به روز شده در تاریخ : 27 September 2017.


پس از فاجعه
 چشم‌انداز: در گفت‌وگوی پیشین فاجعه شهادت مجید شريف‌واقفي و ترور مرتضی صمديه‌لباف را بیان کردید.خوب است ماجرا را از  اين به بعد پیگیري كنید.
شاهسوندي: طی چندین سال زندگی مخفی و چریکی به اندازه کافی فوت و فن و اصول مخفی‌کاری و مبارزه با ساواک و نیز تطبیق با شرایط را فراگرفته بودیم، اما اکنون شرایط کاملاً ویژه و به‌گونه‌ای دیگر بود، علاوه بر ساواک و تیم‌های گشتی و عملیاتی‌‌اش باید در برابر نارفیقانی‌ که تا دیروز با  هم در یک سنگر بوديم  نیز مخفی‌کاری کنیم.
کسانی‌‌ که به‌دلیل سال‌ها کار مشترک از محل تقریبی قرارهایمان باخبر بودند، از نحوه قرارگذاشتن و خبررسانی و خبر سلامتی‌دادنمان نيز خبر داشتند، می‌دانستند کدام منطقه، کدام پاتوق و قهوه‌خانه و یا ناهارخوری مناسب است و مورد استفاده قرار می‌ گیرد. آنها می‌توانستند زمان و مکان ترددمان را حدس بزنند. روابط ما چنان تنگاتنگ بود که گاه از فاصله دور و حتی از نحوه راه رفتن مان هم  می‌توانستند فعاليت‌هاي ما را حدس بزنند، امری که البته متقابل بود و ما نیز چنین توانایی‌اي داشتیم. در چنان شرایطی کار ما بیش از پیش و به‌راستی دوچندان مشکل بود.
در مورد خانه‌ها و امکانات استقراری نیز همین مشکل بزرگ را داشتیم، نارفیقان امکانات مهم استقراریمان را یکی پس از دیگری گرفته و یا غیرمسئولانه می‌سوزاندند. تهیه امکانات جدید هم امری آسان و امروز به فردا نبود، ضمن این‌که ما هم زمان کار سازماندهی یاران پراکنده شده، جمع‌آوری اسناد و مدارک سازمانی و ارتباط با زندانیان سیاسی تازه آزاد شده را هم داشتیم و از همه مهمتر باید مراقب ساواک وگشتی‌های گوناگونش ،كه بويژه پس از ترور زندي‌پور زيادتر هم شده بود، مي‌بوديم.
نمی‌دانم پیش از این توضیح داده‌ام یا نه، اما به هر حال یادآوری می‌کنم که هر فرد بسته به گستردگی روابط سازمانی‌اش به یک یا چند خانه پایگاهی تردد داشت که البته یکی از آنها خانه اصلی و استقراری‌اش بود. علاوه بر خانه‌های جمعی و پایگاهی، هر فرد موظف بود یک خانه و یا حداقل یک اتاق تکی مخصوص به خود هم داشته باشد. چنین اتاقی در موارد ضربه  ویا لورفتن و حتی مشکوک‌شدن خانه‌های پایگاهی می‌توانست بلافاصله مورد استفاده قرار گیرد و فرد همه فعالیت‌های خود را تا حل مشکلات پیش آمده، از آنجا سازمان دهد. خانه‌های تکی باید کاملاً پاک و غیرسیاسی باشد و هیچ‌گونه مدرکي‌ که نشان دهد فردِ ساکن آن سیاسی است نداشته باشد كه معمولاً با محمل‌های کارگری، دانش‌آموزی ویا دانشجویان  شهرستانی تهیه می‌شد.
 طبق ضوابط تشکیلاتی، نشاني اتاق تکی را هیچ‌کس جز خود فرد نباید بداند، تا پيش از اين ماجرا نیز همیشه این چنین بود، اما فشار جریان شهرام و ازدست‌رفتن خانه‌های پایگاهی ما بخصوص خانه مهم و استقراری در خیابان ترقی و محدودیت‌های ناشی از آن باعث شد که من  مقداری از اسناد و مدارک مهم سازمانی را به‌خاطر نداشتن جا موقتاً به خانه تکی ببرم. برای این‌که این مدارکِ عزیزتر از جان از بین نرود و به‌دست ساواک نیفتد، یک روز به مرتضی گفتم نشاني اتاق تکی مرا یاد بگیر تا اگر برای من اتفاقی افتاد بتوانی آن را خالی کنی. به این ترتیب مرتضی نشاني اتاق تکی مرا یاد گرفت.

چشم‌انداز: از روز حادثه و حوادث روزهای پس از آن بگويید.

شاهسوندي: در 16 اردیبهشــت 1354، به فاصلــه چند ساعت، دو ارتباط مهم من(یکی با مجید و دیگری با مرتضی) قطع شد. من پس از دوندگی‌های بی‌حاصل در پی مرتضی صمدیه‌لباف درحالی‌که شب از نیمه گذشته بود، خسته وکوفته  به اتاق تکی واقع در خیابان صفا پشت میدان فوزیه (امام حسین‌ کنونی) رفتم و تا صبح خواب به چشمم نیامد و فردا صبح با بیم و امید بر سر قرارهای مجید و مرتضی رفتم، اما از هیچ‌يک خبری نبود. قرارهای ذخيره را اجرا کردم باز هم خبری نشد.
در اثر قطع همزمان ارتباط با مجید و مرتضی بسیاری از ارتباطات جانبی‌ام هم قطع شده بود. با عبدالرضا منیری جاوید تماس گرفتم و از طریق او چند نفری را پیدا کردم. ناصر انتظارمهدی را هم که همشهری‌ام بود به کمک یک سرپل ارتباطی در شیراز پیدا کردم. ناصر در تهران بود، او هم بخشی از ارتباطاتش قطع شده بود، اما هنوز با مهدی کتیرایی و محمدعلی توحیدی (از افراد علنی گروه ما ) و شماری دیگر ارتباط داشت. ارتباط با علی خدایی‌صفت (دیگر عضو علنی) و زندانیان تازه آزاد شده هم قطع شد.

در اثر قطع همزمان ارتباط با مجید و مرتضی بسیاری از ارتباطات جانبی‌ام هم قطع شده بود. بامنیری جاوید تماس گرفتم و از طریق او چند نفری را پیدا کردم. ناصر انتظارمهدی را به کمک یک سرپل ارتباطی در شیراز پیدا کردم.او هم بخشی از ارتباطاتش قطع شده بود، اما هنوز با مهدی کتیرایی و محمدعلی توحیدی (از افراد علنی گروه ما ) و شماری دیگر ارتباط داشت. ارتباط با علی خدایی‌صفت (دیگر عضو علنی) و زندانیان تازه آزاد شده هم قطع شد.

 علي خدايي صفت
 
تحلیل آن موقع ما کماکان این بود که مجید و مرتضی توسط شهرام و بهرام دستگیر شده و در سازمان زندانی‌اند.براساس این تحلیل من سعی داشتم از دست نارفیقان دور بمانم، چون به‌خوبی می‌دانستم که نفر بعدی من هستم تا افراد را پیدا و جمع کنم. سه چهار روزی گذشت، از روز پنجم، به توصیه ناصر انتظار مهدی باوجود این‌که خانه مطمئن  پایگاهی نداشتم، دیگر به خانه تکی نرفتم.
برنامه این بود که از طریق زندانیان سیاسی و آیت‌الله طالقانی، شهرام و بهرام را برای آزادی مجید و مرتضی زیر فشار بگذاریم. به سرعت دست به کار شدیم.
متوجه شدیم تنها امکانی که می‌شود از آنجا با سایر برادران و بخصوص زندانیان تازه آزاد شده و در رأس آنها فرهاد صفا(1) تماس گرفت. جواد برائی در شیراز بود.  بلافاصله شناسنامه ومدارک جعلی درست کردیم ومن پس از چهار سال دوری از شهر زادگاهم وبا آن‌که پرواز با هواپیما و حضور در آن شهر برایم بی‌خطر نبود با هواپیما به شیراز رفتم. جواد را ملاقات کرده و موضوع مفقودشدن مجید و مرتضی را برایش گفتم و خواستم که ما را به فرهاد صفا وصل کند. جواد اگرچه با ما همبستگی داشت، ولی آن‌گونه که من انتظار داشتم فعال نشد و به‌اصطلاح کمی محافظه‌کاری کرد.(2)  علت هم این بود که تازه از زندان آزاد شده بود و تجربه ما در مبارزات چریکی پس از شهریور 50 را نداشت، با این همه قول همكاري داد و من همان روز مجدداً با هواپیما به تهران بازگشتم. موقع برگشت، در فرودگاه شیراز کسی مرا شناخت ولی نه او ونه من به روی خود نیاوردیم، از اين‌رو من به تهران بازگشتم . تلاش من بر دو محور استوار بود:
1ـ فشار بر سازمان برای رهایی مجید و مرتضی
2ـ برقراری ارتباطات قطع شده خودمان
پس از خانه تکی هیچ امکان مطمئن دیگری نداشتم. مرتضی خانه پایگاهی جدیدی (در خیابان منوچهری) گرفته بود، ولی به‌دلیل تازه‌بودن قرار بود کم به آن تردد کنیم، تا حساسیت‌برانگیز نشود. کلید اضافی آن خانه هم هنوز درست نشده بود. مهمتر از همه، من فکر می‌کردم ممکن است مرتضی و مجید این نشاني را به‌عنوان محل سکونت جدید به نارفیقان گفته باشند، بنابراین رفتن به آن خانه برای من که به یقین و قطعیت می‌دانستم نفر بعدی لیست  هستم، خطرناک بود. 
مبنای تمام محاسبات آن موقع براساس  "دستگیر و زندانی شدن" مجید و مرتضی توسط نارفیقان بود.
چهارشنبه 24 اردیبهشت، ناصر انتظار مهدی خبر آورد که منزلی خالی دارد. بعدها فهمیدم این مکان امن منزل سرهنگ کتیرایی رئیس اداره اطلاعات و ضد اطلاعات شهربانی استان فارس است. سرهنگ کتیرايی عموی مهدی کتیرایی دانشجوی دانشگاه علم‌وصنعت، از اعضای علنی سازمان و نیز عضو گروه ما بود. سرهنگ کتیرايی آن‌موقع در شیراز بود و کلید خانه‌اش را به مهدی (برادرزاده‌اش) داده بود. این خانه، مکانی نبود که بشود براي مدت طولاني روی آن حساب کرد، اما  در شرایط ویژه ما و نیز در شرایط خانه‌گردی‌های شبانه ساواک، بسیار امن بود. درعین حال هرآن ممکن بود سرهنگ کتیرايی برای مأموریت به تهران و خانه خودش بیاید و ما باید قبلاً از آنجا می‌رفتیم.
 دو شب را در خانه سرهنگ کتیرایی به‌سر بردم و صبح روز جمعه 26 اردیبهشت، برای تخلیه مدارک و اسناد سازمانی به اتاق تکی رفتم. ناصر انتظار مهدی مرا تا نزدیکی‌های محل همراهی کرد و قرار شد ساعت 4 بعدازظهر دوباره یکدیگر را ببینیم.
اتاق من در آن خانه در سمت دیگر ساختمان اصلی بود. این مجموعه، راهرو و دری  داشت که به اتاق من منتهی می‌شد. من برای عادی‌سازی کلید در راهرو را به صاحبخانه داده بودم  و هرگاه که به خانه می‌رفتم کلید را از آنها می‌گرفتم.
26 اردیبهشت نیز پس از ورود به خانه به روال همیشگی، کلید راهرو را خواستم. گفتند کلید نزد پدر خانواده است  که برای خرید بیرون رفته وبه‌زودی می‌آید. مرا به اتاق خودشان دعوت کردند.کمی نشستم، چای آوردند. این کار غیرعادی نبود و درگذشته نیز من برای درس‌دادن به فرزندانشان به اتاق آنها می‌رفتم .چای باعث شد که قرص سیانوری را که در دهان داشتم در بیاورم.
قند را در دهان گذاشته و چای را مزه‌مزه می‌کردم که یکباره چند مأمور که یکی‌شان خیلی غول‌پیکر بود با مسلسل یوزی در دست به درون اتاق ریختند.آه از نهادم برآمد. ناگهان تمام علائم مشکوک از مقابل چشمم رژه رفتند، اما بسیار دیر شده بود. سرما تمام تنم را گرفت.
فهمیدم پس از چند سال مخفی‌کاری و مبارزه مسلحانه و جنگ وگریز، مرحله جدیدی آغاز شده است؛ مبارزه‌ای از نوع دیگر: رودررو و چشم در چشم، با سلاح‌هايی متفاوت از گذشته. چای در دهانم به  یخ و آن قند لعنتی به زهر تبدیل شد. تلخی تمام دهانم را گرفت وآن قند، تلخ‌ترین شیءای شد که تا آن لحظه  در دهان گذاشته بودم، تلخ‌تر از سیانور. تا سال‌های بعد هرگاه قندی در دهان می‌گذاشتم یاد تلخی آن قند لعنتی می‌افتادم.
 من در ظاهر آرام ولی در درونم غوغايی بود. پس از شوک اولیه، دنبال این بودم که ببینم ضربه از کجاست تا خودم را در وضعیت جدید تعریف کنم و برای حوادث پیش‌رو که مطمئناً خوشایند نبود فکر کنم. خنده‌دار است ولی واقعی است اگر بگویم از همان لحظه دستگیری فکر فرار بودم.
فرمانده اكيپ پس از مطابقت چهره من با عکس آلبومی که در دست داشت، از طریق بی‌سیم به مرکز هویت مرا تأيید و خبر دستگیری مرا داد. او یکباره از دهانش در رفت:" شانس آوردی که ما تو را دستگیر کردیم. سازمان رفقایت را کشته است، ما آمده‌ایم تو را نجات بدهیم."
من قیافه احمقانه‌ای گرفتم، یعنی این که معنی حرفت را نمی‌فهمم. او شروع به بلبل‌زبانی کرد و از کشته‌شدن یک‌نفر در خیابان ادیب‌الممالک و مردی دیگر در خیابان گرگان گفت و افزود: "از این‌که دستگیر شده‌ای باید بسیار خوشحال باشی  چون نفر بعدی برای ترور تو بودی.  رفقایت دربه‌در به‌دنبال تو هستند تا تو را هم بزنند...."
 من ساکت به صحبت‌های فرمانده اكيپ گوش می‌کردم. با شنیدن جملات او، این‌بار چیزی در "درونم" فروریخت و زانوهایم سست شد، رعشه‌ای بر تنم افتاد که قادر به ایستادن نبودم. چنان درد جانکاهی بر جانم نشست که درد و تلخی دستگیری چند لحظه پیش، همگی به یکباره فراموشم شد. 
با حرف‌های فرمانده اكيپ، تمام ماجرا برایم روشن شد و دانستم که چه فاجعه‌ای صورت گرفته و اين‌که مجید کشته شده، ولی مرتضی حداقل برای مدتی زنده بوده است،  چون اوتنها کسی بود که نشاني این خانه را می‌دانست.
بقیه ماجرا روشن است؛ دستبند و چشم‌بند و پیش به‌سوی کمیته مشترک ضدخرابکاری در میدان توپخانه. فاصله میدان فوزیه تا میدان توپخانه، آن هم برای گشتی‌های کمیته مشترک چندان زیاد نبود، اما برای من بسیار طولانی بود، مثل این‌که از کره‌خاکی به دنیایی دیگر می‌رفتم. آواری از مشکلات بر سرم ریخته بود.
تنها دستگیری و آمادگی برای شلاق و شکنجه نبود، این ساده‌ترين بخش مسئله بود. تا اندازه‌ای به خودم اطمینان داشتم. از صحبت‌های فرمانده اكيپ به قطعیت می‌دانستم که مجید کشته شده است، اما نمی‌خواستم باور کنم. فهمیده بودم که مرتضی هم سرنوشتی مشابه مجید داشته، اما نمی‌دانستم سرانجامش چه بوده. عصبانی بودم که چرا نسبت به واكنش پرچمدار ساده‌اندیشی کرده و طی این مدت تحلیل غلط کرده‌ایم. به یارانی که در بیرون بودند فکر می‌کردم، به فرهاد صفا،  به محمد اکبری آهنگر و شماری که تازه از زندان آزاد شده بودند و اين‌كه آنها پس از حذف ما سه نفر چه خواهند کرد؟ ما سه نفر انبوهی تجربیات چندین سال مبارزه چریکی را داشتیم، اما آنها تازه از زندان بیرون آمده بودند و کمترین تجربه‌اي نداشتند. به سرنوشت سازمانی که با خون دل و خون تن پرورانده بودیم فکر می‌کردم که چگونه پرچمدار همه را از بین برد.
به خودم لعنت مي‌فرستادم و حتی فحش می‌دادم که ای احمق! چرا به علائم مشکوک اطراف خانه تکی توجه کافی نکرده‌ای!
در گیرودار این نبرد درونی و خاموش بود که اكيپ‌‌ها به کمیته رسیدند، مرا تحویل دادند و رفتند.چشم‌بند هنوز بر چشمم بود.
پیش از این درباره بازجویی و شکنجه و نیز کمیته مشترک، گزارش‌ها و نوشته‌های زیادی را با دقت خوانده بودم. بسیاری را برای نشریه داخلی و نیز نشریه امنیتی تنظیم و تایپ کرده بودم. درباره شیوه‌های شکنجه با کابل وآپولو ودستبند قپانی و نحوه بازجويی پس‌دادن بسيار خوانده بودم، همه آنها یکباره به مغزم هجوم می‌آوردند. به‌دلیل سال‌ها فعالیت در گروه الکترونیک و شنود بی‌سیم‌های ساواک و کمیته مشترک، صدای بسیاری از تیم‌های عملیاتی و نام‌های مستعارشان نظیر سیمرغ، آرش، کورش و فرماندهان عملیات ازجمله دکتر! "جوان" در گوشم بود.

لیلا زمردیان «آذر» همسر و کوپل تشکیلاتی مجید بود.او از خواهران مبارز و فداکاری بود که تحت برخورد های شدید دچار تزلزل شخصیتی و عدم اطمینان به خود شده بود. مجید رابه کارگری می‌فرستند ولیلا را به عنوان رابط سازمانی او تعیین می کنند. از این طریق می خواهند هم مجید رامطیع ومنقادکنند وهم لیلا را.
مجید را از طریق خلع سلاح وکارگری اجباری رفتن و لیلا را از طریق گزارش وضعیت همسرش. کمترین نتیجه چنین سیاست ضد انسانی«فروپاشی شخصیت» فرد مورد نظر و تشدید بحران درونی اوست.بحرانی که گاه فرد را تا مرحله خودکشی و حذف خود به منظور خلاصی از وضعیت موجود می‌کشد.

 ليلا زمرديان

تاکتیک من مؤثر واقع شده بود و او برای این‌که نشان دهد موضوع برایشان مهم است شروع به دادن اطلاعات کرد.
با شنیدن صحبت‌های تهرانی گوشم تیز شد و به یادم آمد  اتاق مرتضی در بهداری کمیته مشترک در سمت چپ بود، ولی درست روبه‌روی اتاق مرتضی، در سمت راست اتاقی بود با تختی مشابه که یک‌نفر روی آن نشسته بود. در اتاق باز بود و من آن فرد را دیده بودم. هیکلی تنومند، قدی نسبتاً بلند، سری بزرگ و موهايی مجعد و بلند داشت. البته از سرم و وسايل بیمارستانی خبری نبود.  چيزي نگفتم اماحدس زدم فرد مورد نظر تهرانی، همان فرد باشد.
تهرانی حالت خشن بازجويی نداشت و من به‌درستی درک کرده بودم دستشان برای شکنجه و کتک، حداقل در کوتاه مدت، باز نیست. از صمدیه پرسیدم، می‌خواستم هرطور شده یک‌بار دیگر او را ببینم. تهرانی گفت عجله نکن در فکرش هستم. سپس در را بست و رفت.  به‌خاطر دسته کاغذهای بازجويی مایل بودم که کسی سراغم نیاید چون چیزی ننوشته بودم، اما به‌خاطر کسب اطلاعات و امکان تماس با مرتضی مایل بودم تهرانی به من سر بزند. من به‌خوبی دریافته بودم که شرايط برای ساواک بسیار بغرنج و پیچیده است.

صورت مسئله از نظر ساواک چنین بود: سازمانی با ادعای مذهبی و عضوگیری از نیروهای مذهبی، بدون اعلام علنی در درون مارکسیست شده، نه‌تنها مارکسیست شده، بلکه به تصفیه خونین افراد مذهبی هم مبادرت ورزیده، یکی از کادرهای قدیمی و احتمالاً مرکزیت خود را کشته، یک‌نفر دیگر را ترورکرده و یک  کادر قدیمی  هم در این میان دستگیر شده است. براي ساواك فرصت از این طلايی‌تر نمی‌شود. ما (ساواک) سال‌ها اعلام می‌کردیم که اینها "مارکسیست‌های اسلامی" هستند، یعنی مارکسیست‌هایی هستند با پوشش و چهره اسلامی. حالا خبر می‌رسد که نه‌تنها پوشش اسلامی را کنار گذاشته‌اند، بلکه به کشتن مسلمان‌ها اقدام کرده‌اند. دو و احتمالاً سه نفر از این مسلمان‌ها هم توسط ما دستگیر شده‌اند.  پس اینها مهره‌هايی نیستند که با شیوه کلاسیک شلاق و شکنجه با آنها برخورد کنیم  و آنها را از خود برانیم.

ساواک البته مشکلی هم داشت وآن جلد اسلحه مرتضی بود. مرتضی پس از تیرخوردن و خروج از صحنه توسط یک تاکسی‌بار و رفتن به منزل برادرش و پيش از رفتن به بیمارستان سینا، اسلحه خود را گم و گور کرده بود، اما جلد اسلحه به کمرش بود و نشان می‌داد که اسلحه سازمانی مرتضی رولور اسپرینگ فيلد بوده و این یعنی مرتضی از کادرهای عملیاتی است. من هنگام دستگیری غیرمسلح بودم، بنابراین گفتم که تمام این سال‌ها غیر مسلح بوده و در بخش‌های سیاسی و نشریه کار می‌کرده‌ام و بیشتر هم مرا به‌ کارگری می‌فرستادند. می‌دانستند‌که دروغ می‌گویم، ولی حداقل در آن موقع  نمی‌توانستند فشار بیاورند. من این را به‌خوبي می‌دانستم.
شیفت نگهبان‌ها که عوض شد دوباره در سلولم باز شد. تهرانی بود با عکسی در دست. عکس را به من نشان داد و گفت این فرد را می‌شناسی؟ دیدم همان فرد اتاق روبه‌روی مرتضی است.  اصلاً به روی خودم نیاوردم. کمی مکث کرده، خوب به عکس نگاه کردم و گفتم: نه او را نمی‌شناسم. سپس برای کسب اطلاعات، سنگی انداختم و با اشاره به عکس گفتم: او هم توسط سازمان ترور شده است؟
تهرانی لبخندی زد ولی پاسخی نداد و رفت. پس از رفتن تهرانی در گوشه و زوایای ذهنم شروع به جست‌وجو کردم تا بفهمم در سازمان آن فرد را کجا دیده‌ام، اما چیزی به نظرم نرسید.

چشم‌انداز: سرانجام فهمیدید آن فرد که بود؟

شاهسوندي: بله، اوکسی نبود جز محمدعلی (خلیل) فقیه دزفولی، برادر دوقلوی جلیل فقیه‌دزفولی. این دو برادر از نیروهای نزديك به مهدی تقوایی بودند. در ماجرای شهادت رضا رضایی (خرداد1352)، جلیل دستگیر و به دو سال زندان محکوم  شد، اما خلیل متواری و پس از چند ماه به سازمان وصل شد. او در شاخه بهرام تحت مسئولیت ناصر جوهری قرار می‌گیرد و بنا به گفته خودش بسیار ساده و آسان تغییر ایدئولوژی می‌دهد. او ماجرای مارکسیست‌شدنش را این‌گونه بیان می‌کند:

«یک‌شب ناصر جوهری، در یک صحبت اختصاصی گفت: سازمان پس از بررسی‌های مفصل و ریشه‌یابی شکست‌های پیشين، بخصوص ضربه شهریور 50، به این نتیجه رسیده که علت تمام آنها و ضمناً علت عدم‌تحرک بیشتر بچه‌ها، آن ایده‌آلیسمی است که به‌نام مذهب و خدا در ذهنشان انباشته شده، از اين‌رو سازمان مارکسیست شده است. تو هم فکرهایت را بکن.»
صبح فردا ناصر را دیدم، به او گفتم که «فکرهایم را کرده‌ام و من هم مارکسیست می‌شوم.»

چنان تغییر عقیده‌ای‌که با یک‌شب به‌اصطلاح فکرکردن انجام گیرد مطمئناً پایدار نخواهد ماند و اگر شب ديگر فكر دیگري شود، از بین می‌رود. در مورد خلیل نیز این‌طور شد و او کمی پس از تغییر عقیده ـ بهتر است بگویم رهاکردن عقیده ـ بی‌انگیز‌گی و پوچی به سراغش آمد، انگیزه و ارزش‌های پیشين را از دست داده و انگیزه و ارزش‌های جدید را هم کسب و جذب نکرده بود.
پس از دستگیری ناصر جوهری در 27 مرداد 1353، مسئولیت خلیل دزفولی به وحید افراخته سپرده  شد. خلیل برای کسب انگیزه‌های انقلابی و پرولتری در اسفند ماه 1353 به کارگری فرستاده شد؛"پوچ" و"رها شده". درچنان وضعیتی در سوم اردیبهشت 1354 مورد شک‌گشتی‌های ساواک قرار گرفته و دستگیر می‌شود. در بازجویی ابتدا سعی می‌کند هویت خود را مخفی کند، ولی در فقدان انگیزه برای مبارزه و مقاومت کم می‌آورد و می‌شکند. البته به نظر من خلیل فقیه‌دزفولی تن  به خیانت نمی‌دهد. با این همه در بازجويی‌هایش چند نکته مهم به شرح زیر برای ساواک روشن می‌شود:
1ـ اطلاعات بیشتری درباره دستگاه‌های شنود ساخته‌شده توسط سازمان. ساواک، پيشتر از طریق یکی از افراد چريك‌هاي فدايي خلق بر این گمان بود که دستگاه شنود یا رادیوی اف. ام با باند پلیس از خارج تهیه و وارد می‌شود. این‌بار متوجه شد که این دستگاه‌ها در داخل و توسط مجاهدین ساخته ‌شده و فرکانس‌های گوناگون کنترل می‌شود.

خلیل فقیه دزفولی، ماجرای مارکسیست‌شدنش را این‌گونه بیان می‌کند «یک‌شب ناصر جوهری گفت: سازمان پس از بررسی‌های مفصل و ریشه‌یابی شکست‌های پیشين، مارکسیست شده است. تو هم فکرهایت را بکن."صبح فردا ناصر را دیدم، به او گفتم که "فکرهایم را کرده‌ام و من هم مارکسیست می شوم.»
چنان تغییر(یا بهتر است گفته شود رهاکردن) عقیده‌ای‌که با یک‌شب به‌اصطلاح فکرکردن انجام گیرد مطمئناً پایدار نخواهد ماند و اگر شب ديگر فكر دیگري شود، از بین می‌رود.
اوپس از دستگیری در فقدان انگیزه، برای مبارزه و مقاومت کم می‌آورد و می‌شکند. البته به نظر من خلیل فقیه‌دزفولی تن به خیانت نمی‌دهد.

 خليل فقيه دزفولي

2ـ گزارش و تحلیل بهرام از انفجار در خانه خیابان شیخ‌هادی؛ این گزارش در جیب خلیل بود و از طریق این گزارش  ارتباطات میان حوادث گوناگون آن روز روشن می‌شود، تا پيش از آن ساواک آنها را حوادث جدا از هم می‌پنداشت .
3ـ برای اولین‌بار توسط خلیل فقیه‌دزفولی است که ساواک از روند تغییر ایدئولوژی در درون سازمان باخبر می‌شود.
4ـ برای نخستین‌بار، نقش وحید افراخته به‌عنوان فرمانده عملیات ترور سرتیپ زندی‌پور مطرح می‌شود. افشای این اطلاعات باعث حساسیت فوق‌العاده و ویژه رژیم  روی افراخته می‌شود.
به‌خوبی به ياد دارم که روز دستگیری در اتاق حسین‌زاده و بعد هم در صحبت با تهرانی همه در جست‌وجوی اطلاعات و کسب خبر از وحید افراخته بودند. افراخته در چشم من قاتل و ضارب مجید و مرتضی بود، اما در چشم بازجوها او قاتل  رئیسشان سرتیپ زندی‌پور بود.

چشم‌انداز:  توضيح اين‌كه خليل و جليل دو برادر دوقلو بودند كه با يك خال گردن از هم تشخيص داده مي‌شدند. از قرار معلوم پس از دستگيري خليل بود كه مرا از سلول انفرادي زندان اوين دوباره به كميته مشترك بردند و بساط شكنجه شروع شد، كه چرا اسامي اعضاي خانه تيمي شيخ‌هادي را نبرده بودي و براي نمونه نامي از جوهري هم به ميان نياوردي. فكر مي‌كردند پس از دستگيري من و جوهري با هم تباني كرده‌ايم، ولي بدون اين‌كه تباني باشد من صلاح ديدم نام او را نگويم و او هم صلاح ديده بود كه خود را عضو تيم خانه شيخ‌هادي نداند. خليل پس از دستگيري دوباره به اسلام روي آورد، پس از مدتي آزاد شد و شغل خياطي را انتخاب كرد. در جريان و پس از پيروزي انقلاب او را در منزل پدرش مرحوم آيت‌الله دزفولي كه در همسايگي منزل ما واقع در محله آب‌منگل بود ديدم و به تازگي شنيدم كه دارفاني را وداع گفته است. (تحليل بهرام از انفجار خيابان شيخ‌هادي و با مقدمه‌اي از تقي شهرام در سايت http://www.meiami.com/ قابل دسترسي است.)  از باقی ماجرا و این‌که از چه زمانی با مرتضی همسلول و هم‌اتاق شدید بگويید.

چهار ـ پنج روز در سلول با بی‌خبری گذشت. عصر چهارشنبه 31 اردیبهشت "تهرانی" به سلول آمد و گفت وسايلت را جمع کن، پیش مرتضی می‌روی. بدون چشم‌بند، دستم را گرفت و با خود به طبقه همکف و همان اتاق بهداری برد. گفت : یک تخت براي تو کنار تخت مرتضی مي‌گذاريم. از آنجا که  دیگر جايی برای نگهبان در اتاق نبود گفت: نگهبان پشت در اتاق می‌نشیند، اگر کاری داشتید بزنید به در و به او بگويید. تهرانی تأکید کرد که با اتاق روبه‌رويي تماس نگیرید. در اتاق نیمه باز ماند و او رفت.
من و مرتضی درعین حال  که بسیار خوشحال شدیم، از این تغییرات غیرمنتظره بسیار تعجب کردیم. دلیل را چند روز بعد از  لابه‌لای صحبت‌های تهرانی و ديگر بازجوهایی‌که به ما سر می‌زدند یافتیم. جريان از این قرار بود که:
ساعت شش‌وچهل دقيقة صبح روز چهارشنبه 31 ارديبهشت ماه 1354، تيم عملياتي مجاهدين خلق به فرماندهي وحيد افراخته، در حوالي قيطريه، اتومبيل داراي دو مستشار نظامي نيروي هوايي امريكا به‌نام «سرهنگ شِفِر» و «سرهنگ ترنر» را محاصره كردند. تاكتيك اين ترور مشابه شيوه‌اي بود كه در ترور «سرتيپ زندي‌پور» به‌كار رفت و طبق تحليل امريكايي‌ها مختص مجاهدين خلق و از مؤثرترين شيوه‌ها بود. به این ترتیب که همزمان با كوبيده‌شدن سپر يك وانت‌بار به اتومبيل مورد نظر از عقب، بلافاصله اتومبيل ديگري راه را از جلو سد مي‌كرد. ضربة نخستين، سرنشينان و رانندة اتومبيل هدف را دچار شوك و غافلگيري آني مي‌كرد.بي آن‌كه فرصت تفكر و واكنش داشته باشند، اتومبيل ديگر راه را مي‌بست. در اين عمليات، سه‌نفر از عوامل ترور پياده شدند؛ به رانندة ايراني مستشاران دستور دادند كه در كف اتومبيل بخوابد و سپس دو مستشار را به گلوله بستند.

 پس از اطمینان از عدم‌‌وجود میکروفن مخفی، مرتضی با احتیاط شروع به صحبت کرد و ماجرای ترور خود را برایم توضیح داد.طرح عملیات، مشابه ترور مجید بود به این ترتیب که افراخته و مرتضی از انتهای یک کوچه خلوت وارد شوند و در انتهای دیگر کوچه کسی از روبه‌رو وارد شود و شلیک کند و سپس با ماشینی که درپشت دیوار کوچه پارک شده جنازه را ببرند.
افراخته، دوگلوله شلیک می کند. گلوله اول به فک و صورت مرتضی می‌خورد و گلوله دوم به شکم او. مرتضی در عین زخمی‌شدن اسلحه‌اش را کشیده و شلیک می‌کند. شلیک مرتضی تعادل صحنه را به هم زده و افراخته از روبه‌رو فرار می‌کند.

 مرتضي صمديه لباف

در ارتباط با اين ترور، سازمان طي «اطلاعية سياسي ـ نظامي شمارة 22» اعلام كرد:
در ساعت 40/6 دقيقة بامداد روز چهارشنبه 31 ارديبهشت54 همزمان با بازگشت شاه جنايتكار از مسافرت توطئه‌آميزش به امريكا، حكم اعدام انقلابي دوتن از مستشاران تجاوزكار امريكايي در ايران، «سرهنگ شفر» و «سرهنگ ترنر»، توسط يك واحد از رزمندگان سازمان اجرا گرديد...
درپی تحقیقات محلی و بازجويی از راننده ایرانی مستشاران برای ساواک محرز شد که وحید افراخته فرمانده عملیات بوده است. پس از دستگیری افراخته عوامل ترور به این ترتیب مشخص شدند:
وحيد افراخته، مسئول عمليات و تسليم كنندة راننده مستشاران؛ سيد محسن سيدخاموشي، راننده وانت و عامل ترور (شليك) از سمت راست اتومبيل؛ محمد طاهر رحيمي، عامل ترور (شليك) از سمت چپ اتومبيل؛ محسن بطحايي، مسئول راهبندان؛ منيژة اشرف‌زادة كرماني، علامت‌دهنده عمليات و مسئول مراقبت از صحنه.
 این نخستین ترور مستشاران امریکايی دو سال پس از ترور سرهنگ هاوکینز در خرداد 1352 بود. سه ماه پیش از این وقتی سرتیپ زندی‌پوررئیس کمیته مشترک ترور شده بود، خبر کشته‌شدن او به‌‌صورت اعلامیه‌ای ساده و چندخطی در لابه‌لای اخبار دست دوم نقل شده بود، اما ترور دو سرهنگ مستشاری امریکا با کیفی انبوه از اطلاعات و اسرار  نظامی، به‌سرعت در صدر اخبار جهان قرار گرفته و ضربه بزرگی به رژیم شاه بود.
من و مرتضی، می‌دانستیم که هدف از این عملیات چیز دیگری است و پرچمدار می‌خواهد به کمک عملیات نظامی چشمگیر برای خود حقانیت بخرد و دهان مخالفین داخل و خارج سازمان را ببندد، به‌اصطلاح امروزی می‌خواست با «عمل‌درمانی» از موضع قدرت اعلام مواضع ایدئولوژیک کند. ما می‌دانستیم که این عملیات برای سرپوش گذاشتن بر قتل مجید است. ساواک كه پيش از اين از طریق بازجويی از خلیل فقیه‌دزفولی فهمیده بود افراخته فرمانده عملیات زندی‌پور بوده پس از ترور مستشاران نظامی بیش از پیش روی او و سازمان حساس شد. هم‌اتاق‌کردن من و مرتضی به امید استفاده از ما  بود. 

چشم‌انداز: پس از اين‌كه با مرتضي هم‌اتاق شديد چه حوادثي پيش آمد؟

پس از اطمینان از عدم‌‌وجود میکروفن مخفی، مرتضی با احتیاط شروع به صحبت کرد و ماجرای ترور خود را برایم توضیح داد. شرح ماجرا از این قرار است: در ساعت 6 بعدازظهر اردیبهشت 1354 مرتضی صمدیه‌لباف در خیابان گرگان با وحید افراخته ملاقات می‌کند. مرتضی می‌خواهد براساس قرار قبلی‌اش با من، به‌سوي پايین حرکت کند و از مقابل قهوه‌خانه‌ای که من در آنجا بودم، عبور کند. افراخته مخالفت کرده و می‌گوید قرار دیگری دارم که باید بروم و خیلی وقت ندارم. افراخته سعی می‌کند موضوع قرار خودش با مرتضی را کم‌اهمیت جلوه دهد. مرتضی باوجود میل باطنی همراه وحید به  خیابان سلمان فارسی وارد شد.
طرح عملیات، مشابه ترور مجید شریف‌واقفی بود به این ترتیب که افراخته و مرتضی از انتهای یک کوچه خلوت وارد شوند و در انتهای دیگر کوچه کسی از روبه‌رو وارد شود و شلیک کند و سپس با ماشینی که درپشت دیوار کوچه پارک شده جنازه را ببرند.

به یارانی که در بیرون بودند فکر می‌کردم، به فرهاد صفا، به محمد اکبری آهنگر و شماری که تازه از زندان آزاد شده بودند و اين‌كه آنها پس از حذف ما سه نفر چه خواهند کرد؟
فرهاد علاوه براین‌که به لحاظ تئوریک و مبارزاتی بالاترین فرد آزاد شده بود، مدت‌ها مسئول استان فارس و مسئول مستقیم خود من بود. یکبار هم وقتی مجید در تماس با او قضایای پرچمدار را گفته بود فرهاد با ذکر نام من پرسیده بود فلانی چه موضعی دارد و با کدام جریان است و مجید به وی گفته بود که با هم هستیم.

 فرهاد صفا

پس از ورود به کوچه قتلگاه و طی مسافتی کوتاه، مرتضی مشاهده می‌کند که در فاصله 50 متری، یک‌نفر از کوچه متقاطع خیابان سلمان فارسی به‌سوی آنها سرک می‌کشد. بی‌خبری از وضعیت مجید و هوشیاری ویژه مرتضی باعث می‌شود تا او به افراخته بگوید: "باید زودتر اینجا را ترک کنیم، چون فکر می‌کنم منطقه پلیسی است." افراخته می‌گوید: "تو بی‌خودی شکاک‌ شده‌ای، من که احساس نمی‌کنم." چند قدم دیگر، مرتضی تکرار می‌کند: "من حتم دارم که وضع منطقه عادی نیست؛ بیا برگردیم." افراخته باز هم پاسخ منفی می‌دهد. در این موقع مرتضی می‌گوید: "من برمی‌گردم" و در جهت خلاف مسیر حرکت برمی‌گردد. افراخته وقتي می‌بیند طرح ممكن است شکست بخورد و مرتضی هنوز به نبش اصلی کوچه و محل اصلی ترورنرسیده برمی‌گردد. افراخته ازسویی می‌داند اگر اجازه دهد مرتضی برود، فردا ماجرای ترور مجید و جنایاتشان آشكار می‌شود، بنابراین اسلحه خود را کشیده و به‌سوي صمدیه دوگلوله شلیک می‌کند، گلوله اول به فک و صورت مرتضی می‌خورد و گلوله دوم به شکم او. مرتضی در عین زخمی‌شدن اسلحه‌اش را کشیده و شلیک می‌کند. شلیک مرتضی تعادل صحنه را به هم زده و افراخته از روبه‌رو فرار می‌کند.
بعدها و پس از دستگیری افراخته معلوم شد که تیم ترور عبارت بوده از: افراخته فرمانده، حسین سیاه‌کلاه ضارب اول که چون دست او در همان روز در ماجرای سوزاندن جسد شریف‌واقفی سوخته بود نمی‌تواند در عملیات شرکت کند و به‌جای او مهدی موسوی قمی از شاخه شهرام جایگزین می‌شود. منیژه اشرف‌زاده علامت‌دهنده و محمد طاهر رحیمی راننده اتومبیل عملیات بود که اتومبیل ترور متعلق به سیف‌الله کاظمیان، بازاری هوادار سازمان و مرتبط با گروه ما بود که البته خود او از این ماجرا خبر نداشت.
پس از فرار افراخته و تیم ترور، مرتضی زخمی و خونین برجای می‌ماند. به کمک یک وانت‌بار خود را به منزل برادرش می‌رساند، آنها ناتوان از کمک به او، مرتضی را تا جلوی بیمارستان سینا می‌برند، در آنجا مرتضی وانمود می‌کند که در دعوا چاقو خورده و زخمی شده است. دو گلوله خورده بود که هر دو از بدن او خارج شده بودند. او نمی‌دانست که زخم خنجر نارفیقان  با زخم کاردهای معمولی فرق دارد. با مشاهده زخم‌های ناشی از گلوله به کلانتری محل و از آنجا به کمیته گزارش می‌شود. مأموران کمیته در محل حاضر شده  مرتضی را به بیمارستان شهربانی و بخش مخصوص مداوای چریک‌های زخمی و دستگیر شده می‌برند.
مرتضی برایم تعریف  کرد که ابتدا او خود را به بیهوشی می‌زند تا وقت‌کشی کند. دو تا سه روز این کار را با موفقیت انجام می‌دهد، اما بیش از این دیگر نمی‌توانسته. از روز سوم، روی تخت بیمارستان شهربانی بازجويی از مرتضی، البته بدون ضرب و شتم شروع می‌شود. درآنجا مرتضی خود را هوادار ساده‌ای  معرفی می‌کند که چون نمی‌خواسته با سازمان فعالیت کند و با عقایدشان موافق نبوده قصد کشتن او را داشته‌اند.
هویت مرتضی با وجود آن‌که از سال‌ها پیش در خانه‌های تیمی سازمان بود برای ساواک لو نرفته بود.  او جزء فهرست افراد لو رفته و متواری ساواک نبود، بنابراین محمل اولیه‌اش می‌توانست مناسب باشد. اما همان‌طورکه پیش از این گفتم، جلد اسلحه‌ای که به کمر مرتضی بود مسئله‌ساز شد. ساواک با مشاهده جلد اسحله و تشخیص نوع سلاح (رولور اسپرینگ فيلد) می‌فهمد که موقعیت او بالاتر از موقعیت یک هوادار ساده است، اما به هر حال قادر به  فشار جسمی بر او نبودند.
به ساواک گزارش رسیده بود که در ظهر همان روز در کوچه آب‌منگل حوالی خیابان ادیب‌الممالك نیز کسی را کشته و جسدش را برده‌اند و اعلام کرده‌اند که مأموران ساواک هستند. نارنجک کمری مجید شریف‌واقفی در محل به‌جای مانده و ساواک که نوع نارنجک‌های ساخت ما را می‌شناخت، با کنار هم‌ چیدن دو ماجرا متوجه تصفیه خونین درون سازمانی شده بود، اما به ابعاد آن واقف نبود.
 مرتضی تا پنج روز خود را به بیهوشی و نیمه‌بیهوشی می‌زند و از پاسخ‌های مشخص خودداری می‌کند، اما از روز ششم مجبور به صحبت می‌شود.

 وحيد افراخته، مسئول عمليات و تسليم كنندة راننده مستشاران؛ سيد محسن سيدخاموشي، راننده وانت و عامل ترور (شليك) از سمت راست اتومبيل؛ محمد طاهر رحيمي، عامل ترور (شليك) از سمت چپ اتومبيل؛ محسن بطحايي، مسئول راهبندان؛ منيژة اشرف‌زادة كرماني، علامت‌دهنده عمليات و مسئول مراقبت از صحنه.
 پس از دوسال،این نخستین ترور مستشاران امریکايی بود. ترور دو سرهنگ مستشاری آمریکا با کیفی انبوه از اطلاعات و اسرار  نظامی، به‌سرعت در صدر اخبار جهان قرار گرفت.

 اطلاعيه سياسي نظامي 22

چشم‌انداز: وقتي مرا از زندان اوين به زندان كميته بردند از هويت مرتضي صمديه‌لباف اطلاع داشتند، چرا كه مرتضي و فردي با ‌نام مستعار «عبدالله» در يك خانه تيمي بودند و به‌دنبال تخليه پس از دستگيري من در آن خانه كارت صمديه‌لباف پيدا شد و من مجبور شدم آن خانه تيمي را اعتراف كنم و خانه تيمي پيشين ما هم كه با صمديه و انتظار مهدي (محمدتقي و مصطفي) در خيابان شهباز (17 شهريور كنوني) داشتيم توسط من گفته شد، حال نمي‌دانم كه اين زمان پيش از دستگيري صمديه بود يا پس از آن.

شاهسوندي: همین‌جا لازم است توضیح دهم که مطابق ضوابط سازمانی و چریکی، فرد باید حداقل 12 ساعت و بهتر است 24 ساعت مقاومت کرده و خانه‌ها و قرارهای سازمانی را لو ندهد.  او باید با مقاومت یا کلک این مدت را بسوزاند تا افراد ساکن خانه بتوانند محل را تخلیه و منطقه را ترک کنند و پس از این مدت فرد مجاز است اطلاعات سوخته را لو بدهد. مرتضی پس از گذشت 5  روز ابتدا نشاني خانه خیابان ترقی و سپس خانه خیابان صفا را می‌دهد. خانه خیابان ترقی از مدت‌ها پیش تخلیه شده و معلوم بود که کاملاً سوخته و خالی از سکنه است، اما خانه خیابان صفا همان اتاق تکی من بود. مأمورین شش روز پس از دستگیری مرتضی به اتاق تکی من مراجعه کرده و متوجه می‌شوند من تا شب پیش در آنجا بوده‌ام. آنها به تطمیع صاحبخانه پرداخته و آن‌طورکه بعداً شنیدم مبلغ بسیار هنگفتی را به آنان وعده می‌دهند. من چهار روز پس از مراجعه مأموران برای تخلیه خانه می‌روم که در اثر همکاری صاحبخانه دستگیر می‌شوم.(3)
 مرتضی با یک اشتباه محاسبه برای حفظ خانه بسیار مهم و پایگاهی خیابان منوچهری که در آن اسلحه، مهمات، بی‌سیم‌های شنود ساواک و مدارک بسیاری را جمع‌آوری کرده بودیم، نشاني خانه تکی من واقع در خیابان صفا را می‌دهد،  با این محاسبه که من با گذشت چند روز  از ماجرا با خبرشده و به آن خانه تردد نخواهم کرد. محاسبه‌ای که در شرايط عادی مبارزه چریکی درست بود، ولی در شرایط بسیار ویژه ما، همراه با بی‌توجهی من نسبت به علائم مشکوک، باعث دستگیری من شد.

چشم‌انداز: پیش از این از عملیات ترور مستشاران باعنوان"عمل درمانی" برای بستن دهان مخالفان در داخل و خارج سازمان گفتید. می‌دانیم که پس از کشتن و سوزاندن مجید و ترور مرتضی ارتباط شما با شماری از افراد گروه خودتان ازجمله با علی خدایی‌صفت قطع شد. اطلاعات بعدی حاکیست که دو روز پس از آن حادثه، یعنی 18 اردیبهشت  1354، تیم‌های عملیاتی سازمان باز هم تحت پوشش مأموران ساواک به خانه علی خدایی‌صفت یورش برده، او را دستگیر کرده و برای بازجویی با خود برده‌‌اند.

شاهسوندي: ماشین ترور که به راه افتاد دیگر دوست و دشمن نمی‌شناسد، در يك چشم به هم زدن دوستان به دشمنان تبدیل می‌شوند و مهدورالدم. استبداد، خواه درون یک سازمان، خواه در یک نظام و حکومت، تنوع و اختلاف‌نظر را برنمی‌تابد. هرنوع تنوع و اختلاف‌نظری را دشمنی و براندازی می‌بیند و تهدیدی برای موجودیت لرزان خود. سکوت گورستان و اطاعت مطلق و بی‌چون و چرا، ایده‌آل و رؤیای ـ‌ البته دست‌نیافتنی ـ همه مستبدان و دیکتاتورهاست. در سازمان تحت سلطه شهرام وآرام نیز همین وضعیت برقرارست، گرچه ادعاهای تکاملی و پرولتری‌شان گوش فلک را کر کرده بود، گرچه با کشتن مجید و ترور مرتضی توانسته بودند حرکت ما را درنطفه خفه کنند، اما از درون متزلزل، ناتوان و هراسان بودند.
ماجرای هجوم به خانه علی خدایی‌صفت، دستگیری و بازجویی از او پرده‌ای از این ماجراست. من با واسطه مرتضی صمدیه با علی خدایی‌صفت در ارتباط بودم. او عضو علنی سازمان، رابط گروه ما با زندانیان سیاسی تازه آزادشده و دارای امکانات گسترده اجتماعی و دانشجویی بود، به‌طوری‌که بهرام آرام  او را "چهارراه جناح‌ها در دانشگاه" می‌نامید. علی در شاخه بهرام آرام بود و مدت‌ها در مقابل تغییر ایدئولوژی مقاومت کرد. مقاومت فردی او به جایی نرسید و در مواردی دچار ابهامات و تردیدهایی شد تا این‌که از طریق محسن سیاه‌کلاه در ارتباط مستقیم با ما (مجید، مرتضی و من) قرار گرفت. او پس از اطلاع از جریان ما اعلام آمادگی و همبستگی کرد. بقیه ماجرا را از نوشته خود او بخوانیم:(4)
"... در پاییز 53 بهرام آرام دو اسلحه کمری و یک نارنجک و تعدادی فشنگ را به من داد تا نگهداری کنم.من هم آنها را پیش "ر"(رسول مرصوصی) گذاشتم و او آنها را در یک جا‌سازی حفظ می‌کرد. البته وقتی با مجید تماس داشتم، مجید گفت که اینها را نمی‌خواهد به بهرام برگردانی. تا این‌که در اسفندماه یک بار"ح"(حسن‌ نظام‌الملکی) را به‌دنبال آنها فرستادند که با مجید صحبت کردم. گفت: "ببر بده." (مثل این‌که می‌دانست برای یک مصرف عملیاتی می‌خواهند...) ولی اتفاقاً به علت این‌که دست (ر) در کارگاه دانشکده شکسته بود و بیرون‌آوردن آنها از جاسازی کار داشت، گفتم "فردا حاضر نمی‌شود، پس فردا تلفن بزن. خوب بود چند روز پيش اطلاع می‌دادید..." او اصرار داشت که فوری نياز داریم، من گفتم" فردا تلفن بزن" و خودم هم رفتم که به هر وسیله شده آن را حاضر کنم، ولی بعداً دیگر خود آنها تلفن نزدند و با من تماس نگرفتند.
این جریان گذشت تا این‌که وقتی در اردیبهشت 1354 جریان ارتباط مجید برای آنها روشن شد، آنها به انبار اسلحه نزد سیف‌الله کاظمیان سر می‌زنند و می‌بینند که اسلحه‌ها را مرتضی صمدیه برده است. احتمال می‌دهند که من هم در ارتباط با مجید و مرتضی باشم، بخصوص که سابقه اسفند گذشته که اسلحه‌ها زود آماده نشده بود، هم وجود داشت و این‌که احتمالاً می‌خواهم اسلحه‌ها را دیگر به آنها ندهم.
خدایی‌صفت می‌نویسد: "... بهرام بعداً تعریف کرد می‌خواستند در مسیر من کمین کنند و سپس با ماشین جلوي من بپیچند و به‌عنوان گشتی ساواک مرا دستگیر کنند... بعداً تصمیم می‌گیرند در کنار در خانه بایستند و وقتی من خارج شدم به‌عنوان پلیس دستگیرم کنند... پنج‌شنبه 18 اردیبهشت، صبح زود با یک پیکان سفید رنگ با 4 سرنشین به جلوي خانه ما می‌آیند... صبح زود  خواهرم می‌خواست از خانه خارج شود که می‌بیند دو نفر در کنار در خانه ایستاده‌اند، به داخل خانه برمی‌گردد و به من می‌گوید.... می‌خواستم بروم ببینم چه خبر است که یک‌باره دو نفر وارد خانه شدند [بعداً فهمیدم آنها افراخته و طاهر رحیمی بوده‌اند]  یکی از آنها دست مرا گرفت و گفت: "آقای فلانی!  یک بازجویی مختصر در رابطه با مسائل دانشجویی است و عینک را به چشم من زد...  مادرم که آنجا ایستاده بود ناگهان فریاد زد:"آقا چکار می‌کنید؟!" و من که شک زیادی داشتم که آنها پلیس باشند عینک را از چشم انداختم و گفتم: "آقا کارتتان را نشان دهید"، که یک مشت محکم به پشت گردنم زدند و مثل ساواکی‌ها شروع به  فحاشی کردند. می‌خواستند مرا به زور به‌سوي ماشین ببرند. آنها می‌کشیدند و من نمی‌رفتم. در این کشمکش مردم محل جمع شدند و چون ما را می‌شناختند و فکر می‌کردند دعوایمان شده ممکن بود دخالت کنند. من یکباره احساس کردم که اوضاع ناجور است و گفتم که می‌آیم، رفتم و سوار ماشین شدم. مرا در صندلی عقب روی کف ماشین نشاندند و یک بارانی روی سرم کشیدند... در بین راه فیلم‌هایی می‌آمدند که خود را به‌عنوان پلیس جلوه دهند مثلاً یکی از آنها می‌گفت: "با بی‌سیم به پایگاه شماره 4 اطلاع بده، بگو الان می‌آوریمش و..." من البته فهمیده بودم که اینها پلیس نیستند چون طرز کار پلیس به این شکل نیست.
پس از طی مسیری اتومبیل آنها متوقف شد. مرا به داخل خانه‌ای بردند. وارد یک اتاق بزرگ شدیم که در انتها اتاق کوچکتری به‌وسیله یک دیوار چوبی از آن جدا می‌شد. مرا به آن اتاق کوچک سلول‌مانند بردند و روی یک صندلی نشاندند. پاهایم را به پایه‌های صندلی بستند و دست‌هایم را از پشت دستبند زدند... یک رادیو آورده و صدای آن را تا آخر بلند کردند.
مرا یک ساعت در این حالت رها کردند. زماني که مرا به صندلی می‌بستند باز هم فیلم می‌آمدند. یکی به ديگري می‌گفت: به آقا خبر داده‌ای، بعد به من می‌گفت صبر کن آقای دکتر بیاید آن‌گاه می‌فهمی... یک ساعتی در همان حالت بودم. کم‌کم دست‌هایم باد کرده و درد گرفته بود... داد زدم کجايید؟ یک‌باره وارد اتاق شدند و صندلی را هل دادند تا نزدیک دیوار جلو بردند، به‌طوری‌که روی من به دیوار بود. در این هنگام بهرام عینک دودی را از چشم من برداشت و گفت حالا ما را شناختی؟
گفتم: پيشتر شناخته بودم.
گفت: ببین چکار کرده‌ای که یک سازمان انقلابی باید تو را دستگیر کند.
بهرام گفت:  اسلحه را به كی دادی؟
گفتم: به چه کسی می‌خواستی بدهم؟سر جایشان است بروید و بردارید. می‌شد این موضوع را بدون این کارها از من بپرسید. قرار بگذارید با هم صحبت کنیم.
بهرام گفت: ما از کجا می‌دانستیم؟ گفتم اگر بگويیم ممکن است اسلحه‌ها را برداری و فرار کنی. حالا هم که طوری نشده،  فوقش می‌فهمیم که اشتباه کرده‌ایم. رابطه ما مثل اولش می‌شود چیزی پیش نمی‌آید.
افراخته که در پشت سرم بود گفت:  اعاده حیثیت می‌شوی همان‌طورکه در روسیه اعاده حیثیت می‌شوند.
من در حالی که خیلی ناراحت بودم گفتم: "نمی‌دانم گریه کنم یا بخندم."
بهرام گفت: "باید گریه کنی"
گفتم: آره برای سرنوشت مردم بیچاره.
بعد گفت: تو قراری نداشته‌ای؟
گفتم: چه قراری؟ مگر نمی‌دانی که مدتی است با هم رابطه نداریم.
گفت: نه منظورم با شخص دیگری است.
گفتم: نه چه شخصی؟
گفت: اسلحه‌ها را قرار نبود به کسی بدهی؟
گفتم: نه.
گفت: چرا پشت سر سازمان بدگویی می‌کنی و می‌گویی مارکسیست شده‌اند. بعد صحبت‌های زیادی کرد که با تحقیر و تهدید و تشویق توأم بود.
در جواب گفتم: همان‌طورکه برایت نوشتم من هرگز اهل کار نیستم.
باز لحن تهدیدآمیز به خود گرفت... ما می‌بینیم به ما که می‌رسی می‌گویی نمی‌خواهم کار کنم، ولی در دانشکده به بچه‌های دیگر که می‌رسی فعالی و می‌خواهی کار کنی. خلاصه بگویم تو فقط دو راه داری یا باید اصلاً کار سیاسی را کنار بگذاری، بروی دنبال زندگی و درس و عشقت، یا این‌که اگر می‌خواهی کار سیاسی بکنی باید در رابطه با سازمان باشد؛ غیر از این راهی نداری و بار دیگر هم با زبان  دیگری با هم صحبت خواهیم کرد."
در بازجویی خدایی‌صفت چنین می‌خوانیم: "پیش از این‌که محسن سیاه‌‌کلاه دستگیر شود من نامه‌ای برای جواد (بهرام آرام) نوشتم و درآن گفتم که من دیگر با شما نمی‌خواهم کار کنم و اصلاً به خاطر این‌که دیگر نه به مذهب معتقدم و نه به آنچه شما می‌گویی دیگر نمی‌توانم کار کنم  و آن را توسط حسین سیاه‌کلاه برای جواد (بهرام آرام) فرستادم... بحث اصلی ما چه با اکبر و چه با کاظم و کریم که چنانچه بعداً فهمیدم مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه‌لباف و سعید شاهسوندی بودند بر سر آگاه‌کردن کسانی بود که از زندان آزاد شده بودند و گروه قصد داشت آنها را مخفی کند... و پس از آن‌که آنها را مخفی کرد به هر نحو که ممکن بود یا آنها را به سمت مارکسیسم بکشاند و یا این‌که به پوچی بیندازند، به‌طوری که دیگر به‌هیچ‌چیز معتقد نباشند آن وقت با خیال راحت جریان مارکسیست‌شدن گروه را اعلام کنند."
آرام، انفعال و حتی پوچی را بر مبارزه‌ای که تحت امر و تحت سلطه آنها نباشد ارجح می‌داند. در آینده درباره گسترش پوچ‌گرایی در میان کسانی‌که تغییر عقیده داده و به‌اصطلاح مارکسیست شده بودند و پيامد زیانبار آن که در یک مورد به بهای جان خود بهرام هم تمام شد بیشتر صحبت خواهیم کرد.
علی خدایی‌صفت بعدها در اثر خیانت افراخته و ضعف مفرط محسن خاموشی دستگیر شد. جالب اینجاست که افراخته  هم در بیرون زندان و در قالب چریک به بازجویی، ترور و قتل همرزمان خود می‌پرداخت و هم به فاصله کمی پس از دستگیری، در کمیته مشترک نقش بازجو را بازی می‌کرد.

چشم‌انداز: اجازه دهید بقیه ماجراهای زندان  تا پيش از دستگیری افراخته و حوادث پس از آن را در گفت‌وگوی دیگری پی بگیریم.

پي‌نوشت‌:
1ـ فرهاد علاوه براین‌که به لحاظ تئوریک و مبارزاتی بالاترین فرد آزاد شده بود، مدت‌ها مسئول استان فارس و مسئول مستقیم خود من بود. یکبار هم وقتی مجید در تماس با او قضایای پرچمدار را گفته بود  فرهاد با ذکر نام من پرسیده بود فلانی چه موضعی دارد و با کدام جریان است و مجید به وی گفته بود که با هم هستیم.
2ـ جواد برائی فارغ‌التحصیل دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز، از اعضا و کادرهای قدیمی سازمان و از مسئولین سابق استان فارس پيش از شهریور 50 و در همان سال‌ها مدتی نیز مسئول تشکیلاتی خود من بود. در جریان ضربه شهریور 50 دستگیر و پس از تحمل سه‌سال زندان تازه آزاد شده و در شیراز به‌سر می‌برد. او سال‌هاست که در پادگان اشرف در عراق به‌سر می‌برد. عدم‌سنخیت او با مناسبات کنونی حاکم بر سازمان تحت امر رجوی باعث شده که رشد تشکیلاتی نداشته و بیشتر به کارهای عملی و ساختمانی مشغول است. جواد انسان وارسته‌ای است كه از اتخاذ تصمیم‌های قاطع درباره آنچه که درست می‌داند می‌گریزد.
3ـ بد نیست در اینجا گریزی به چند سال بعد بزنم. زمانی‌که در دی‌ماه 1357 و در روزهای انقلاب من از زندان آزاد شدم بسیار مشتاق بودم که به آن خانه بروم و با صاحبخانه صحبت کنم، هیچ کینه‌ای از آنها نداشتم، بیشتر دلم برایشان می‌سوخت و می خواستم کمی با آنها صحبت کنم. پس از 22بهمن بود که به دیدن صاحبخانه رفتم، در زدم، در را باز کردند، اما کسان دیگری بودند. خود را معرفی کردم و گفتم من همان کسی هستم که چند سال پیش در این خانه اتاق داشتم و ماجرا را شرح دادم. برای این‌که نترسند گفتم آمده‌ام بگویم من آنها را مقصر نمی‌دانم. با خوشرويی بفرما زدند. اتاق سابق من مسکونی بود. از مستأجر اجازه گرفتم داخل شوم و او هم موافقت کرد. در و دیوار خانه و اتاق پر از خاطره بود. در اتاقی که دستگیر شده بودم نشستم و از قضا برایم چای آوردند. نمی‌دانید چه لذتی داشت. در يك چشم به هم زدن خانه پر از جمعیت شد. در محله پیچیده بود که زندانی سیاسی‌اي که چند سال پیش دستگیر شده آمده است. یکی از اهالی محل گفت: ما همه فکر می‌کردیم شما  کشته شده‌اید. هريک سؤالی می‌کردند؛ یکی از شکنجه پرسید و دیگری از... من از صاحبخانه پرسیدم، یکی گفت: آنها از این محل رفتند. گفتم مغازه‌ای در همین نزدیکی داشتند. گفت: وقتی شما را دستگیر کردند، همه اهالی محل فهمیدند که آنها با ساواک همکاری کرده‌اند، اما کسی جرأت نداشت چیزی بگوید. انقلاب که شروع شد همه طردشان کردند. یک‌شب هم مغازه‌شان را آتش زدند. آنها هم خانه را فروخته و از اینجا رفتند. راستش از آتش‌زدن مغازه‌شان اندوهگین شدم  و از ندیدنشان غمگین.
4ـ ر.ك: تحلیل آموزشی بیانیه اپورتونیست‌های چپ‌نما، صفحات  234 تا 224.

نماد PDF نسخه ي PDF، نشريه چشم انداز ايران شماره 65


مطالب مرتبط:

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (1)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (2)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (3)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (4)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (5)

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(1) 

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(2) 

- نوک ‌پيکان ‌تکامل!! و تيزي خون‌چکان آن (7)

- ويرانگري و القاي شبهه با استفاده از اقتدار تشکيلاتي (8)

- گرفتار در ميان دو لبه تيغ استبداد(9)

- مسئله اين بود: پذيرش شکست يا مقاومت

- اولين‌تلاش‌ها و نتايجي فراتر‌از‌انتظار
- تواضع!! تاريخي پرچمدار
- ساعت فاجعه

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا