مد نظر بوده(1) امروز ديگر مبارزه با «دگماتيسم مذهبی» موضوع اصلی و تهديد اصلي سازمان محسوب مي‌شود، به طوري که ما مي‌توانيم با قاطعيت تمام ورود به يک دوره تحول کيفي جديد مبارزه ايدئولوژيک را که خصوصيت مميزه آن، مبارزه اصولي با روبناها و افکار ارتجاعي، اصول و مباني ايدئولوژي‌هاي غيرپرولتري متعلق به طبقات رو به انحطاط جامعه است را اعلام داريم.
 ". . . رفقا! ما امروز مي‌توانيم با اطمينان خاطر بگوييم که گرايش انحرافي سوم" اپورتونيسم چپ نماي سلطه‌طلب" اکنون به هيچ وجه گرايش غالب و تهديد کنند‌ه‌اي نيست. اين گرايش در اين دوره از مبارزه ايدئولوژيک به شدت سرکوب شده است، به طوري که جز عناصر بسيار ضعيف و فرومرد‌ه‌اي که ديگر در چنين شرايطي امکان ظهور و بروز ندارند چيز ديگري از آنها باقي نمانده است.

همچنين گرايش انحرافي دوم(2) با اين که هنوز در گوشه و کنار آثار و عوارضي از خود بروز مي‌دهد، اما خود بالذاته هرآينه در کنار گرايش اول و سوم قرار نگيرد، نمي‌تواند حالت فعالي به خود گرفته و نيروي قابل توجهي را تشکيل دهد. از اين جهت آنچه که در مقابل ما قرار مي‌گيرد گرايش انحرافي است که آن را با خصوصيت «دگماتيسم مذهبي» مشخص‌اش کرديم.
رفقا! ما اکنون قادر شده‌ايم تا از مواضع مستحکم‌تري که در اثر گذراندن يک دوره توأم با موفقيت مبارزه ايدئولوژيک به دست آورده‌ايم با مسائل و ضعف‌هاي موجود که بخصوص با رشد و تکامل سازمان اشکال و جلوه‌هاي جديدي از آنها در مقابل چشم قرار گرفته برخورد نماييم. "(3)
پرچمدار در وصف جريان «دگماتيسم مذهبي» با ادبياتي که تا آن زمان در سازمان مجاهدين و حتي در روابط ميان نيروهاي مبارز سابقه نداشت، نوشت:
«اينها کساني هستند که چون مارهاي افسرده از انجماد شرايط به درون لانه‌هاي خود خزيده بودند، اما اکنون که آتش مبارزه ايدئولوژيک يخ‌ها را ذوب مي‌کند آرام آرام از خواب غفلت بيدار شده نيش زهرآگين خود را به اطراف و به دنبال طعمه بر تن و جان سازمان فرو مي‌کنند. . . »
. . . اينها به مثابه«انديويدواليست»‌هاي خلص جريان جبري و ضروري را به افراد نسبت مي‌دهند و مي‌گويند اگر فلان رفيق(4) مي‌بود فلان مسئله به فلان شکل صورت نمي‌گرفت. 

اينها کساني هستند که توده‌ها را بسان رمه‌ها و گوسفنداني مي‌دانند که تنها با کيش چوپانان خود حرکت مي‌کنند.
پرچمدار مبارزه ايدئولوژيک ادعايي خود را "لايروبي لجن‌هاي متعفن و ته‌نشين شده" ناميد و درباره مجاهديني که بسيار پيش از او در سنگر مبارزه با امپرياليزم و استبداد شاهنشاهي، جنگيده، و به راستي پرچمدار اتحاد مبارزاتي نيروها بودند و در اين مسير اسير و يا شهيد شده، و رهروان راه آنها که«تنها» گناهشان عدم قبول «ايدئولوژي تحميلي»بود، نوشت:
«اينان کساني هستند که در ابتداي راه به آرامش دريا و استحکام کشتي خود مطمئن و دلخوش بودند، اما اکنون که طوفان مبارزه ايدئولوژيک کشتي آنها را به هر سو به تخته سنگ‌ها مي‌کوبد، به هر تخته پاره‌اي متوسل مي‌شوند، فرياد بر مي‌آورند و دست به آسمان برده خدا را به کمک مي‌طلبند، اما فرياد آنها در صداي طوفان گم مي‌شود و خدايي نيست که پاسخ آنها را دهد. »
بخارات متعفن وگنداب نظرات پوسيده آنان ساليان دراز در تن و جان سازمان به مثابه يک بيماري مزمن ريشه دوانده . . . . »
پرچم درباره مرحله اصلي مبارزه درون تشکيلاتي اينچنين مي‌نويسد:
اکنون درست در آستانه تحولي قرار گرفته‌ايم که مي‌تواند تمام تاريخ و حيات سياسي- ايدئولوژيک سازمان ما را دچار تغييرات شگرف و دگرگوني‌هاي انقلابي خود نمايد.

پيدايش چنين شرايط نويني از يک تحول انقلابي در درون سازمان، مسلماً وظايف بسيار حساسي در مقابل ما قرار مي‌دهد، اما در ميان اين وظايف، اصلي‌ترين وظيفه موجود در ابتداي اين مرحله کدام است؟
اين وظيفه به طور کلي در مبارزه همه‌جانبه، پيگير و آشتي‌ناپذير با تمام پايه‌هاي سياسي ـ تشکيلاتي و بخصوص اکنون عقيدتي و فلسفي ايده‌آليسم، ايده‌آليسم در هر شکل ممکن آن، خلاصه مي‌شود. اين وظيفه‌اي است که اجراي استوار آن فصل بسيار شورانگيزي در تاريخ حيات سازمان ما باز مي‌کند. . . دگماتيست‌هاي مذهبي بزرگترين دشمنان تکامل سازمان محسوب مي‌شوند. همان دشمنان سرسخت و اصلاح‌ناپذير و مقاوم که به همان ميزان مقاومت و پايداري ميکروب‌هاي خانگي پايدار و مقاوم بودند . . . در پس تعمقات فلسفي، در پس کلمات خوش آب و رنگ، در پس لغات و اصطلاحات پرطمطراق . . . سر اين مارها را بکوبيد. . . . اينها بزرگترين دشمنان تکامل سازمان هستند. (تأکيدها از من است)
همانطور که مجيد در «جوابيه پرچم» نوشت، تمام دعوا برسر ايدئولوژي اسلامي سازمان مجاهدين است، مابقي همه بهانه بوده است.
 پرچمدار نوشت:عناصر صادق و مبارز اين جريان، جذب ايدئولوژي پرولتري شده و يا تحت رهبري آن به مبارزه خود ادامه مي‌دهند و عناصر ناصادق آن در ضديت با پرولتاريا به سوي رژيم رفته و جذب آن مي‌شوند. او مي‌افزايد:«. . . عناصر صادق را از نيمه صادق و اين هردو را از عناصر ناصادق جدا سازيم.» (بخوانيد روش منزوي ساختن افراد از يک ديگر و جداگانه با هريک برخورد کردن)

جالب است گفته شود که بعد از آن تصفيه‌هاي خونين باز هم در بيانيه اعلام مواضع. . . از اتخاذ سياست‌هاي پرحوصله(!!) درازمدت(!!) صحبت مي‌کند. البته در جايي ديگر ماهيت اين سياست پرحوصله درازمدت را نشان مي‌دهد. هر دو نوشته را در کنار هم مي‌آورم تا خواننده خود قضاوت کند:
«. . . بر بسياري از اين مواضع انحرافي از اين مقاومت‌ها و پايداري‌هاي ارتجاعي با اتخاذ يک سياست پرحوصله دراز مدت زير بنايي اصلاح و آموزش که البته به تناسب مورد خود بايد شکل مقتضي و لازم را پيدا مي‌کرد پيروز شديم. . . » (بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيک. . . )
درباره «اشکال مقتضي و لازم» چنين توضيح مي‌دهد: « . . . شيوه‌هاي ما در اين موارد عبارت بود از شيوه بحث و اقناع طي دوره‌هاي متوالي توضيح و آموزش همراه با جمع‌بندي انتقادات خود فرد و يا انتقادات مربوطه به گذشته سازمان که به کمک مسئول اما عمدتاً به وسيله خود فرد صورت مي‌گرفت. . . »
به اين بخش از نشريه مجاهد شماره 6 ارگان خارج کشورکه درباره روش‌هاي برخورد، به قلم تقي شهرام نوشته شده توجه کنيد! بسيار گوياست:
. . . مبارزه ايدئولوژيک در يک سازمان برخلاف تصور بسياري از نيروهاي خارج از کشور ـ چه مذهبي و چه مارکسيست ـ صرفاً و مقدمتاً مبارزه بين نظرگاه‌هاي فلسفي دو مکتب آن هم با شيوه‌اي که در خارج از کشور بين برخي نيروها رواج دارد نيست.
 مبارزه ايدئولوژيک از نقد فعاليت سياسي ـ تشکيلاتي عناصر، گروه‌ها و سازمان شروع شده و در مسير خود، گرايشات، تمايلات و نقطه‌نظرات . . . را مورد حمله قرار مي‌دهد.

. . . شيوه مبارزه ايدئولوژيک برخلاف تصور از مطالعه يکي دو کتاب و سپس بحث و جدل و احياناً ايراد تهمت نيست. . .
مبارزه ايدئولوژيک از نقد فعاليت مشخص سياسي ـ تشکيلاتي، يک عمل نظامي، يک نقطه نظر سياسي، آموزش و اداره يک عضو يا گروه، انجام يک عمل تدارکاتي و حتي کارهاي بسيار کوچکتر نظير اجاره يک خانه، برخورد با همکلاس تشکيلاتي يا همکار و بستگان و آشنايان، رونويس يک مطلب سياسي شروع شده و به تدريج نقد علمي نقطه نظرات سياسي ـ تشکيلاتي ـ ايدئولوژيک را در بر مي‌گيرد.

 توجه کنيد!
«. . . مبارزه اصيل ايدئولوژيک چيزي نيست که در فضاي خالي در فقدان عمل انقلابي، بر روي صفحه کاغذ ويا از درون بلندگوها يا پشت تريبون‌ها صورت بگيرد، بلکه اين مبارزه در پهنه عمل انقلابي و در پروسه عظيم تغيير جهان معني و مفهوم پيدا مي‌کند. . . »
مجيد شريف در پاسخ پرچمدار و روش‌هاي اتخاذ شده توسط او داير بر منزوي کردن و فرستادن افراد به کارگري اجباري در جوابيه پرچم نوشت:
«آري پرچمدار کبير! (بر وزن لنين کبير) اين گناه کساني است که در کشتي طوفان زده سازمان سر تسليم به درگاه ناخداي بي‌خداي کشتي فرود نياورده و در نتيجه مورد خشم و غضب او قرار گرفته‌اند و او آنها را به دريا مي‌اندازد تا طعمه کوسه ماهي گردند.»(مقصود خلع سلاح شدن، رها شدن بدون کمترين حمايت و حفاظت امنيتي، به کارگري فرستادن اجباري و در دام ساواک گرفتار آمدن است)
او درهمان جوابيه نوشت:«... لغت دگم و دگماتيسم را به مثابه تبعيت جزمي از اصول، بدون در نظرگرفتن شرايط مي‌دانيم. بنابراين همانطور که مذهبي دگم داريم مارکسيست دگم هم داريم. چه در اسلام و چه در مارکسيسم و حتي ساير اديان و مذاهب و مکاتب ما با انواع دگماتيک برداشت روبه‌رو هستيم. اما پرچمدار عنوان "دگماتيسم مذهبي" را به کار مي‌برد و به ظاهر آن را در مقابل ديناميسم مذهبي قرار مي‌دهد. با اين کار مي‌خواهد به خواننده القا کندکه گويا نويسنده، باورمند و نماينده تفکر ديناميک مذهبي است و از آن موضع دارد به "دگماتيسم مذهبي" حمله مي‌کند. اما واقعيت اين است که پرچمدار با کوبيدن " دگماتيسم" مذهبي قصد حمله و کوبيدن " خود مذهب" و "مکتب" را دارد. »

مجيد در اين باره نوشت:«. . . اگر به خود مذهب حمله مي‌کرديد علاوه بر اين که بسياري نيروها از اطراف تو پراکنده مي‌شدند، مسئله مهمتري که پيش مي‌آمد مقايسه مکتب با مکتب بود و طبيعي بود که در آن صورت نه مي‌توانستي از اقتدار تشکيلاتي استفاده‌اي ببري و نه مطمئناً برنده رويارويي بودي. »
 واقعيت اين است که گرچه مقاله «پرچم» اعلام مبارزه علني با مذهب و در واقع اعلام مارکسيست شدن در درون سازمان است، اما پرچمدار باز هم به جاي حمله صريح و آشکار به مذهب، «دگماتيسم مذهبي» را مورد حمله قرار مي‌دهد؛ چرا؟
1ـ به خاطر اين که هنوز در سازمان بسياري نيروها مذهبي هستند و اعلام مبارزه با مذهب آن هم به آن صورت علني، مطمئناً آنها را به موضع‌گيري خواهد انداخت.
2ـ علني‌کردن مواضع ضد مذهبي درسازماني باسابقه، تاريخ و ماهيت شناخته مذهبي(با معيارهاي مارکسيستي بخوانيد، خرده بورژوازي) ناقض اهداف پرچمدار جهت سلطه و مصادره امکانات سازمان است.
3ـ علني کردن مواضع، بلافاصله اين پرسش را پيش مي‌آورد که پرچمدار و پيشتاز پرولتاريا در رهبري يک سازمان خرده‌بورژوازي چه مي‌کند؟ وکدام حق و چه سهمي ازچنان سازماني دارد؟ پيشتازان پرولتاريا که نبايد در ظرف و چارچوب تشکيلات خرده بورژوازي بمانند. گيريم شماري هم مارکسيست شده‌اند. خوب تغيير عقيده حق هر انسان است. اما با منطق و معيارهاي مارکسيستي، سازمان مجاهدين با تمامي سوابق و تاريخچه و پايگاه اجتماعي‌اش به نيروهاي پيشتاز طبقه خرده بورژوازي تعلق دارد و مارکسيست‌شده‌ها بايد بروند و سازمان خاص خود را تشکيل دهند.
4- اما واقعيت اين است که «پرچمدار» را «مشکل» از نوع و جنس ديگر است. مسئله او «قدرت» و حفظ آن به هر بها، به هر وسيله و با هر توجيه ناچسب است.
5- مي‌دانيم که يکي از ويژگي‌هاي سازمان از بدو تأسيس، مبارزه و صف‌بندي مشخص ميان خود و تفکرات رايج «دگماتيک» بوده است. پرچمدار با اطلاع از اين پيش زمينه، ضديت خود با مذهب را تحت پوشش ضديت با «دگماتيسم مذهبي » مطرح مي‌کند.

از همين رو مجيد در جوابيه اش نوشت: «. . . اگر تفکر مجاهدين « دگماتيسم مذهبي» است، جا ندارد سؤال کنيم بفرماييد نوع «ديناميک» تفکر مذهبي از نظر شما کدام است؟ و در اين صورت تفکر شيوخ دگم ويا سلاطين مرتجع منطقه را چه بايد ناميد؟. . .»
پرچمدار جريان و تفکري را «دگماتيستي» و«ايده اليستي» مي‌خواند که بنيانگذاران آن سال‌ها قبل از عضويت او، در مدارک آموزشي و سازماني ضمن تأکيد بر ضرورت «شناسايي علمي» درباره ارکان آن نوشته بودند:
...حصول شناسايي علمي بدون اعتقاد به ارکان زير امري بي‌معنا خواهد بود. هرکسي بخواهد چيزي را در جهان بشناسد بايد به اين ارکان عميقاً مؤمن باشد:
1- جهان خارج مستقل از ذهن ما وجود دارد
2- جهان خارج قابل شناخت است
3- نظم واحدي در جهان حاکميت دارد. . .

آنها اعتقادشان به خدا را نيز اين گونه بيان مي‌کردند که:
اگر اعتقاد به خدا در عمل، اثري برروي ما نگذارد، بايد در صحت شناسايي خود به چنين خدايي شک کنيم. . . (کتاب اول«شناخت»)
جالب آن که در عنواني از همان کتاب تحت عنوان « دگماتيزم» چنين آمده است:
«. . . اگر ما براي دستورالعمل‌ها و شيوه‌هاي عام بيش از حد لازم بها قائل شويم. اگر با پرستش اصول به طوري که در هنگام عمل نتوانيم ويژگي‌هاي محيط و قضايا را در برنامه ها و اقداماتمان دخالت دهيم دچار دگماتيزم شده‌ايم. . . "
و جالب‌تر، چنان که گويي سال‌ها بعد سلطه پرچمدار بر ميراث گرانبار خود را مي‌ديده‌اند چنين نوشتند:
«. . . شيوه‌ها و دستور‌العمل‌هاي عام را روي کاغذ نوشتن و بي‌صبرانه درصدد پياده کردن آنها در اجتماع بودن و صددرصد به آنها اتکا کردن از صورت‌هاي رايج دگماتيزم است.

به افکار و نظرات خود بيش از حد لازم‌، ارزش دادن، بالاتر از شناخت خود واقعيت‌هاي ديگر را معتقد نبودن و همواره بدنبال کشف حقايق نبودن خود و اعتقادات خود را خطا‌ناپذير دانستن نيز صورتي ديگر از دگماتيسم است. (کتاب شناخت، ذيل عنوان دگماتيسم)
و بيهوده نبود که به دستور پرچمدار کليه کتب آموزشي سازمان را، با اين توجيه که باعث « پيچيده شدن ايده‌اليسم» مي‌شوند، بدون اطلاع اعضا و کادرها از برنامه آموزشي حذف شد.

چشم‌انداز: انتشار پرچم چه نقشي بر روابط و مناسبات شما با سازمان داشت؟

شاهسوندي: بعد از انتشار مقاله پرچم فشارها بر ما افزايش يافت. پيش از اين گفتم که مجيد به صورتي آزادانه و دموکراتيک نظر ما را خواست و ما (مرتضي ومن) با او هم رأي و هم پيمان شديم.
همانطور که ما پيش بيني مي‌کرديم اندکي بعد مجيد از مسئوليت شاخه ما برداشته شد و به‌جاي او وحيد افراخته(رحمان) که تا چندي پيش با خود ما هم گروه بود و تازه مارکسيست شده بود به‌جاي او به عنوان مسئول ما انتخاب شد.
جمع ما تصميم گرفته بود که به منظور کاهش حساسيت و پنهان‌کاري تا شکل‌گيري جريان اصلي مجاهدين(خودمان) هرکدام مواضع گوناگوني اتخاذ کنيم. الگوي ما در اتخاذ مواضع متفاوت نسخه‌نويسي‌هاي خود پرچمدار بود. همان عناصر صادق و نيمه صادق و ناصادق و همان تقسيم‌بندي‌هاي ذهني او، يعني يکي بي‌انگيزه شد و تسليم، و ديگري اعلام جدايي کرد و سومي عليرغم نپذيرفتن ايدئولوژي حاضر به همکاري شد. به اين ترتيب:
- مجيد که توسط شهرام و بهرام تحت فشار و برخورد شديد قرار گرفته بود به ظاهر پذيرفت که خلع سلاح شده براي کسب خصايص پرولتري!! به کارگري برود.
- من مدتي بعد از بحث وگفت‌وگو، اعلام مخالفت کرده و خواهان جدايي شدم.(5)
- مرتضي بعد از مخالفت اوليه، ظاهراً کوتاه آمد و حاضر شد باآنها همکاري کند.
وحيد افراخته 

چنين مواضع متفاوتي باعث شد که نسبت به هماهنگي و ارتباط ميان ما شک نکنند. اين تاکتيک به ما امکان داد تا به جمع‌آوري نيرو و گسترش ارتباطات از جمله با زندانيان تازه آزاد شده بپردازيم(6) طي آن مدت :
1- بر اعتماد به نفس ما روز به روز و هفته به هفته افزوده شد.
2- عليرغم خانه‌گردي‌هاي ساواک و فشار‌هاي نارفيقان حاکم، تاکتيک‌هاي جديد و نويني براي مقابله با دشمن ( يعني ساواک) کشف کرديم.
3- همزمان عضوگيري و يارگيري جديد نيز کرديم.
4- همان‌گونه که پيش از اين گفتم، پيشرفت کارما براي خودمان نيز بيش از انتظار بود.
5- ريشه و علت چنين پيشرفتي عليرغم آن همه فشار و کاستي‌هاي گوناگون چيزي نبود جز زمينه مهيا و بذري که رهروان پيشين سازمان در ميان مردم کاشته بودند و آثار آن هنوز باقي بود.
6- بدين ترتيب از نيمه آذرماه 53 که هسته اوليه ما تشکيل شد. تا ارديبهشت 54 مرتباً بر کم و کيف ما افزوده شد، به طوري که در ارديبهشت ماه مي‌توانستيم رسماً و علناً جمع و سازمان خود را اعلام کنيم.

چشم‌انداز: سرتيپ رضا زندي‌پور رئيس کميته مشترک ضد خرابکاري و راننده او در تاريخ 27اسفند ماه همين سال(1353) طي عملياتي کشته مي‌شوند. در اين عمليات مرتضي صمديه لباف نيز شرکت دارد.

شاهسوندي: به موضوع بسيار مهمي اشاره کرديد. اين ترور پيامد‌هاي بسيار زيانبار، غيرقابل جبران و فاجعه‌باري به دنبال داشت. من پرسش شما را به دو بخش تقسيم مي‌کنم:
نخست، ضرورت و چرايي آن عمليات؟ و ديگر اينكه چرا مرتضي صمديه لباف در آن عمليات شرکت کرد. در بخش نخست، سواي درستي و نادرستي مشي مسلحانه که خود بحث جداگانه‌اي است، روشن است که انجام عمل مسلحانه بخش بزرگي از وظايف سازمان‌هاي مسلحانه کار است، اما در همان سازمان‌ها وتشکيلات بارها تأکيد مي‌شد که «عمل به خاطر عمل» ماجراجويي است وتا آن جا که من مي‌دانم در هيچ يک از سازمان‌هاي مسلحانه کار آن زمان جايگاهي نداشت.
برطبق باورها و معيار‌هاي آن زماني «عمل مسلحانه»، مي‌بايستي در خدمت آگاهي اجتماعي، يا زدون ترس و ارعاب، در خدمت ارتقا وگسترش تشکيلات، گسترش پايه‌هاي سياسي‌ـ‌ اجتماعي جنبش وخاصيت بسيج‌کنندگي داشته‌ باشد.
تکرار مي‌کنم که درستي مشي مسلحانه موضوع و موضع من نيست، اما مي‌خواهم در قالب‌هاي فکري آن زماني مسئله را بررسي کرده و تأکيد کنم که با همان قالب‌های فکري، عمل مسلحانه بايد در خدمت رشد و گسترش سازمان پيشتاز باشد.
حال در شرايطي که سرنوشت سازمان پيشتاز و عمل‌کننده منوط به حل تضاد‌هاي دروني او شده است، در حالي که به دليل تعارضات و درگيري‌هاي ايدئولوژيکي کل سازمان و سرنوشت آن زير سؤال رفته است، موجوديت تشکيلاتي در اثر انبوه تصفيه‌ها، پوچي‌گري ها و بي‌انگيزگي‌ها، در معرض تهديد قرار گرفته، يک عمل نظامي، حتي بسيار انگيزاننده و از نظر نظامي موفق، مي‌تواند کارکرد و نتيجه معکوس و ضد اهداف اوليه خود داشته باشد. ترور« زندي پور» دقيقاً مصداق چنين مطلبي است.
اجازه دهيد با خلاصه‌اي از سوابق و ماجراي ترور زندي پور صحبت را ادامه دهم. (7)

 تيمسار زندي پور

سرتيپ«رضا زندي پور»، بعد از «پرويز ثابتي» و «سرتيپ جعفري»(سپهبد بعدي)، سومين رئيس «کميته مشترک ضد خرابکاري» بود، مقام وي تشکيلاتي و اداري بود. سرپرستي به معناي واقعي کميته مشترک را عملا معاون او يعني «رضا عطارپور» (معروف به دکتر حسين‌زاده) و دو معاون او "محمد حسن ناصري(معروف به دکتر عضدي) به عنوان رئيس شکنجه گران وبازجويان و «پرويز فرنژاد» ( معروف به دکتر جوان) به عنوان فرمانده اکيپ‌هاي عملياتي و تعقيب ومراقبت به عهده داشتند. زندي پور، پيش از انتقال به کميته مشترک از افسران تحت مسئوليت « ارتشبد حسين فردوست» در « دفتر ويژه اطلاعات» بود و از افسران تحصيلكرده و با سواد به شمار مي‌رفت.
در پاييز سال 1352، سيمين جريري، يکي از اعضاي سازمان، به علت موضوع کم اهميتي دستگير مي‌شود. او پس از مدتي با نظر «سرتيپ زندي پور» که معمولاً نسبت به زندانيان زن معتقد به ارفاق بود، آزاد گرديد. به هنگام آزادي از زندان، «زندي‌پور» آدرس و شماره تلفن منزل خود را به سيمين جريري داد ، تا اگر مشکلي براي او پيش آمد از توصيه و کمک او بهره مند شود. شناسايي زندي‌پور از همين طريق انجام شد. (8)
عمليات در صبح 27 اسفند 1353، در خيابان فرح شمالي(سهروردي کنوني) صورت گرفت. زندي‌پور محافظ مسلح نداشت و يک پاسبان به نام «عطوفي»راننده او بود.

افراد تيم حمله عبارت بودند از:
 1-وحيد افراخته : فرمانده و عامل ترور راننده و زندي پور(زننده تير خلاص به زندي‌پور)
2-مرتضي صمديه لباف: معاون فرمانده و عامل حمله و ضارب اول شخص زندي‌پور(پس از شليک يک گلوله اسلحه وي گير مي‌کند)
3-محمدطاهر رحيمي: راننده اتومبيل فرار
4-سيد محسن سيد خاموشي: مسئول راه‌بندان و پشتيباني عوامل تيرانداز
5-منيژه اشرف زاده کرماني: مسئول مراقبت و علامت دهنده شروع عمليات
6-مهدي غيوران: مسئول تعويض خودرو هنگام فرار افراد
واقعيت اين است که ترور زندي پور، بر هيچ مبناي استراتژيکي استوار نبود. سازماني که دو سال است درگير مبارزه ايدئولوژيک دروني است، سازماني که در نشريه داخلي آذرماه 1353، ضروري‌ترين و مبرم‌ترين وظيفه‌اش را مبارزه ايدئولوژيک درون سازماني عليه «دگماتيسم مذهبي» توصيف مي‌کند، سازماني که بيش از نيمي ازکادرهاي خود را تصفيه کرده و بسياري ديگر را از مواضع مسئول کنار گذارده است،(9) بسياري از کادر‌هاي قديمي و فعال را به موضع انفعال کشانده و به کارگري اجباري درکارخانه‌ها فرستاده و مهمتر از همه يکي از سه عضو مرکزيت را خلع‌سلاح کرده و به کارگري فرستاده است، در بحبوحه چنان درگيري و تحول درون تشکيلاتي، يک دفعه تصميم به ترور «سرتيپ رضا زندي‌پور» رئيس «کميته مشترک ضد خرابکاري» مي‌گيرد.
با بخش قابل توجهي از امکانات همان «دگماتيست‌هاي مذهبي»؛ از جمله خانه خيابان ترقي به عنوان پايگاه اصلي عمليات(اين خانه، پايگاه اصلي شاخه ما و خانه ثابت من و مرتضي صمديه لباف بود)‌، اطلاعات فني گروه ما و مشارکت مرتضي صمديه به عنوان معاون فرمانده عمليات نيز ذكر مي‌شود.

مسلماً اينها در تناقض آشکار با يکديگرند، در اين صورت کدام ضرورت چنان عملي را توجيه مي‌کند؟
افزون بر آن، تجربه سال‌ها مبارزه مسلحانه به ما آموخته بود که به دنبال هر عمل نظامي و بخصوص"عمل بزرگ"، بايد انتظار "بسيج بزرگ" دشمن را نيز داشت و خود را براي ضربات متقابل او آماده کرد. (10) تجربه به ما آموخته بود که وقتي سازمان از درون گرفتار مشکلات است، عمل نظامي که با افزايش حساسيت ارگان‌هاي امنيتي همراه است، ضريب خطا و ضربه‌پذيري بالا مي‌رود. (11)
در آن زمان، سازمان تحت رهبري شهرام و آرام لبريز از تضاد‌هاي دروني، گرفتار پوچي و بي‌انگيزگي شماري و فرصت‌طلبي شماري ديگراست، چنان سازماني به هيچ‌وجه توان تحمل ضربات متقابل رژيم را نداشت، ضرباتي که به دليل ضعف دروني افراد مي‌توانست به طور زنجيره‌اي ادامه يافته و به فاجعه بينجامد. (که همين طور هم شد)

واقعيت اين است که هيچ سازمان و ارگاني وحتي هيچ نظام و رژيمي، در شرايطي که در زير انبوه تضاد‌ها و تعارضات ناشي از مباني ايدئولوژيکي‌اش(به مثابه هسته اصلي وحدت و موجوديت) قرار گرفته باشد توان تحمل و مقابله با ضربات خارجي را ندارد. مقابله در برابر ضربات خارجي جز از طريق استحکام دروني امکان‌پذير نيست. استحکام و وحدت دروني نيز جز از طريق گسترش دموکراسي و مشارکت همگاني ميسر نمي‌شود.
« درآن زمان، سازمان به زورقي شکسته و پر از سوراخ مي‌مانست که ياراي هيچ سفر رزمي و نظامي جدي را نداشت، زورقي که در همان مراحل اول سفر، دشمن تا اعماقش نفوذ مي‌کرد و آن را با مخاطرات جدي روبه‌رو مي‌کرد. درچنان شرايطي، هم چنان که اتفاق هم افتاد، کافي است تا يک عنصر پوچ شده و بي‌انگيزه (نظير خليل فقيه دزفولي که زماني مارکسيست هم شده بود) در دام رژيم افتد و همه چيز را لو دهد. به دنبال خود امثال افراخته و خاموشي را بياورد و اينان به نوبه خود رکورد جديدي از خيانت و همکاري با دشمن را در تاريخ مبارزاتي ميهن به ثبت برسانند.»(12)

جالب است دانسته شود که شهرام در بررسي گذشته سازمان چنان اشتباهاتي را نه به افراد بلکه به منشأ ايدئولوژيک و فلسفي آنها، مرتبط مي‌دانست و از اين زاويه افراد را براي تغيير ايدئولوژي زير فشار مي‌گذاشت، اما خود او همان اشتباهات را در ابعاد بسيار بزرگتر تکرار مي‌کند، در حالي که گوش فلک از فرياد مبارزه طبقاتي و "يا پرولتاريا"يش پر شده و نقشي کمتر از رهبري پرولتاريا براي خويش قائل نيست.
سواي بزرگ‌نمايي و گنده‌گويي‌‍‌ها، ترور زندي‌پور و ترور‌هاي بعدي در آن سال چيزي نبود جز سوء استفاده از عمل نظامي :
- براي طبيعي و تکاملي جلوه نشان دادن تحول ايدئولوژيک
- براي از موضع قدرت مواضع را اعلام کردن
- براي دست بالا داشتن با رقباي آن زمان(چريک‌هاي فدايي‌خلق)
- براي ساکت وخاموش نمودن صداي معترضين
- براي سرپوش نهادن بر مشکلات و بخصوص
- براي سرپوش گذاشتن بر تصفيه‌هاي درون سازماني
اطلاعيه مربوط به ترور زندي‌پور اولين اطلاعيه "سازمان مجاهدين خلق" بود که فاقد عبارت شناخته شده و هميشگي" به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران" بود. شماري از همين اطلاعيه با آرم بدون آيه منتشر شد. (13)

چشم‌انداز: يكي از عوارض زيانبار ترور"سرتيپ زندي‌پور" واكنش رژيم در مورد زندانيان سياسي بود.

شاهسوندي: کاملاً درست و صحيح است. "زندي‌پور" گر چه عضوي عالي رتبه از نظام سرکوب بود ولي در مقابل جريان وابسته به "پرويز ثابتي" و "حسين زاده" سعي داشت شرايط بازجويي و شکنجه را تعديل کند. او تاحدي عامل تعديل فشار‌هاي بي‌رويه ـ ‌‌وگاه از نگاه منافع رژيم‌ـ‌ غير ضروري بود. حذف او دست عوامل تندرو ساواک و شهرباني را باز کرد و اين براي "پرويز ثابتي" و عواملش کاملاً مطلوب بود. همچنين تبليغات رژيم در باره قتل "عطوفي" راننده زندي‌پور موجب شد که پرسنل زندان و نيز پرسنل اکيپ‌ها که اغلب پاسبان و درجه‌دار شهرباني بوده و نگاه و احساسي متفاوت از ساواکي داشتند نيز با خشونت بيشتر عمل کنند. نتايج فاجعه‌بار و جبران‌ناپذير قدرت‌پرستي و فرصت‌طلبي، پرچمدار يک ماه بعد بر روي تپه‌هاي اوين با به شهادت رسيدن نه تن از زبده‌ترين رهبران سازمان‌هاي چريکي درزندان، توسط ساواک خود را نشان داد.

روزنامه کيهان و ساير روزنامه‌هاي رژيم در روز 31 فروردين 1354، در خبري مشابه نوشتند: «در روز پنج شنبه، نه زنداني در حين فرار کشته شدند. اين زندانيان در حين جا‌به‌جايي از يک زندان به زنداني ديگر اقدام به فرار نمودند که همگي کشته شدند. نام‌هاي اين افراد به شرح زير است:
1-محمد رضا چوپانزاده 2- احمد جليل افشار 3- عزيز سرمدي 4-بيژن جزني 5-حسن ضياء ظريفي 6-کاظم ذوالانوار 7-مصطفي جوان خوشدل 8-مشعوف کلانتري 9- عباس سورکي».(14)

در پاسخ به چرايي شرکت مرتضي صمديه در اين عمليات بايد گفت، شرکت مرتضي براساس تاکتيک مرحله‌اي آن ايام به منظور ايجاد وقت و فرصت جهت بازسازي خودمان بود. براي کساني که از بيرون و سال‌ها بعد به مسئله نگاه مي‌کنند، شايد آن شرکت و کل تاکتيک ما اشتباه بوده باشد. من هم بر درستي هر آنچه کرديم اصراري ندارم، اما يادآور مي‌شوم که شرايط ما بسيار خطير و گاه به مويي بسته بود.

چشم‌انداز: جريان حاکم بر سازمان به رهبري تقي شهرام سرانجام چگونه از تشکيلات مخفي شما باخبر شد؟

شاهسوندي:  ليلا زمرديان با نام تشکيلاتي "آذر" همسر و کوپل تشکيلاتي مجيد بود. "ليلا" از خواهران مبارز و فداکاري بود که تحت برخورد‌هاي شديد دچار تزلزل شخصيتي و عدم اطمينان به خود شده بود. بعد از اين که مجيد را به کارگري مي‌فرستند، ليلا را به عنوان رابط سازماني او تعيين مي‌کنند. آنها از اين طريق مي‌خواهند هم مجيد را کنترل کنند و هم ليلا را. هدف اين بود كه مجيد را از طريق خلع سلاح شدن، کارگري اجباري رفتن و فشارهاي آن، و ليلا را از طريق گزارش وضعيت همسرش، مطيع و منقاد کنند.

 ليلا زمرديان

کمترين نتيجه چنين سياست ضد انساني که سال‌ها بعد در سازمان تحت امر مسعود رجوي نيز عيناً تکرارشد، "فروپاشي شخصيت" فرد مورد نظر و تشديد بحران دروني اوست؛ بحراني که گاه فرد را تا مرحله خودکشي و حذف خود به منظور خلاصي از وضعيت موجود مي‌کشد.
 مجيد خلع سلاح شده و ظاهراً به کارگري مي‌رفت، اما درعمل دست اندرکار راه اندازي جريان خودمان بود. جهت حفاظت او، من و مرتضي روزها اسلحه‌اي از انبار مي‌آورديم و شب وقتي که مي‌خواست به خانه پايگاهي‌اش برود، براي اين که ليلا متوجه نشود، اسلحه را تحويل مي‌گرفتيم. در اين مدت، ازآنجا که خانه اصلي وپايگاهي ما درخيابان ترقي، عملاً اشغال شده بود، خانه پايگاهي جديدي در خيابان منوچهري تهيه کرديم. با پيشرفت امور، مجيد کمتر به خانه مشترک با ليلا مي‌رفت و بيشتر در خانه جديد سازماني به سر مي‌برد.

غيبت‌هاي گاه و بيگاه و عدم حضور درخانه مشترک با ليلا و بعد هم مشاهده سلاح مجيد، ليلا را متقاعد کرده بود که مجيد داراي ارتباطات جديدي است و درصدد راه‌اندازي تشکيلات خاص خود است. «ليلا» ابتدا بسيار خوشحال شد و جان تازه‌اي گرفت. او بر اين گمان بود که بلافاصله به جمع ما وارد خواهد شد. اما مجيد بنا به وفاداري به اصول و ارزش‌هاي سازماني مجاهدين براين باور بود که ليلا تا حل نسبي نقطه ضعف‌هايش صلاحيت عضويت در گروه ما را ندارد. او ليلا را طرد نکرد ولي بر او سهل و آسان‌گير هم نبود.
خوب به ياد دارم که من در يکي از ملاقات‌ها به مجيد توصيه کردم ليلا را وارد گروه خود کنيم و او با قاطعيت اما با ملاطفت به من گفت: « ما مرکز مخالفين نيستيم، ما مجاهد خلق هستيم با معيار‌هاي خاص عضوگيري، و او (ليلا) تا حل نسبي مشکلات و مسايلش نمي‌تواند عضو ما بشود.»
ليلا گرفتار بحران‌هاي روحي چندگانه‌اي شده بود، از سويي حقانيت مجيد و راه ما را مي‌ديد و از سوي ديگر اقتدار و قدرت تشکيلاتي جريان حاکم را. برخورد‌هاي خشن و خردکننده جريان حاکم باعث تزلزل شخصيتي‌اش شده بود. «جان»ش با ما بود، «جسم»ش تحت سلطه و اقتدار تشکيلاتي. با اين همه، او چند ماه اسرار ما را نزد خود نگه داشت و موضوع را گزارش نکرد.

اوايل ارديبهشت 1354 بود که مجيد در نشستي به من و مرتضي گفت: «. . . آذر ديگر نمي‌تواند تحمل کند. چنان او را خرد کرده اند که او دچار اين احساس شده که ما بعد از علني کردن جريان خود او را رها کرده وسکوت و رازداري‌اش را به عنوان نمونه‌اي از توانايي و برتري ايدئولوژيک خود نسبت به جريان پرچمدار مطرح خواهيم کرد... » امري که البته هيچ‌گاه به ذهن هيچ‌يک از ما سه نفر خطور هم نکرده بود و ما حتي براي لحظه‌اي هم اين گونه نيانديشيده بوديم.
مجيد گفت: «آذر چنان تهي و خالي شده است که مي‌خواهد با خودکشي، خودش را از شر تضاد‌ها خلاص کند.‌»
قرار شد مجيد با او کار توضيحي کند. بعد از صحبت با وي و منصرف کردن او از خودکشي، مجيد به ما گفت: «... بهترين راه براي آذر، گزارش کردن ماجرا و خلاص شدن از زير بار فشارسهمگين و دوگانگي خرد کننده است.»ما نيز موافقت کرديم، اين موافقت علاوه بر تلاش جهت نجات ليلا ، بر اين تحليل استوار بود که به اندازه کافي نيز توانسته‌ايم رشد کنيم و قادر خواهيم بود به عنوان يک «جمع» و «جريان»با پرچمدار و جريان حاکم، به صورت برابر برخورد کنيم.
 به اين ترتيب قرار شد ليلا ماجرا را گزارش کند و مجيد به وي بگويد که بعد از اعلام موجوديت ما، مي‌تواني ما يا آنها را انتخاب کني وآن وقت ما با معيار‌هاي خاص خود با تو برخورد خواهيم کرد.

دهم يا يازدهم ارديبهشت بود که ليلا گزارشش را نوشت. او مي‌خواست بنويسد: «بياييد من را اعدام کنيد».
اما مجيد مانع نوشتن اين عبارت شد. ليلا درگزارشش نوشت که مجيد از اين گزارش او باخبراست ودر تهيه گزارش به او کمک کرده است.
با گزارش ليلا، يک مرحله از فعاليت ما که از آذر 53 تا ارديبهشت 54 ادامه داشت، به پايان رسيد و ما خود را براي علني کردن تشکيلاتمان آماده کرديم.

چشم‌انداز: ماجراي انبار اسلحه و تخليه آن توسط مرتضي چه بود؟

شاهسوندي: يکي از سمپات‌هاي فعال و بازاري سازمان به نام «سيف‌الله کاظميان» كه امكانات زيادي داشت درارتباط با مرتضي صمديه لباف بود. سيف‌الله چاپخانه کوچکي داشت که بسياري از اعلاميه‌هاي سازمان در آنجا چاپ مي‌شد. مرتضي، سيف‌الله را درجريان حرکت ما قرار داده و او اعلام آمادگي کرده بود.
درانبار چاپخانه سيف الله، ما مقادير قابل توجهي اسناد و مدارک سازماني را نگهداري مي‌کرديم. سه تا چهار قبضه سلاح هم آنجا بودکه سلاح من و سلاحي که يکبار از مرتضي گرفته بودند را هم شامل مي‌شد.
وقتي ليلا گزارش را نوشت، قرار شد محتويات انبار که عمدتاً مدارک سازماني بود تخليه شود. سلاح‌ها را نيز به عنوان سلاح‌هاي شخصي خودمان برداشتيم وهمه را به خانه خيابان منوچهري منتقل کرديم. (5 شنبه 11 ارديبهشت)

بعد ازعمليات ترور«زندي پور» وهمزمان با ضرورت وقت گذاري روي امور تشکيلاتي خودمان، مرتضي بناي اعتراض گذاشته و روند جدايي درپيش گرفته بود. اعتراضات وعدم همکاري مرتضي باعث شد که مجددا به گرفتن امکانات او اقدام کنند. ديگري امکان تماس با سيف‌الله کاظميان بود، اما سيف‌الله پيش از آن در جريان گروه ما قرار گرفته بود.
گزارش ليلا باعث شد که پرچمدار تازه متوجه شود که هيچ‌يك از مواضع گوناگون ما واقعي نبوده و ما طي شش ماه، توانسته‌ايم سيستم و روابط تشکيلاتي خاص خود را بوجود آوريم؛ واقعيتي که تمامي محاسبات آنها را بهم مي‌ريخت وخواب‌هاي سلطه طلبانه پرچمدار راآشفته مي‌کرد.

محمد طاهر رحيمي، از کادرهاي جريان حاکم و از عاملين ترور مجيد شريف واقفي و صمديه لباف، بعد از دستگيري در اوراق بازجويي، در باره اين ايام ومرتضي صمديه لباف چنين مي‌نويسد:
«. . . مدتي بود که من مي‌دانستم مرتضي در مقابل مارکسيست شدن مقاومت مي‌کند و به هيچ‌وجه دست از اسلام بر نمي‌دارد، ولي با اين حال معتقد است که بايد مبارزه کرد؛ و گفت«من در هرصورت در کنار شما مبارزه خواهم کرد.» اين مطلب گذشت تا جريان عمل تيمسار[زندي پور] پيش آمد. من درآن جريان به خوبي مي‌ديدم که او هماهنگي لازم را با ما ندارد، نه از نظر لباس و نه از نظر فکري. به نحوي که از جهت پوشش در جريان شناسايي، ما يکي دوبار به او تذکر داديم که در شمال شهر بايد لباس مرتبي پوشيد تا به طور عادي در ميان کارمنداني که صبح به سرکار مي‌روند، گم شويم و جلب نظر نکنيم، ولي او زير بار نمي‌رفت.
بعد از جريان عمل نيز او انگيزه عمده عمل را رقابت ما با فداييان مي‌دانست. و اين مسئله را به گونه‌اي عنوان مي‌کرد که نشان دهد هيچ‌گونه انگيزه ديگري در اين جريان نداشته‌ايم و به طور کلي افراد انگيزه عمل را از دست داده‌اند و با چنين انگيزه‌هايي عمل مي‌کنند. در نهايت مي‌خواست ضعف انگيزه عمومي سازمان را مطرح کند وآن را نتيجه مارکسيست شدن سازمان بداند. در اين زمينه بحث زيادي توسط بهرام[آرام] شد که اثبات کند انگيزه رقابت جزء بسيار کوچکي از کل انگيزه را تشکيل مي‌داده، ولي او زير بار نمي رفت وبا منظور خاصي که داشت برسرحرف خود ايستاده بود . . . . در همين شرايط، يک بار که او را براي شناسايي فرستاده بودند، گفته بود:" من ديگر تفنگ شما نخواهم شد." اشاره به اين که " شما مي‌خواهيد تنها در عمليات از من استفاده کنيد و اين کار را آنقدر ادامه دهید تا بالاخره من در يکي از اين عمليات کشته شوم، ولذا از رفتن به دنبال شناسايي سرباز زده بود. . . آن طور که بعداً معلوم شد علت عمده اين جبهه‌گيري، دلخوشي به جمع ديگري بوده که خودشان در فکر تشکيلش بودند. . . . »

محمد طاهر رحيمي دراوراق بازجويي خود مي‌افزايد:«وقتي مسئوليت سيف الله کاظميان و خصوصاً انباري که در اختيار داشت از او گرفته شد، با توجه به آمادگي‌هاي قبلي تصميم گرفتند که تا فرصت باقي است وسايل انبار را بردارند و بعد از خالي کردن انبار توسط مرتضي صمديه، مي‌خواستند به طورکامل ارتباطشان را قطع کنند...» (15)
پرچمدار بعدها با بزرگنمايي در باره سلاح‌هاي موجود در انبار، سعي کرد از اين مسئله توجيهي جهت اعمال خشونت بسازد.

چشم‌انداز:  تحليل شما نسبت به واكنش شهرام و آرام پس از لو رفتن جريان چه بود وچه تدارکاتي را براي بعد آن ديده بوديد؟

شاهسوندي: ما بارها در اين باره صحبت کرده بوديم. حداكثر و سقف واكنش آنها رابه گمان خود، حدس زده بوديم. يک واكنش اين بود که موجوديت ما را به رسميت شناخته و بر سر امکانات سازماني مذاکره کنند. به خوبي به ياد دارم که براي هر سه ما امکانات سلاح و تجهيزات نظامي
ـ عليرغم اعتقادمان به مبارزه مسلحانه و نيز امکانات استقراري و بخصوص امکانات مالي‌ـ در درجه کمتري از اهميت قرار داشت، چرا که ما براين باور بوديم اينها را به سادگي به دست خواهيم آورد. براي ما درآن موقع مهمترين مسئله، آثار مکتوب و دستاوردهاي تئوريک سازمان بود که توسط شهرام و بهرام بلوکه شده بود. علاوه بر آن، نظر هرسه ما اين بود که نام "سازمان مجاهدين خلق ايران" به ما تعلق دارد، آنها مي‌توانند هرامکاناتي را با خود ببرند و هر نامي براي خود انتخاب کنند.

بعد از گزارش ليلا، يک بار بزرگ از دوش ما برداشته شد؛ بار مشکلات او و نيز بار مخفي‌کاري‌هاي خودمان.
اما حداکثر و سقف واكنش آنها را اين‌گونه ارزيابي کرديم که ما و بخصوص مجيد را دستگير و محاکمه درون تشکيلاتي کنند. ما بر اين گمان بوديم که از پس چنان محاکمه درون تشکيلاتي برخواهيم آمد و دلايل ما براي ايجاد تشکيلات مخفي، قوي و قانع‌کننده خواهد بود.

چشم‌انداز: اما سير وقايع نشان داد که تحليل شما اشتباه بود و تدارک مناسبي براي مرحله بعدي نديده بوديد.

شاهسوندي: بهتر است بگويم هم ما و هم آنها، هر دو اشتباه کرديم. اما اجازه دهيد ابتدا وقايع را تا ساعت فاجعه شرح دهم و  سپس به ارزيابي‌ها بپردازم.
بعد از گزارش ليلا، احساس سبکباري بيشتري مي‌کرديم و منتظر واكنش بوديم، که مرتضي خبر آورد براي مجيد علامت احضار زده‌اند. فکر کرديم سر قرار آنها نرويم و اعلام جدايي کنيم. مجيد، با احساس مسئوليتي مبارزاتي و انقلابي، اين نظر را رد کرد و گفت:" دراثر قطع رابطه ناگهاني توسط ما، بسياري از ارتباطات آنها به هم مي‌ريزد و ممکن است در اثر نقل و انتقالات از ساواک ضربه بخورند." من از مدت‌ها پيش ارتباطم را قطع کرده بودم. مجيد به مرتضي گفت :" تو نيز بايد سرقرار آنها بروي وبا اعلام موضع اعلام جدايي کني."

 مجيد شريف‌واقفي

 درست در همين بحبوحه، من از صبح روز دوشنبه گرفتار دندان درد بسيار شديدي شدم و قرص‌هاي مسکن قوي اثر نکرد. پيش از ظهر سه‌شنبه به دندانپزشک مراجعه کردم و دندانپزشك با بيهوشي موضعي دندانم را کشيد. اما بي‌حسي و منگي ناشي از آمپول بي‌حسي را کماکان در سرم احساس مي‌کردم. ساعت سه بعد از ظهر روز سه شنبه در حوالي ميدان شاه و چهارراه مولوي با مجيد قرار داشتم. پنج بعد از ظهر همان روز با مرتضي در خيابان گرگان و فردا مجدداً با مجيد قرار داشتم. مجيد خبر داد که از طريق ليلا برايش قرارتعيين کرده‌اند. قرار اصلي با بهرام آرام و قرار واسط و مياني با افراخته بود، به اين ترتيب که افراخته او را سرقرار آرام مي‌برد. قرار شد او برود و اعلام مواضع کند. من که با درکي غريزي احساس خطر کرده بودم از او خواستم اگر مي‌شود امروز سرقرار نرود، اما او موافقت نکرد. من اصرار کردم و مجدداً گفتم "ما که ديگر در تعهد تشکيلاتي آنها نيستيم، بهتر است من به‌ جاي تو بروم." باز هم قبول نکرد و گفت :"حرف تو از فردا درست است، اما امروز با "من" قرار گذاشته‌اند." من بدون تحليل و با احساس غريبي گفتم :" خوب! با هم سرقرارشان مي‌رويم و من از دور مراقب وکوپل حفاظتي تو خواهم شد." او که با پاکدلي بي‌نظير دروني‌اش کمترين شائبه‌اي نسبت به نارفيقان جنايتکار نداشت، گفت:"نگران نباش!علامت سلامتي بعد از قرارم را براي مرتضي مي‌زنم و تو از طريق مرتضي از سلامتي من با خبر مي‌شوي." همان روزساعت 5 با مرتضي قرار داشتم. من ديگر ساکت شدم و او رفت. او بر سر قراري رفت که قربانگاهش بود و من چنان که گويي جانم مي‌رود، بر جاي ماندم. تصوير آن لحظه خداحافظي و آن چهره پاک، از آن زمان تا هم اکنون و براي هميشه برجان من حک شد.

محمدطاهر رحيمي از عاملين جنايت درباره اين روز مي‌نويسد:"... روز پنجشنبه 11 ارديبهشت انبار تخليه شده بود و روز سه شنبه بعد[شانزدهم ارديبهشت] آخرين روز قرارشان بود، که در همان روز برنامه ترور آنها پياده شد.
جريان عمل از اين قرار بود که شب دوشنبه بهرام در خانه تيمي(خيابان ظفر)درحالي که شديداً ناراحت بود، اين مسئله را مطرح کرد:" از اين به بعد ديگر آنها دشمنان ما خواهند بود و با توجه به تعصب شديد مرتضي درمورد مذهب، ممکن است بعد از اين مهمترين رسالت خود را ازبين بردن افرادي بداند که سازمان را به مارکسيسم سوق دادند.« در اين صورت و ضمناً با توجه به اين که درآن روزها بحث مي‌شد که اگر به آنها فرصت بدهيم، يک سازمان دست‌راستي همانند فالانژيست‌هاي لبنان درايران به وجود خواهد آمد که رسالت خود را مبارزه با مارکسيست‌ها مي‌داند، تصميم گرفته شد هرچه زودتر آنها را از بين ببريم. » (16)
طبق قراري که از طريق ليلا زمرديان به شريف ابلاغ شد، وحيد افراخته و او درساعت 4 بعد ازظهرروز 16 ارديبهشت ماه 1354، درسه راه بوذرجمهري نو(15خردادشرقي) بايد يکديگر را مي‌ديدند. محسن خاموشي و حسين سياه کلاه، قبلا‌ً در يکي از کوچه‌هاي خلوت خيابان اديب‌الممالک مستقر شده و در انتظار ورود شريف واقفي به سر مي‌بردند. قرار بود علامت ورود مجيد به کوچه را منيژه اشرف‌زاده کرماني بدهد.

ليلا زمرديان، بي‌آن که از جريان ترور باخبر باشد، مجيد را تا محل ملاقاتش با وحيد همراهي کرد و جدا شد. افراخته جهت انحراف ذهن شريف، موافقت ضمني سازمان را به وي اعلام مي‌کند و در حال راه رفتن او را به سوي قربانگاه مي‌برد. زماني که به کوچه محل استقرار رسيدند و خواستند از آن عبور کنند، حسين سياه کلاه از روبه‌رو وارد شد و يک گلوله به صورت شريف شليک کرد. شريف بر زمين مي‌افتد و افراخته نيز گلوله‌اي از پشت به سر او شليک کرد. جسد در صندوق عقب اتومبيلي که از قبل آماده بود قرار گرفت. وحيد و دو نفر ديگر با رانندگي محسن خاموشي به سوي بيابان‌هاي مسگرآباد حرکت کردند. درآنجا جسد را با بنزين و کلرات آتش زدند. در جريان آتش زدن جسد، آتش به دست‌هاي جنايتکار حسين سياه‌کلاه سرايت کرد. در نتيجه او نتوانست در برنامه بعدي(ترورصمديه) که قرار بود ساعت 6 بعدازظهر همان روز اجرا شود شرکت کند.

محسن سيد خاموشي، از عاملين ترور، بعدها صحنه‌هاي آن جنايت شقاوت‌بار را اين گونه توصيف کرد:« در محل قرارعلي[بهرام آرام] وبعدحيدر(وحيدافراخته)وحسن(طاهررحيمي)هم آمدند. ماشين قهوه‌اي را هم با خود آورده بودند... وسايل ضروري را داخل ماشين گذاشتيم(کلرات، بنزين، برزنت، ابر و نايلون، هرکدام يک دست لباس اضافي براي خود آورده بوديم)... صندوق عقب را مرتب کرديم؛ اول يک ورقه نايلون زير انداختيم ؛ بعد برزنت را روي آن کشيديم، بعد ابر را روي برزنت کشيديم. حدود سه کيلو کلرات در بسته‌هاي يک کيلويي در داخل ماشين گذاشتيم... طرح بدين شکل بود که روبه‌روي کوچه اديب‌الممالک (کوچه باريک)يک همشيره(منيژه اشرف‌زاده کرماني) بايستد، بعد وقتي مجيد شريف واقفي واردکوچه شد، او برود و عباس(حسين سياه‌کلاه)وارد کوچه شده مجيد شريف‌واقفي را بکشد. بعد جسد را دونفري(سياه‌کلاه و افراخته) باهم حمل کنند و درصندوق عقب بگذارند.

افراخته سرقرار مجيد شريف‌واقفي رفت. من و حسين سياه‌کلاه، ماشين قهوه‌اي را به کوچه‌اي برده، نمره‌ها راباز کرديم و نمره‌هاي جعلي را پشت شيشه‌هاي آن گذاشتيم وبه محل عمل رفتيم. ماشين را دم کوچه باريک گذاشتيم و ايستاديم. چند لحظه بعد، علي(بهرام آرام) با ناراحتي آمد و گفت :"همشيره(منيژه اشرف‌زاده کرماني) سر قرار خود نيامده، چکار کنيم؟ "عباس(حسين سياه‌کلاه)گفت :"مهم نيست، من طوري مي‌ايستم که نيمي از کوچه را ببينم" ما ايستاده بوديم که ديديم همشيره با چادر آمد و روبه‌روي کوچه ايستاد. حدود يک ربع گذشت که او رفت (اين علامت وارد شدن مجيد به کوچه بود). عباس از من خداحافظي کرد و داخل کوچه شد. لحظه‌اي بعد صداي شليک گلوله بلند شد. من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم. ديدم که شريف‌واقفي به صورت روي زمين افتاده است. لنگ را روي صورت اوگذاشتم و برگشتم ماشين را روشن کردم... حسين سياه‌کلاه از جلو يک تير به صورت او شليک کرد و افراخته هم يک تير به پشت سرش شليک کرده بود. بعد دو نفري جسد را داخل ماشين آوردند.

چند زن از ديدن صحنه داد و فرياد کردند که افراخته سر آنها داد کشيد:" ما پليسيم، دورشويد. کسي که کشته شد خرابکار بود. "
از طريق کوچه آبمنگل و شهباز رفته و ازآنجا به خيابان عارف رفتيم، افراخته نزديک ميدان خراسان پياده شد و من و حسين سياه‌کلاه وارد جاده مسگرآباد شديم. همان موقع که شريف‌واقفي روي زمين افتاده بود اسلحه‌اش را ازکمرش برمي‌دارند، يک هفت‌تير شصت وپنج(ميليمتري) بود، همان اسلحه‌اي که از انبار تخليه کردند. نارنجک از کمرش مي‌افتد، سياه‌کلاه و افراخته نفهميده بودند و درنتيجه نارنجک در کوچه ماند...

من و سياه‌کلاه در جاده مسگرآباد، جايي که افراخته علامت داده بود رفتيم ولي جايي براي سوزاندن جسد نبود... همان لحظه‌اي که ماشين را پارک کرديم، يک گله گوسفند و چند مرد نزديک ما شدند. ما از منطقه دور شديم و در امتداد جاده قديم پيش رفتيم. بالاخره جايي يافتيم در 18 کيلومتري جاده مسگرآباد که چاله‌هاي زيادي داشت. بعد از مدتي معطلي، بالاخره جسد را ازماشين پايين انداختيم وکلرات را روي جسد ريختيم،مخصوصاً روي صورت او. بعد هم بنزين ريختيم، بعد دست‌هاي خود وماشين را تميز کرديم...، مقداري بنزين هم روي دست و پاي سياه‌کلاه ريخته شد. او در همان حال فندک را زد و از جسد شعله طولاني بلند شد. از دست و پاي سياه‌کلاه هم شعله بلند شد. متوجه شديم که شعله به در عقب ماشين گرفته، به سرعت داخل ماشين پريده وماشين را از شعله‌ها دور کردم...»
خاموشي در بازجويي ديگري مي‌نويسد: «جسد را درگودالي انداخته وکلرات وبنزين روي آن ريختيم. جيب‌هاي آن را تخليه کرديم. 20 عدد قرص سيانور داشت و مقداري نوشته که آيه قرآن در آن بود و حدود 400 تومان پول...» (17)
آن يارکزو گشت سردار بلند/جرمش آن بود که اسرار هويدا مي‌کرد.
شقاوت نهفته در اين کار در تاريخ ترورهاي سياسي ايران کم نظير است.

چشم‌انداز: قرار ساعت 5 بعد ازظهرشما با صمديه چه شد؟

شاهسوندي: بعد از خداحافظي با مجيد و انجام يکي دوکار کوچک، ساعت 5 بعدازظهر به ديدن مرتضي رفتم. اوگفت که وحيد برايش در حوالي خيابان گرگان قرار احضار زده است. از او درباره علامت سلامتي مجيد پرسيدم. گفت مجيد علامت سلامتي نزده است. هم او و هم من، هر دو نگران شديم. ملاقات ظهر با مجيد را برايش گفتم. همزمان که صحبت مي‌کرديم به نزديکي‌هاي محل قرار رسيديم. قرار در يک کوچه نسبتاً تاريک بود. نوبت اول قرار افراخته نيامد و هوا رو به تاريکي مي‌رفت. قهوه‌خانه‌اي مقابل کوچه قرارداشت. تأکيد کردم که مرتضي داخل کوچه نشود، مسير حرکت را او تعيين کند نه افراخته و از پياده‌روي جلوي قهوه‌خانه که من درآن نشسته بودم عبور کند تا من از پشت سرشان حرکت کنم. بي‌خبري از مجيد برنگراني و هوشياري هردوي ما افزوده بود. مرتضي موافقت کرد و از من خداحافظي کرد. دقايق به کندي مي‌گذشت و از مرتضي که مي‌بايستي از مقابل من عبور کند، خبري نشد. شتابان به داخل کوچه روبه‌رو و تاريک رفتم. گويي آب شدند. مدتي مانند ديوانه‌ها ازکوچه‌اي به کوچه ديگر دويدم تا شايد نشاني از آنها پيدا کنم. نمي‌دانم چقدر طول کشيد، گويي آواري برسرم خراب شده و زمان را از دست داده بودم. بعد از جست‌وجوي بي‌حاصل، به حوالي ميدان فوزيه(امام حسين) رفتم، درآنجا محلي بود که مرتضي بايد سلامتي خود را به من خبر دهد. نشاني از مرتضي و علامت او نبود. سرقرار رزرو(ذخيره) رفتم. باز هم خبري نشد. نيمه‌هاي شب بود که خسته و درمانده به خانه فردي خود در خيابان صفا(پشت ميدان فوزيه) رفتم، با اين اميد که فردا نشان و خبري از ياران خويش بيابم، اما دريغا و دريغا و دريغا...

در زندان کميته مشترک فهميدم بر ما چه رفته است.  افراخته بعد از ملاقات با مرتضي، با توجيه اين که قرار ديگري دارد، مسير را تعيين مي‌کند و مانع عبور مرتضي از جلوي من مي‌شود. آنها در حين راه رفتن به خيابان سلمان فارسي مي‌رسند، درآنجا دامي دقيقاً مشابه مجيد شريف براي او تدارک ديده شده بود، وارد يک کوچه باريک مي‌شوند که مرتضي مشاهده مي‌کند در فاصله پنجاه متري، آن سر کوچه يک نفر سرک مي‌کشد. اين همان فرد علامت‌دهنده بوده است. مرتضي با هشياري امنيتي که داشته احساس خطر مي‌کند و به افراخته مي‌گويد:" بايد زودتر اينجا را ترک کنيم، چون فکر مي‌کنم منطقه پليسي است." افراخته مي‌گويد:" تو بيهوده مشکوک شده‌اي، من که خطري احساس نمي‌کنم." بعد از طي چند قدم، صمديه دوباره اصرار مي‌کند که " من حتم دارم که وضعيت منطقه عادي نيست، بيا برگرديم" وحيد هم دوباره جواب منفي مي‌دهد. مرتضي مي‌گويد"من بر مي‌گردم" و بر مي‌گردد. افراخته که طرح را شکست خورده مي‌بيند و مي‌دانست که فردا ماجراي قتل مجيد هم روشن مي‌شود، اسلحه خود را کشيده و به سمت مرتضي شليک مي‌کند. افراخته دوگلوله شليک مي‌کند؛ شليک اول به فک وصورت مرتضي اصابت مي‌کند و شليک دوم به شکم او. بعد از اصابت دو گلوله مرتضي شليک مي‌کند و وحيد به طرف جلو فرار مي‌کند.

مرتضي بعد از مجروح شدن، به کمک يک وانت بار خود را به منزل برادرش مي‌رساند. آنها ناتوان از کمک به وي، او را تا مقابل بيمارستان سينا همراهي مي‌کنند. مرتضي ابتدا ادعا مي‌کند که دراثر چاقوکشي زخمي شده است، اما جاي زخم گلوله‌ها مشخص‌تر از آن بود كه بتواند آن را پنهان كند. پليس مستقر در بيمارستان به ساواک خبر مي‌دهد. مأموران کميته مشترک سر رسيده و پس از معالجات اوليه او را به بيمارستان شهرباني مي‌برند.
در ساواک خود را يک هوادار ساده معرفي مي‌کند که چون با سازمان موافق نبوده قصد جانش را کرده‌اند. با توجه به اطلاعات به دست آمده از حادثه ساعت 4 بعد از ظهر همان روز در خيابان اديب الممالک و نارنجک به‌جاي‌مانده درآن صحنه، ساواک متوجه تصفيه خونين دردرون سازمان مي‌شود. مرتضي 5 روز خود را به بيهوشي مي‌زند و در روز پنجم، به منظور حفظ اطلاعات و اسرار موجود در خانه پايگاهي خيابان منوچهري و با اين گمان که من بعد از اين مدت متوجه شده‌ام، آدرس خانه تکي(فردي) من، در خيابان صفا را به عنوان خانه مشترک مي‌دهد.

پيش از اين در پاسخ پرسش شما گفتم که هم "ما "و هم جريان حاکم تحت رهبري "پرچمدار" هردو اشتباه کرديم. اين بيان شايد کمي عجيب و غريب باشد، اما ما اشتباه کرديم، چون فکر مي‌کرديم حداکثر ما را دستگير و در درون سازمان محاکمه تشکيلاتي خواهند کرد. ما اشتباه کرديم و ندانستيم که "دادگاه انقلابي خلق" مانند تمام " دادگاه‌هاي انقلابي" بدون حضور متهم و بدون حق دفاع از خود تشکيل مي‌شود. ما اشتباه کرديم و ندانستيم که احکام "دادگاه انقلابي خلق" از پيش صادر شده، بي‌رحمانه، غيرقابل بازگشت وغيرقابل استيناف است. فهرست اشتباهات کوچک و بزرگ ما البته بلند است، اما در يک کلام؛ ما اشتباه کرديم چون " آنها" را آن‌گونه که "خود" بوديم، ارزيابي کرديم. اين دليل اصلي ضربه خوردن ما بود، و اما "آنها" نيز اشتباه کردند، چون "ما" را آن گونه که "خود" بودند، ارزيابي کردند. "اشتباه" ما باعث ضربه خوردن و نابودي تشکيلاتي‌مان شد، حال آن که "اشتباه" آنها باعث قدرت‌گيري کوتاه‌مدت ومرحله‌اي شان شد. مجيد کشته و سوزانده شد، مرتضي با سلاح نارفيقان، زخمي و نيمه‌جان دستگير شد تا پس از شکنجه‌هاي فراوان اعدام شود و من هم ده روز بعد از شهادت مجيد و زخمي‌شدن مرتضي، دستگير شدم.

به اين ترتيب موجوديت تشکيلاتي "سازمان مجاهدين خلق" در جامعه موقتاً از بين رفت. اما اگر افق ديد را وسيع‌تر کنيم خواهيم ديد که، سواي مسائل و منافع تشکيلاتي وکوته‌نظري‌هاي مرتبط با آن، نام شريف "مجيد شريف‌واقفي" نه تنها به عنوان نماد مسلماني و " مجاهد خلق"، آن گونه که بايد، که همچنين به عنوان مظهري از وفاي به عهد و وفاداري به اصول و ارزش‌ها در تاريخ ميهن ما خواهد درخشيد وآن نام ديگر، همراه با نام ديگر قاتلان مجيد بسيار زودتر از مرگ فيزيکي‌شان، محو شد. شايد بزرگترين تنبيه و جريمه آنان اين باشد.
درگفت وگوي بعدي، به دستگيري خودم، ملاقات در زندان با صمديه، طرح فرار، دستگيري افراخته وعواقب خون به ناحق ريخته شده مجيد شريف واقفي خواهم پرداخت.
 

پي‌نوشت‌:
1ـ سيرحوادث نشان داد که تشخيص آن موقع زنده يادان محمود شامخي و رضا رضايي در مورد امثال پرچمدار، بهرام آرام و شماري از تکامل‌يافته‌گان بعدي نظير وحيد افراخته، مبني بر ضرورت اعتلا و صفاي دروني و زدودن گرايش‌هاي خودخواهانه چقدر ضروري و لازم بوده است.
2ـ مقصود، نهيليسم و پوچ‌گرايي است.
3ـ مقاله پرچم، به نقل از"مجاهد" شماره 6، ارگان خارج کشور جريان حاکم، مرداد 1355.
4 ـ مقصود از فلان رفيق، رضا رضايي است و اين استدلال مجيد که اگر رضا زنده بود تحولات به اين سمت نمي‌رفت.
5 ـ هم بهرام آرام و هم وحيد افراخته درباره اعلام جدايي من به مرتضي گفته بودند«...حکم کريم(نام تشکيلاتي آن موقع من)، حکم سرباز فراري است واگر قدرت داشتيم يک تير در کله‌اش خالي مي‌کرديم.«ما نسبت به اين نظر درآن موقع کم بها داديم و آن را نه ناشي از نظرگاه ايدئولوژيک آنها، بلکه بيشتر ناشي از عصبانيت لحظه‌اي‌شان دانستيم.
6 ـ فرهاد صفا، محمد اکبري آهنگران، جواد برائي، مهدي خدايی صفت و ديگران.
7ـ اطلاعات اين قسمت به نقل از کتاب سازمان مجاهدين خلق، از پيدايي تا فرجام و نيز دانسته‌هاي شخصي است.
8ـ اعترافات وحيد افراخته، تک نويسي وي در باره سيمين جريري، پيشين.
9ـ«...مجموعاً در تمام طول دو سال «مبارزه ايدئولوژيک»، قريب به پنجاه درصد از کادرها مورد تصفيه قرار گرفته و بسياري از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحيت‌هاي لازم کنار گذاشته شدند« بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيک ...،ص 5، ذيل عنوان « مقاومت‌ها، مشکلات و موانع راه».
10ـ در عمليات معروف به عمليات نيکسون براي جلوگيري از ضربه خوردن تيم‌هاي عمل کننده به شهرستان‌ها فرستاده شدند.
11ـ در عمليات ترور سرتيپ طاهري به دليل عدم انسجام داخلي، تيم‌هاي عمل‌کننده، درهمان روز ضربه خوردند و باگسترش ضربات از سوي آنها محمود شامخي يکي از ارزنده‌ترين کادر‌هاي سازمان از دست رفت.
12ـ «تحليل آموزشي بيانيه اپورتونيست‌هاي چپ نما» نوشته و جمع‌آوري شده توسط مسعود رجوي. ايشان وقتي براي ديگران نسخه مي‌پيچد، نسخه‌هاي خوب مي‌پيچد، ولي وقتي چند سال بعد، يک بار در سال 1360و بار ديگر در سال 1364 پاي خودش و قدرت‌طلبي‌هايش در ميان است، همان راه و روش و بهتر است گفته شود همان اشتباه‌هاي شهرام را چه در زمينه عمل مسلحانه و چه در روابط و مناسبات درون تشکيلاتي در پيش مي‌گيرد.
13ـ در ادامه اين روش و به دنبال ترور مستشاران امريکايي آيه بالاي آرم به طور کامل حذف شد و آرم سازمان نيز تغيير کرد.
14ـ تهراني، بازجوو شکنجه‌گر معروف ساواک بعد از انقلاب جزئيات اين جنايت راکه خود نيز عامل آن بود، فاش کرد.
15ـ اعترافات محمدطاهر رحيمي بعد از دستگيري، نقل از کتاب „سازمان مجاهدين خلق از پيدايي تا فرجام“.
16ـ اعترافات محمدطاهر رحيمي، پيشين.
17ـ اعترافات ومصاحبه تلويزيوني محسن خاموشي در اين باره.

نماد PDF نسخه ي PDF، نشريه چشم انداز ايران شماره 64


مطالب مرتبط:

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (1)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (2)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (3)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (4)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (5)

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(1) 

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(2) 

- نوک ‌پيکان ‌تکامل!! و تيزي خون‌چکان آن (7)

- ويرانگري و القاي شبهه با استفاده از اقتدار تشکيلاتي (8)

- گرفتار در ميان دو لبه تيغ استبداد(9)

- مسئله اين بود: پذيرش شکست يا مقاومت

- اولين‌تلاش‌ها و نتايجي فراتر‌از‌انتظار
- تواضع!! تاريخي پرچمدار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا