به روز شده در تاریخ : 27 September 2017.


با يار در سلول
 چشم‌انداز:درگفت‌وگوی پیشین از دستگیری خودتان و سپس هم‌اتاق شدن با مرتضی صمدیه‌لباف در پی ترور سرهنگ‌های امریکايی گفتید، ضمناً تحلیل خود درباره هدف اصلی عملیات را با عبارت "عمل درمانی" بیان کرده و گفتید که هدف اصلی عملیات مذکور، اعلام تغییر مواضع ایدئولوژیکی از موضع قدرت و با پشتوانه عملیات نظامی بود. در اين شماره سیر حوادث را از ترورمستشاران امریکایی پی مي‌گیریم.
شاهسوندي: در استراتژی نظامی سازمان مجاهدین، عملیات ضد امریکایی و به عبارتی ضد امپریالیستی جای ویژه‌ای داشت. از دید طراحان استراتژی سازمان، وابستگی همه جانبه رژیم شاه به امپریالیزم، یکی از نقاط ضعف و به اصطلاح پاشنه آشیل‌های رژیم بود. حضور انبوه مستشاران نظامی امریکایی با مصونیت‌های قضایی نشانه آشکاری از این وابستگی و بویژه وابستگی نظامی حکومت شاه به امپریالیزم امریکا به شمار می‌رفت.
از این دید، تشکیلات مستشاری نظامی امریکا یکی از اهداف اصلی به شمار می‌‌رفت. عمل علیه مستشاران نظامی و امنیتی امریکایی از جهتی به نحو ملموس و عینی، وابستگی رژیم به قدرت‌های خارجی را به توده‌ها نشان می‌داد و از جهت دیگرچنان عملیاتی، انعکاس وسیع سیاسی ـ تبليغاتی بویژه در سطح بین‌المللی داشت و رژیم قادر به پرده‌پوشی عملیات و "توطئه سکوت" در برابر آن نبود.
عملیات انفجاری سال 51 علیه ژنرال هارولد پرایس نفر دوم اداره مستشاری امریکا، درست در روز دیدار نیکسون از ایران و بعدها ترور کلنل هاوکینز، سرهنگ مستشاری امریکا در ایران، در این رابطه تعریف می‌شد. اما این بار هدف چیز دیگری بود.

چشم‌انداز: چرا؟

شاهسوندي: می‌دانیم که "عمل نظامی" باید تابع "استراتژی" کلی و مرحله‌ای یک سازمان باشد و نه برعکس و همچنین می‌دانیم که "عمل نظامی" به مثابه یک اقدام بیرونی باید متناسب با وضعیت و توان درونی هر گروه و سازمانی باشد، یعنی باید متناسب با توان دفاع متقابل و تحمل واكنش‌ها و ضربات احتمالی رژیم باشد. در تاریخچه گروه‌های قبل از سازمان مجاهدین خوانده بودیم که یکی از نقاط ضعف اصلی و یکی از دلایلی که باعث وارد آمدن ضربات مهلک به آنها شد همین عدم تناسب میان واقعیت مادی آنها، یعنی توان تشکیلاتی ـ عملیاتی از یک سو و ادعاها وتبلیغات‌شان از سوی دیگر بوده است.
چه بسیار گروه‌هایی که با دادن اعلامیه‌های نامتناسب با توان واقعی‌شان، باعث بزرگنمایی و درنتیجه تحریک ساواک علیه خود شدند و ساواک آنها را بسیار بزرگتر از آنی که بودند ارزیابی کرد و با نیرویی بسیار بیشتر از توان تحمل آن گروه با وی مواجه شد. نتیجه مرگبار و اسفبار هم در تمام این موارد پیش روی ما بود. در چنان مواردی، وقتی در اتاق‌های بازجویی حکومت نظامی و یا اطلاعات شهربانی و ساواک، اعضا با واقعیت وجودی گروه خود مواجه می‌شدند کمترین نتیجه آن هجوم بی‌انگیزگی و بی‌اعتمادی به کل مبارزه و مبارزین بود که این به نوبه خود نتایج اسفبار دیگری را باعث می‌شد.

در محاورات داخلی میان اعضا در ابتدا لفظ "جمع" به کار برده می‌شد و بعدها که تعداد افراد "جمع" به بیش از صد نفردر شهرهای تهران، تبریز، مشهد، شیراز و اصفهان رسید، تشکیلات تنها با نام " سازمان" مطرح شد. نام "سازمان مجاهدین خلق ایران" بعد از ضربه شهریور و توسط رهبران وکادرهای زندانی تصویب و به بیرون اطلاع داده شد. آرم سازمان هم که تبلور آن نام است دستاورد رضا رضايی بعد از فرار او از زندان است.

 عبدالرضا منيري جاويد
 
به خاطر دانستن این موارد و مطالعه در سرنوشت گروه‌های پیشین بود که سازمان مجاهدین تحت رهبری حنیف‌نژاد و سعید محسن به جای اصرار بر "شکل"، بر "محتوا" و انسجام درونی و همه‌جانبه آن تأکید داشت. به این دلیل با وجود گروه‌های کوچکی که نام‌های پرطمطراق بر خود گذاشته بودند، "تشکیلات" تا زمانی که در اثرضربه شهریور 1350، لو نرفته بود برای خود" نام"ی انتخاب نکرد. در محاورات داخلی میان اعضا در ابتدا لفظ "جمع" به کار برده می‌شد و بعدها که تعداد افراد "جمع" به بیش از صد نفردر شهرهای تهران، تبریز، مشهد، شیراز و اصفهان رسید، تشکیلات تنها با نام " سازمان" مطرح شد. نام "سازمان مجاهدین خلق ایران" بعد از ضربه شهریور و توسط رهبران وکادرهای زندانی تصویب و به بیرون اطلاع داده شد. آرم سازمان هم که تبلور آن نام است دستاورد رضا رضايی بعد از فرار او از زندان است.
همچنین خوب بیاد دارم که حنیف‌نژاد در پاسخ کسانی که خواستار عمل مسلحانه زودرس بودند مکرراً با اشاره انگشت به سرخویش گوشزد می‌کرد که "ابتدا باید مغز [اندیشه] را مسلح کرد و سپس دست‌ها را" و بعد هم می‌افزود:"دستی که قبل از مسلح شدن اندیشه مسلح شود چه بسا که بر مغز خود شلیک کند. "
حال بیش از سه سال از زمانی که او روی در نقاب خاک کشیده نمی‌گذشت که جانشینان ناخلف‌اش، عمل مسلحانه را وسیله اعمال "سلطه" می‌خواهند و بر مغز و قلب کسانی که با این "سلطه‌گری"مخالف‌اند شلیک می‌کنند. کمی و تنها کمی دیگر باید صبر کرد تا شلیک به مغز خویش را هم از اینان شاهد باشیم.

چشم‌انداز: مقصودتان خودکشی بهرام است؟

شاهسوندي: بله و البته اقدامی که به متلاشی شدن سازمان ما و بعد هم تشکیلات خودشان انجاميد. اما ابتدا اجازه می‌خواهم ادامه بحث را پیگیری کنیم و سپس اگر فرصت شد در همین گفت‌گو و در غیر این صورت در نوبت بعدی به مورد بهرام آرام هم بپردازیم.
هنگامی که سازمان در درون خود با شدیدترین بحران تاریخ حیاتش روبه‌روست و رسماً "مبارزه ایدئولوژیک درونی را مبرم‌ترین وظیفه سازمانی" تعریف می‌کند، زمانی که سازمان در حال تصفیه خونین درونی عضو مرکزیت و شماری از کادرهاست، به نحوی بنا به تأکید بیانیه اعلام مواضع" بیش از 50 درصد کادرها تصفیه شده‌اند."(1) وقتی که سازمان شماری از اعضای خود را که دچار "بحران هویت" و بحران ایدئولوژیکی شده‌اند یا به کارگری فرستاده یا به امان خدا رها کرده است، در چنان شرایطی پرواضح است که عملیات پرسروصدا و چشمگیر نظیر ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری و به دنبال آن ترور مستشاران امریکایی نمی‌تواند برآمده از ضرورت مرحله‌ای و استراتژیک مبارزه باشد، چنان اقداماتی اساساً برای پوشاندن مشکلات و از هم‌گسیختگی‌های درونی و درواقع نوعی " دوپینگ " از نوع نظامی است که من آن را " عمل درمانی" می‌نامم؛ تزریق ماده انرژی‌زا و افیونی به کالبدی در حال تلاشی و از هم گسیخته است جهت سرپا ماندن و ادای زنده‌ها را درآوردن.
فاجعه‌ای که قتل مجید و ترور مرتضی پرده خونینی از آن بود، چهره دیگری هم داشت که هم توسط رژیم شاه و هم توسط شماری از نیروهای بعد از انقلاب مورد سوء‌استفاده تبلیغاتی قرار گرفت وکمتر به طور اصولی بدان توجه شد؛ فروپاشی "بنیان"های سیاسی، تشکیلاتی، اعتقادی و حتی اخلاقی در درون سازمانی که زمانی به داشتن تمام اینها شهره و مفتخر بود.
 ایمان و وفاداری به اصول و ارزش‌ها تا بن استخوان، فداکاری در راه آرمان و یاران، خود را فدای جمع وآرمان کردن، ساده‌زیستی، تواضع و منزه بودن اخلاقی در تمامی زمینه‌های شخصی و اجتماعی، همگی از مشخصات و ویژگی‌های اعضای سازمان بود که دوست و دشمن بدان معترف بودند.
حمله بی‌رحمانه، غیرمنصفانه و از همه مهمتر غیرمسئولانه به "بنیان"هایی که این ارزش‌ها از آنها برمی‌خاست، آن هم در شرایطی که فرد در شرایط زندگی مخفی ومنقطع از روابط اجتماعی است، در میان عده‌ای باعث تظاهر و ریا و فرصت‌طلبی و همسويی با جریان حاکم و در میان شماری دیگر باعث فروپاشی ارزش‌ها بدون امکان جایگزینی شد، پوچی و سردرگمی از نتایج زیانبار این رفتار بود.
 فروپاشی، "بنیان"‌هاي خود را در وجوه گوناگون زیر نشان می‌دهد:
1ـ بی‌انگیزه شدن شماری از اعضا
2ـ حاکمیت روحیه ماجراجویی که با آدم‌کشی‌های مافیایی فاصله چندانی نداشت
3ـ  حاکم شدن روحیه فرصت‌طلبی در عده‌ای و خود را همرنگ جماعت(بخوانید پرچمدار) نشان دادن
4ـ تلاش برای حفظ مواضع تشکیلاتی به هروسیله ممکن
5ـ رشد فرهنگ رفاه و مصرف‌گرایی در سازمان چریکی
6ـ ضدیت با ارزش‌ها و سنت‌های رایج در میان مردم تحت عنوان مبارزه با دگماتیسم مذهبی
7ـ رواج بی‌اخلاقـــی ودرمــــواردی
بی‌بند وباری تحت عنوان "مبارزه با ایده‌آلیسم مذهبی"
8ـ رشد فرهنگ ریا و دروغ در سازمانی که سنگ بنایش بر صداقت و اعتماد برادرانه استوار بود
9ـ ترویج و حاکمیت مارکسیسم عامیانه
اینها شمه‌ای از عوارض گوناگون بیماری درون سازمانی است؛ بیماری‌ای که بر بستری از ضعف‌های تشکیلاتی، استراتژیک و ایدئولوژیک شروع شد، ضربه شهریور 50 و از دست رفتن قریب به اتفاق کادرهای رهبری زمینه‌ساز آن شد و حضور محمدتقی شهرام در رهبری، آن را به فعلیت درآورد.
به نظر من بیماری از یک نفر شروع شد، و او با آلودن سرچشمه(به دست گرفتن رهبری) و از موضع رهبری اعمال نفوذ کردن یکی پس از دیگری، دیگران را آلوده کرد و نتایج فاجعه بارش را کمی بعد از آن با تصفیه‌های خونین نشان داد.
اشتباه نشود! مقصود من از "بیماری" صرف مارکسیست شدن تقی شهرام و حتی دیگران نیست، او نیز مانند هرکس دیگری در این جهان مجاز به تغییر عقیده و تغییر مواضع سیاسی و ایدئولوژیکی بود. او حتی می‌توانست درباره چنان تغییری تبلیغ هم بکند و گروه و سازمان خاص خود را هم به‌وجود بیاورد.
مشکل از آن جا آغاز شد که "پرچمدار" چنان تغییری را به نادرست کشفی تاریخی دانست و نادرست‌تر از آن خواست این به اصطلاح کشف را با استفاده از "زور تشکیلاتی" و بعداً هم "زور گلوله وسلاح" در مغز و اندیشه ما فروکند.
نتیجه چنان تحول غیرمنطقی و غیرطبیعی پیدا شدن موجودات "ناقص‌الخلقه"ای بود که نه مسلمان بودند و نه مارکسیست. آن وقت پرچمدار چنین افرادی را به عملیات نظامی ماجراجویانه می‌فرستد بدون این که اینان کمترین سنخیت و توجیه تئوریک، استراتژیک و ایدئولوژیک برای کار خود داشته باشند. ترکیبی از ماجراجويی، مارکسیسم عامیانه و تروریزم کور. طبیعی است که چنین انسان‌های بی ریشه و بنیانی را توان مقاومت در برابر شکنجه‌های وحشیانه ساواک نباشد و طبیعی است که در اولین برخوردها بشکنند و فرو ریزند و تمام رشته‌های چند ساله پرچمدار را پنبه کنند.

چشم‌انداز:  پیشتر از بی‌انگیزگی خلیل‌فقیه‌دزفولی گفتید. اما آیا واقعاً او تنها نمونه بود؟

خواهیم دید که خیر... دیگران یا هرگز به زندان و شکنجه نیفتادند(نظیربهرام آرام) و یا موقع امتحان‌شان نرسیده بود (نظیر افراخته، خاموشی، محمد توکل خواه و... ). همچنان که وقتی زمان آن رسید دیدیم چه‌ها که نکردند. موارد "جریان‌وار" خیانت و وادادگی در میان تکامل!!یافته‌ها چنان زیاد است که به جرئت می‌شود گفت "مقاومت" در میان آنان "استثنا" و ضعف وبریدگی "قاعده" است. در این مورد اگر فرصت شد در آینده بیشتر صحبت خواهیم کرد.
ترور مستشاران امریکایی، ساواک را حسابی مستأصل و عصبانی کرده بود، از بالا فشار می‌‌آوردند تا به هر طریقی شده سرنخی به دست آورند. بازجویان همه از وحید افراخته صحبت می‌‌کردند. به خاطر دارم که ما علیرغم این که افراخته را از عاملان قتل مجید می‌‌دانستیم، همیشه نگران زنده دستگیر شدن او بودیم. بنابراین از آن جا که احتمال می‌‌دادیم ممکن است در گشت‌ها با افراخته روبرو شوند. حسابی دل مأموران را خالی کرده بودیم که او چنان است و چنان، کمربند انفجاری دارد وهمیشه چند قرص سیانور در دهانش است (البته هیچکدام را به خاطر غرور و ماجراجویی نداشت)هدف ما از ارایه چنان تصویری از افراخته این بود که اگراکیپ‌های گشتی به تصادف با وی روبرو شدند جرئت نزدیک شدن به وی را نداشته باشند.

چشم‌انداز: از دوران زندان مشترک با مرتضی صمدیه ودستگیری افراخته بگويید.

چند روز بعد از آن که بازجو تهرانی من را از سلول به نزد مرتضی صمدیه برد، از لابلای صحبت‌های نگهبان‌ها و بازجوهایی که به ما سر می‌‌زدند از ماجرای ترور مستشاران امریکایی باخبر شدیم. این حادثه برای ما فرصتی بود تا برنامه‌ای که استارت آن را در اولین ملاقات با صمدیه زده بودم پیگیری کنیم.
برنامه ما بر مبانی زیر استوار شد:
1ـ حفظ اسرار، حتی اسرار نارفیقان خیانتکار
2ـ سعی کنیم هرطور شده از چنگال ساواک نجات پیدا کنیم.
3ـ به منظور هدف بالا، وانمود کنیم که حاضر به همکاری هستیم.
4ـ برای ما روشن بود که اعلام همکاری ما (من ومرتضی) به سادگی برای ساواک قابل قبول نخواهد بود، چون هر يك از ما سال‌ها مبارزه را پشت سر خود داشتیم و امروز به فردا، یعنی بعد از دستگیری، اعلام همکاری ما برای آنها قابل قبول نبود.
5ـ پس موضع ما این شد که با حفظ مخالفت‌مان با شما(ساواک و رژیم) امروزه بر این باوریم که مارکسیست‌ها خطرناک‌ترند.
6ـ یعنی خود را مطابق تحلیل پرچمدار نشان دهيم و "مارکسیست‌های از خدا بی‌خبر" را "دشمن اصلی" خود بدانیم، بخصوص که آنها مجید ما را کشته و قصد جان‌مان را داشته‌اند.
7ـ به تهرانی می‌‌گفتیم: ما وقتی کارآيی داریم که مستقل از شما عمل کنیم.
خوب به یاد دارم که تهرانی در یکی از گفت‌وگوها موضوع فرار رضا رضایی را مطرح کرد، او با طرح این موضوع می‌خواست به ما بفهماند که ساواک این بار دیگر فریب شما را نخواهد خورد. من در پاسخ وی گفتم: "شما فرض را بر بدترین حالت هم که بگذارید باید ما را آزاد کنید. " او متعجبانه ما را نگاه کرد و من ادامه دادم:"فرض کنید ما دوباره به مبارزه مسلحانه علیه شما روی آوریم، که البته فرض محالی است، ولی یک چیز برای شما مشخص و روشن است، آنها بهترین برادر ما را کشته و قصد جان خود ما را هم داشته‌اند پس ما، حداقل به خونخواهی برادرمان مجید برخواهیم خاست واین بزرگترین نفع را برای شما دارد. "

سناریوی ما دقیق و مبتنی بردرک درست از شرایط کاملاً استثنایی بود که در آن به سر می‌بردیم از اين رو تهرانی دیگر صحبتی نکرد. با درک درست از فشار ناشی از عملیات نظامی سازمان علیه مستشاران امریکایی در یکی از گفت‌وگوها، من صریحاً به تهرانی گفتم:" چرا کاری نمی‌کنید؟ وما را همچنان در این سوراخ نگه داشته‌اید؟" تهرانی که از نظر استدلال کم آورده بود گفت: "مسئله شما ساده نیست، شخص اول مملکت از ماجرای شما خبر دارند."
مرتضی به تدریج بهبود می‌یافت. طرح ما این بود که بتوانیم از محیط زندان خارج شده، در صورت امکان با هم و اگر هم نشد حداقل یک نفر فرار کند. اقدام جسورانه و زیرکانه زنده‌یاد رضا رضایی، راهنمای ما بود.
یک روز تهرانی گفت:" حاضرید به گشت بروید؟" مي‌خواست عوامل سازمان را در حال تردد شناسایی کنیم. این پیشنهاد کاملاً با برنامه ما برای فرار همخواني داشت، بخصوص که ما از طریق شنود طولانی‌مدت بی‌سیم‌های ساواک از روابط و نحوه کار گشتی‌‌ها مطلع بودیم. این فرصت مناسبی بود، هر دو بدون مکث تأيید کردیم.
خاطرم هست ابتدا چندین بار من و مرتضی را با هم به گشت بردند. حضور دو نفره ما باعث شد که جو گشت کاملاً در دست ما باشد. بعدها من و مرتضی را در ماشین‌های جداگانه گذاشتند.
همچنین به یاد دارم، یک روز که در ماشین گشت بودم، متوجه شدم سیستم ارتباطی‌شان تغییر کرده. از نوع صداها فهمیدم از سیستم مدولاسیون S. S. B(Side Singel Band) استفاده می‌کنند که به دو صورت و(Lower Side Band) L. S. B و (Upper Side Band)U. S. B است.
 ناگهان از دهانم در رفت که سیستم مدولاسیون شما  S. S. B است؟! حقیقتش این گاف به این خاطر بود که قبل از دستگیری، در گروه الکترونیک همیشه بحث می‌‌کردیم که در صورت لو رفتن دستگاه‌های صامت(شنود)، رژیم که به هر حال ناچار از داشتن شبکه ارتباطی است، به چه سیستمی متوسل خواهد شد. درآن موقع بحث می‌کردیم که ما باید از هم اکنون در باره طرح احتمالی آنها برنامه ریزی کنیم. تحقیقات منیری جاوید به این نتیجه رسیده بود که رژیم به سیستم مدولاسیون S. S. B
روی خواهد آورد. ما هم اقداماتی برای تولید و ساخت گیرنده‌هایی با سیستم مدولاسیون S. S. B
انجام داده بودیم که با حوادث درون سازمانی و... ناتمام ماند. اکنون می‌دیدم که پیش‌بینی منیری جاوید درست است.
با شنیدن صحبت‌های من، فرمانده اکیپ باصطلاح کف کرد و کمی بعد درکنار خیابان توقف کرد. خودش از ماشین پیاده شد و با بی سیم دستی تماس گرفت. بعد که برگشت بی سیم ماشین را خاموش کرد. از این که نسنجیده اطلاعات داده بودم، بسیار ناراحت شده وخودم را سرزنش می‌‌کردم. گرچه گاف من باعث خاموش شدن بی سیم گشتی‌ها ودر نهایت به نفع ما تمام شد؛ زیرا:
1ـ ارتباط فعال آنها با مرکز قطع شد. مرکز دیگر نمی‌توانست موارد مشکوک را فوری به آنها معرفی وما را به آنجا اعزام کند.
2ـ با قطع ارتباط فعال از مرکز، فضای مأموریت و عملیات نیزرقیق شد. حساسیت امنیتی‌شان هم به خصوص در مورد من کمتر شد و این برای فرار مناسب بود. البته اینها از نتایج ناخواسته گافی بود که من دادم.
یک بار هنگام بازگشت از یکی از گشت‌ها، مرتضی با نگرانی برایم تعریف کرد که دونفر از افراد سازمان را در حال اجرای قرار خیابانی دیده و نگران بوده که مبادا مأموران متوجه آنها شوند. اوگفت: "با هر زحمت و کلکی بود سر مأموران را با حرف زدن گرم کردم تا متوجه آنها نشوند. " مرتضی گفت: "خوشبختانه آنها من را دیدند و به سرعت به کوچه‌های فرعی پیچیدند. "
من هم چندین نوبت مأموران را به اصطلاح سر کار گذاشتم. یک بار آنها را به میدان سید اسماعیل بردم، چون کوچه پس کوچه‌های آنجا را خوب می‌شناختم. یک بار هم به کوچه‌های اطراف میدان تره‌بار در میدان شوش بردم، جايی که می‌دانستم بسیار شلوغ است و سال‌هاست که هیچ کس درآنجا قراری نمی‌گذارد. در هر دوی این مکان‌ها امکان مانور با ماشین نبود ومأموران به ناگزیر پیاده مي‌شدند. چنین موقعیتی برای فرار بسیار مناسب بود.
در جریان گشت‌ها که هرچند روز یک بار بود ما احتمال دادیم که ممکن است فضای مصنوعی فرار هم برایمان ایجاد کنند. به یاد دارم یک روز من را در عقب ماشین تنها گذاشته بودند،مأموران از ماشین پیاده شده و ظاهراً مشغول خوردن بستنی شدند. اسلحه رولوری روی صندلی جلو، بغل دست راننده مانده بود. من تنها نفر داخل ماشین بودم. برای من کاملاً روشن بود که این یک امتحان است. وقتی برگشتند یکی از ساواکی‌ها که جلو مي‌نشست، نزديك بود روی اسلحه بنشيند، من قبل از این که او کاملاً بنشیند اسلحه را از زیر پایش کشیدم و به او دادم. نگاهی کرد و اسلحه را گرفت. عصر در زندان بهداری کمیته مشترک موضوع را به مرتضی گفتم و او نیز از مورد مشابهی كه برای خودش پيش آمده بود گفت و این‌که او هم دست نزده است. موفقیت در این آزمایش باعث شد که روزهای بعد کنترل‌های امنیتی‌آنها بسیار ضعیف شد.
امید به فرار، شوقی فراوان در هر یک از ما پدید آورده بود، برخي روزها نیز تهرانی به اتاق بهداری می‌آمد و بازجویی در واقع نوعی مصاحبه بود. تهرانی یک روز به من گفت: "با دست خودتان، خودتان را نابود کردید. ما سال‌ها هم تبلیغ می‌کردیم نمی‌توانستیم این‌گونه به شما ضربه بزنیم. " سپس گفت: "خطر شما برای ما از چریک‌ها[چریک‌های فدایی‌خلق] بیشتر بود، آنها برای عضوگیری، اول باید فرد را مارکسیست کنند و بعد طرفدار مشی‌مسلحانه. بعد دعوای خط چینی و روسی و کوبا و آلبانی شروع می‌شود. خیلی اوقات هم، فرد قبل از رسیدن به مرحله نهایی عضوگیری، می‌‌رود و یا بعداً انشعاب می‌کند. "
تهرانی گفت:" این حرف مائو که می‌گوید چریک در میان مردم باید مثل ماهی در آب باشد درمورد شما درست بود. شما مسلمان بودید، در دانشگاه و در میان روحانیون و بخصوص بازار حمایت اجتماعی داشتید. با فرهنگ مردم حرف می‌زدید، یک نفرتان می‌رفت در فلان هیأت مذهبی از امام حسین و کربلا و زینب می‌گفت و کلی عضوگیری می‌کرد و کمک مالی جمع می‌کرد... خانواده‌هایتان هم در حمایت از شما خیلی فعال‌تر از خانواده‌های چریک‌ها بودند. مشکل مالی هم نداشتید حالا همه را از دست دادید... "
 شنیدن حقایقی که ده‌ها بار در صحبت‌های درون سازمانی البته با بیانی دیگر گفته بودیم، از دهان دشمنِ چشم در چشم و رودررو یعنی بازجوی عالی رتبه ساواک، گرچه در آن ایام و بعد از شهادت مجید و متلاشی شدن موجودیت تشکیلاتی‌مان، بسیار اندوهبار بود، اما باعث نوعی غرور و سربلندی ایدئولوژیک شد.
بی‌مناسبت نیست همین‌جا تحلیل خود از ماهیت سازمان مجاهدین را بیان کنم. من امروزه خود را نه مجاهد از نوع حنیف‌نژاد می‌دانم ونه به اصطلاح مجاهد از نوع رجوی، با این همه بر این باورم که "سازمان مجاهدین خلق" در هنگام پایه‌گذاری تا زمان درگیری‌های درون سازمانی، از سه عنصر و مؤلفه که هرکدام در تاریخ میهن ما سابقه و ریشه‌ای عمیق و طولانی داشته و دارند، تشکیل شده بود. این سه پایه عبارت بودند از:
ـ ناسیونالیسم یا منافع ملي
ـ سوسیالیسم یا عدالت اجتماعی
ـ اسلام انقلابی و سیاسی
بنیانگذاران وکادرهای اولیه و بعدها ما بر این باور و اعتقاد بودیم که این سه مؤلفه نه‌تنها مانعه‌الجمع نیستند بلکه ترکیب آنها "سنتز" بسیار قدرتمندی برای ایجاد تحول در جامعه، برای مبارزه با رژیم شاه و برای استقرار عدالت اجتماعی است، و این البته با التقاط متفاوت است.
براین اساس بنیانگذاران سازمان، جوانان مسلمان و دردمندی بودند که از درون نهضت ملی به رهبری دکتر محمد مصدق و نیز نهضت آزادی به رهبری شادروانان طالقانی، سحابی و بازرگان، درس سیاست آموخته بودند. خود را میراث‌دار آنان می‌دانستند، ولی بر این باور بودند که زمان روش‌های آنان گذشته و دیگر کارايی ندارد. ( من براین نتیجه‌گیری ایشان نقد دارم)
براساس همین سه مؤلفه بود که سازمان مجاهدین درعین حال که خود را میراث‌دار و وفادار به سنت ملی‌گرايی مصدقی می‌دانست براساس مؤلفه دوم معتقد به نفی استثمار و نفی بهره‌کشی انسان از انسان بود و به سوسیالیسم و استقرار عدالت اجتماعی باور داشت و این هردو را منطبق بر پایه سوم یعنی اسلام  ـ    البته قرائت ویژه خود از قرآن و اسلام و اجتهاد ـ     می‌دانست.
سه مؤلفه و یا سه پایه مذکور به نظر من از سویی ریشه در گذشته و تاریخ مردم ما داشت و از سویی رو به آینده و جلو بود. چنین ترکیبی به راستی باعث رشد و گسترش سازمان در سطوح مختلف اجتماعی می‌شد. به نظر من، رشد سازمان در سال‌های قبل از شهریور50 و تشکیلات مخفی آن در چندین شهر بزرگ ـ که تا آن زمان در نوع خود بی‌سابقه بود ـ سربلند کردن سازمان بعد از ضربه شهریور 50 و نیز رشد سریع و شتابان سازمان در دوسال و چند ماه بعد از پیروزی انقلاب بهمن 57، گواه کارآمدی چنین ترکیبی در "زمان" خود است.
محمدتقی شهرام، در پی رویاهای ذهنی و رهبري‌طلبانه، با تصفیه‌های خونین، به این ترکیب نوپا، در شرایطی که هنوز قوام و دوام اجتماعی و اقبال توده‌ای نیافته بود ضربه‌ای بسیار کاری و مهم زد. هم از این روست که به ناچار دست به دامان "انقلاب در ایدئولوژی" یا همان "انقلاب ایدئولوژیک" شدند و یعنی ویران و دگرگون کردنِ آنچه که حنیف و سعید طرح آن را ریخته بودند.

چشم‌انداز: آیا در طول گشت هایی که می‌‌رفتید ضربه‌ای هم به افراد سازمان وارد آمد؟

شاهسوندي: هرگز! همین طور که پیشتر گفتم، هدف ما به هیچ وجه ضربه زدن نبود بلکه همه هدف ما ایجاد امکاني برای فرار بود.

چشم‌انداز: طرح شما تا کجا و تا کی پیش رفت؟

شاهسوندي: به نظر می‌رسید درون ساواک بر سر نحوه برخورد با ما اختلاف‌نظر وجود داشت. یک روز هنگام بازگشت از حمام، عضدی جلوی مرا گرفت و گفت:"بزن بالا" من پیراهنی (فرنچ) را که روی سرم بود بالا زدم و هیکل غول آسای عضدی راجلوی خودم دیدم. او گفت:" سعید! برو مثل بچه آدم بشین همه اطلاعاتت را بده، می‌دانی که ما با زبان دیگری هم بلدیم صحبت کنیم. " صحبت‌های عضدی کاملاً با برخوردهای تهرانی که ظاهراً بحث سیاسی می‌کرد فرق داشت.
روزهایی که در اتاق بهداری با مرتضی بودم با چهره کریه دیگری هم روبه‌رو شدم، او کسی جز حسینی شکنجه‌گر معروف نبود. چند روزی بود که اتاق روبه رو که خلیل فقیه دزفولی در آن بود خالی شده بود، حسینی بعدازظهرها می‌آمد روی تخت آن اتاق دراز می‌کشید. زشتی و کراهت قیافه‌اش به نحو بارزی مشخص بود. گاهی هم نیشخندی به ما می‌زد، ولی هیچ‌وقت حرفی نزد. یک‌روز که تهرانی به دیدن من و مرتضی آمد گفت:"این حسینی سخت درکمین شماست، فکر می‌کند شما از چنگش دررفته‌اید. "طرح ما حداقل این فایده را داشت که دست ساواک را روی ما بسته بود و امید و شانسی هم وجود داشت که بتوانیم از فرصت استفاده کرده و فرار کنیم.
بازی ما با ساواک، هفتاد روز(از 26 اردیبهشت 54 تا پنجم مرداد ماه) به طول انجاميد.
پنجم مرداد ماه، حوالی 5 بعد از ظهر بود که نگهبانان با عجله وارد شدند و مرتضی را صدا زده و به سرعت او را با خود بردند. ربع ساعتی طول کشید که مرتضی بسیار نگران وبا رنگ تقریباً پریده بازگشت و گفت:" وحید و یک نفر دیگر دستگیر شده‌اند. "
و ادامه داد:" نفر همراه او سالم است، اما از دهان وحید کف بیرون زده و بیهوش در حیاط فلکه افتاده، سروصورتش سالم است و تیر نخورده، اما به نظرمی‌رسد قرصش را خورده است. نفهمیدم مرده یا زنده است. "
به هر دوی ما این احساس دست داد که مرحله‌ای دیگر آغاز شده، مرحله‌ای واقعی. هر دو می‌دانستیم که ساواک چه قدر دربدر دنبال اوبود و از نقش او در عملیات بویژه عملیات ترور زندی‌پور و امریکایی‌ها باخبراست، می‌دانستیم که وحید از سازمان و از ما نیز اطلاعات فراوان دارد. در دشمنی‌اش هم با جریان خودمان تردید نداشتیم و می‌دانستیم که شکنجه‌های سختي پیش رو دارد. برای اولین بار بود که آرزو کردم‌ای کاش مرده باشد.
حدود نیم ساعت دیگر گذشت، دوباره سراغ مرتضی آمدند. بعد از مدت کوتاهی برگشت و این‌بار واقعاً کلافه گفت: "زنده است و من را به او نشان دادند. "
خود را آماده می‌کردیم. نمی‌دانستیم که وحید تا کجا و تا کی مقاومت خواهد کرد و با اطلاعاتی که از ما دارد چه خواهد کرد؟آیا او نیز مانند ما تحلیل و رفتار خواهد کرد و دشمنی‌های بیرون را موقتاً هم که شده به فراموشی می‌سپارد و به دشمن اصلی می‌اندیشد یا دشمنی‌اش را در شکنجه‌گاه هم ادامه خواهد داد و اسرار ما را لوخواهد داد؟ نکته بسیار مهم و نگران کننده برای هردوی ما این بود که نکند او از بازجو‌ها رودست بخورد و گمان کند ما همه چیز را گفته‌ایم، بنابراین قرار گذاشتیم در اولین ملاقات به هر ترتیبی شده، حتی با قبول ریسک، به او خبر بدهيم که ما هیچ مطلبی نگفته‌ایم.
در این ایام بخش بازجویی از چریک و مجاهد در طبقه سوم کمیته مشترک و در تیول خشن‌ترین، جنایت‌کارترین و فاسدترین بازجوهاست که به صورت دو گروه، در جنایت با هم رقابت دارند. در رأس یکی منوچهری(منوچهر وظیفه‌خواه) (2) و در رأس گروه دیگر رسولی(ناصر نوذری) قرار دارد. هرکدام هم زیرمجموعه‌ای داشتند، آرش (فریدون توانگری) تا قبل از دستگیری افراخته، همراه با ریاحی و رحمانی زیرمجموعه رسولی بودند.
منوچهری بسیار خشن و فاسد بود و فقط به شکنجه فکر می‌کرد و حرف و بحث و پیچیدگی‌های بازجويی اصلا ًسرش نمی‌شد. او تنها زبان شلاق و شکنجه را بلد بود و به اطلاعاتی اطمینان داشت که بعد از شلاق و شکنجه به دست آمده باشد. منوچهري حتی از کسانی که خود را تسلیم هم کرده بودند نمی‌گذشت و آنها را به اتاق حسینی می‌فرستاد. رسولی موذی بود و پیچیده‌تر عمل می‌کرد.
افراخته را تحویل منوچهری دادند. آرش هم با تشخیص موقعیت برتر منوچهری از رسولی جدا شد و جزو زیر مجموعه او شد.
 خلاصه ما شروع کردیم به محمل‌سازی جدید برای بعضی اطلاعات و اسرار در صورت لو رفتن، و قول و قرار بر مقاومت و پایداری.
ناگهان، به‌طور محسوس همه کارهای عادی کمیته مشترک از جمله سرزدن و تعویض نگهبان‌ها، آوردن افراد برای پانسمان ویا مداوا به بهداری، تقسیم غذا و بردن به دستشویی همه و همه متوقف شد. حرف زدن نگهبان‌ها با ما نیز قطع شد و سکوت مرگباری بر کمیته حاکم شد. این سکوت با فریادها و نعره‌های بلند افراخته که به گوش ‌مي‌رسید شکسته شد. ساعتی نگذشت که باز به سراغ مرتضی آمدند و این‌بار با خشم و عصبانیت، فهمیدیم که کار از کار گذشته است. به سرعت دست یکدیگر را فشردیم. به او فرصت پوشیدن دمپايی هم نداده و با خشونت او را به جلو هل‌دادند. در چشم به‌هم‌زدنی مرتضی رفته بود و نگاه من به دمپایی‌های او که بر در افتاده بود خشک شد. من، مرتضی را یک بار دیگر مثل هفتاد روز پیش از دست دادم و این بار برای همیشه. دیگر او را جز در هنگام بازجویی و زنجیر بر دست وپا ندیدم. به این ترتیب دوباره تنها شدم. با رفتن او صدای شکنجه‌هایی که از سر بند می‌آمد و در راهروها می‌پیچید بیشتر و بیشتر شد. فریاد‌های مرتضی هم اضافه شده بود.
افراخته همان شب، و در پایان سه ساعت شکنجه ـ دقیقاً سه ساعت ـ به‌سرعت شکست و فروریخت، و‌ ای‌کاش تنها شکسته بود. او به ورطه‌ای هولناک و باورنکردنی سقوط کرد که تا پیش از آن در جنبش چریکی و حتی مبارزات سیاسی گذشته سابقه نداشت. اولین مطلبی که لو داد شرکت مرتضی در ترور سرتیپ زندی‌پور بود. تصور کنید! چه خشمی بازجوهای ساواک را فراگرفته بود، از این که می‌دیدند هفتاد روز آنها را سرِ کار گذاشته و بازی داده، حال آن که خانه اصلی ما(خیابان ترقی) پایگاه عملیات بود و مرتضی از نفرات اصلی تیم عمل کننده. درست به همین دلیل بود که بخشی از شکنجه‌های مرتضی نه برای اطلاعات که انتقامی بود.
افراخته که پیش از این بدون درونی کردن ارزش‌های اعتقادی ایدئولوژی جدید، و صرفاً از موضع فرصت‌طلبی و ماجراجویی و به خاطر حفظ مواضع، ظاهراً متحول!! ومتکامل!! شده ودر این مسیر تا قتل وترور مسئول و یارپیشین خود پیش رفته بود و در "مهلکه" و" ابتلا"ي جدید هرگز توان و انگیزه مقاومت نداشت، از این رو در زیر فشار شکنجه و برای نجات خود حاضر به هرگونه همکاری، لودادن افراد و اسرار تا حد بیان حدسیات و سرانجام بازجویی(بازجویی به معنای دقیق کلمه) از سایر زندانیان(ازجمله خود من) پیش رفت.
از شب سیاه 5 مرداد 1354 تا پایان همین سال، سلول‌های کمیته مشترک مملو از کادرها، اعضا و هواداران دور و نزدیک سازمان شد. بسیاری اسرار و اطلاعات که از سال‌ها پیش از این پنهان نگهداشته شده بود (نظیر هویت واقعی عاملین گروگانگیری شهرام پهلوی‌نیا، پسر اشرف) و اسرار مهم و استراتژیک زيادي كه مربوط به سایر گروه‌ها از جمله چریک‌های فدایی بود لو رفت، بسیاری از نوشته‌های رمزی و کد شده توسط افراخته رمزگشایی شد.
 افراخته باعث شد که سلول‌های کمیته مشترک، شلوغ ترین ایام تاریخ خود را تجربه کنند. ماشین شکنجه و بازجویی بیست و چهار ساعته به کار افتاد و همراه با آن اکیپ‌هایی که برای عملیات و یا دستگیری می‌رفتند. بنا به اسناد ساواک، افراخته بیش از 2000 صفحه مطلب و اطلاعات و حدسیات نوشت. حجم دستگیری‌ها رکورد شهریور 50 را پشت‌سر گذاشت. چنان دستگیری‌هایی در کل تاریخ تأسیس کمیته مشترک سابقه نداشت. این بار نیز افراخته مانند بیرون، میدان دار معرکه بود، البته در هیأت و قامتي دیگر.
اما این پرده آخر نمایشنامه خونین به رهبری محمدتقی شهرام نبود و تنها بخشی از آن بود. حجم اطلاعات و افشای اسرار چنان بود که ساواک قادر به عمل روی همه آنها نبود و براساس اولویت‌ها عمل می‌کرد و اطلاعات پایه را برای ماه‌ها و سال بعد گذاشته بود.
تعادلی که میان جنبش مسلحانه و ساواک به مدد دستگاه‌های شنود(صامت) برقرار بود، تماماً به نفع ساواک چرخید. ساواک بر تار و پود مناسبات، چارت تشکیلاتی، روش و سبک کار، روش‌های کد کردن اطلاعات، روش‌ها وکانال‌های ارتباط با خارج کشور، تضادهای درونی، برنامه‌های درازمدت و کوتاه‌مدت سازمان‌های چریکی مسلط شد و اشراف پیدا کرد. حجم عظیم اطلاعات همراه با اشراف کامل بر تشکیلات، باعث استمرار ضربه‌ها تا یکسال بعد شد. امواج ضربه علاوه بر کشته شدن بهرام آرام به طریقی به چریک‌های فدایی هم رسید وآنها هم بی‌نصیب نماندند.
در این ایام در حالی که مرتضی، من و شماری دیگر در زیر شکنجه نیز بر حفظ اسرار( اعم از اسرار گروه خودمان و یا سازمان تحت امر پرچمدار) اصرار داشتیم، وحید باز هم کماکان فرمانده بود منتها در هیأت و قامتی دیگر.
شکستن" قانونمند" افراخته به جايی رسید که به بازجویی از افراد از جمله مرتضی صمدیه، خود من و شماری دیگر پرداخت.

چشم‌انداز: اگر ممکن است دراین باره بیشتر توضیح دهید. می‌دانید که در مهرماه همین سال بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک نوشته تقی شهرام منتشر شد و در آن صحبت از خیانت شما و مقاومت افراخته است.

شاهسوندي: این هم از همان پيامدهاي ناقص‌الخلقگی سیاسی، ایدئولوژیک است که همه چیز را وارونه می‌بیند. اجازه دهید، ابتدا صحنه‌ای از بازجويی‌های اولیه خودم و اولین برخورد با افراخته در کمیته را بیان کنم:
گذشت هفتاد روز از دستگیری ما باعث شده بود که بازجوها بدانند اطلاعات فوری و از لحاظ زمانی نسوخته نداریم.
ساعات اولیه دستگیری افراخته برای ساواک بسیار مهم بود. هدف بازجوها رسیدن به کادرهای بیرون نظیر محمد تقی شهرام و یا بهرام آرام به عنوان مسئول مستقیم افراخته بود. اطلاعات بعدی نشان داد که بهرام آرام همان روز دستگیری، به فاصله کوتاه یک تا دوساعت با افراخته قرار داشته و بنابراین به‌سرعت از دستگیرشدن او باخبر شده و از تیررس لو داده شدن توسط او دور شده است، گرچه بعدها موج لو دادن‌های افراخته و هم‌سنخ‌هاي او دامان بهرام را هم گرفت.
آخرشب مرا با فحش و لگد دوباره به سلول 20 بند سه انداختند. تمام شب صدای مرتضی می‌‌آمد وگاهی صدای یک نفر دیگر که بعدها فهمیدم محسن خاموشی است؛ همان کسی که با افراخته دستگیر شد.
کمیته تعطیلی نداشت و به حالت آماده باش کامل بود. صبح خیلی زود سراغ من آمدند و مرا با فرنچ روی سر در مقابل اتاق شکنجه که به اتاق حسینی معروف بود نگه داشتند.
با دستگیری افراخته و لو رفتن سوابق مرتضی ومن، دیگر تهرانی بازجوی ما نماند. به خوبی به یاد دارم اولین باری که در اتاق حسینی(اتاق شکنجه) با فرنچ روی سر منتظر نوبت بودم، تهرانی سر رسید و پرسید کیست؟ و وقتی فهمید من هستم گفت: بزن بالا.  فرنچ را بالا زدم و منتظر ضربه محکم مشت او بودم، اما از مشت و سیلی خبری نشد. دستگیری افراخته و این که طی این مدت از طریق او توانسته بودیم سرِ ساواک کلاه بگذاریم به نوعی او را هم بازنده کرد وعملاً هم تنزل درجه پیدا کرد.
تهرانی رو کرد به من و با لحنی که شکست از آن می‌بارید ولی سعی داشت آن را پنهان کرده وبه اصطلاح از موضع بالا صحبت کند، گفت: "سعید! از ما که گذشت، برو بشین مثل بچه آدم حرف‌هایت را بزن. پرونده تو که از وحید سنگین تر نیست. وحید بی‌خودی مثل خر کتک نخورد و دارد همه چیز را می‌گوید، تو هم به فکر خودت باش. تخلیه اطلاعات تو دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. " وباز تکرار کرد:" وحید عاقل است با آن همه ترور که داشته، دارد همکاری می‌کند و وضعش از تو بهتر خواهد بود. "من گفتم: "آقای تهرانی، من واقعاً چیزی ندارم. "
او دیگر صحبت نکرد و رفت و من را تحویل آرش داد. آرش هم بدون سؤال و جواب مرا روانه اتاق حسینی کرد.
پیش از این ماجرای مغازه واقع در منطقه افسریه را برایتان گفته‌ام که چگونه آنجا را به عنوان انبار احتمالی اسلحه جا زدم و بیش از نیمی از روز به بیرون زندان رفتم. در بازگشت از افسریه، منوچهری که کاردش می‌‌زدی خونش در نمی‌آمد گفت: بفرستیدش سلول تا بعد خدمتش برسم.
دومین شب از دستگیری افراخته بود، نیمه شب آمدند دم سلول و مرا بردند. اتاق‌های بازجویی و اتاق حسینی در فلکه قرار داشت، وارد یکی از اتاق‌ها شدم و صدای منوچهری را شنیدم که گفت: "بزن بالا". فرنچ را که بالا زدم، در یک گوشه اتاق، تشک ابری ضخیمی دیدم، افراخته به صورت لمیده روی آن نشسته بود و پاهایش پانسمان داشت و معلوم بود راحت نمی‌تواند بنشیند.
منوچهری خطاب به افراخته گفت:" این شازده را می‌‌بینی! دو ماه است که ساواک را سرِ کار گذاشته، حالا هم دست بردار نیست. تمام امروز ما را برده انبار اسلحه به ما نشان بدهد، مغازه ملامین فروشی و خنزر پنزری نشان‌مان داده است. "
او از افراخته خواست که به عنوان مسئول!! من، مرا راهنمایی کند. بیچاره نمی‌دانست که همان موقع هم که افراخته را یال و کوپالی بود ما حرف او را به پشیزی نمی‌گرفتیم، چه رسد به حرف‌های او در وضعیت کنونی.
منوچهری پشت میزش نشسته بود. افراخته روی تشک لمیده و من ایستاده بودم. سعی کردم با ایما و اشاره چشم به مشت گره کرده‌ای که سمت راست بدنم بود، به او بفهمانم که "ما با هم هستیم"، اما او ناگهان با لحنی مشابه همان لحن فرماندهی‌اش در بیرون گفت: "این ادا و شکلک‌ها چیه که در میاری؟" بعد رو کرد به منوچهری گفت: "این بیرون هم که بود خر بود و دگم" بعد رو کرد به من و گفت:"مرتضی کارش تمام است. به فکر خودت باش."
برق از سرم پرید و فهمیدم که او تا چه درجه سقوط کرده است. این را از صمیم قلب می‌‌گویم، از این که او تا این حد سقوط کرده بود، از درون ناراحت شدم و بر او افسوس خوردم. البته درست در همان لحظه احساس غرور عجیبی به من دست داد؛ غرور ناشی از درستی راهمان در مقابل او و پرچمدار. این احساس بعد‌ها همیشه مددکار و یار من در شرایط سخت زندان بود.
می‌دانستم که افراخته از شماری عملیات انفجاری تیم ما تحت رهبری زنده یاد کاظم ذوالانوار اطلاع دارد. داستان اطلاع او از عملیات من از این قرار بود که در اواخر سال 52، سازمان تصمیم به جمع‌آوری عملیات نظامی در یک مجموعه می‌‌گیرد تا مورد استفاده تبلیغاتی و تعلیماتی قرار گیرد. گروه مسئول این کار به همه توصیه کرد عملیاتی را که در آن شرکت داشته‌اند بنویسند و در پاکت در بسته به مسئولشان بدهند. مسئول فرد بدون این که نامه را باز کند و یا بخواند آن را به نفر سومی می‌‌داد که نمی‌دانست نویسنده گزارش کیست. نفر سوم باید مطلب را با خط خود بنویسد و دوباره بدهد به مسئول و او هم به گروه تنظیم کننده بدهد. این تدابیر برای لو نرفتن مشخصات افراد شرکت کننده از طریق شناسایی خط‌شان بود.
من گزارش چندین عملیات را به تفصیل و با کروکی‌های مربوطه کشیده و می‌‌بایستی به مجید شریف واقفی می‌‌دادم. بر حسب تصادف آن روز افراخته سر قرار آمد و من پاکت در‌بسته را به او دادم تا به مجید بدهد و تأکید هم کردم که در بسته بماند. نمی‌دانم او از روی کنجکاوی نامه من را باز کرد ویا مجید به اشتباه نامه را برای پاکنویس کردن به او که خود حامل نامه بود، داد. به هر حال دو هفته بعد افراخته به من گفت که از طریق خواندن گزارش فهمیده است من در فلان و فلان عملیات شرکت داشته‌ام. او به توصیه مجید این را به من گفت تا من حفره امنیتی خود را بدانم. نیمه شب دراتاق بازجویی منتظر بودم که همانجا همه را بگوید و کتک خوردن من از همانجا دوباره ادامه پیدا کند. اما افراخته چیزی نگفت. من هم بنا را بر این گذاشتم تا مطمئن نشوم چیزی لو رفته، به آن اعتراف نکنم.
به گفته منوچهری، مرتضی و من دوماه سر ساواک کلاه گذاشتیم، اما افراخته چند ساعت بعد از دستگیری، فریب وعده و وعید‌های ساواک را خورد و در توهم اینکه از مرگ خلاصی خواهد یافت، مرزهای جدیدی را درنوردید.
او روز به روز بیشتر در اعماق فرو رفت. آمار لو رفته‌ها روز به روز بیشتر شد. سلول‌های کمیته لبریز شده و ظرفیت‌شان تکمیل شده بود. سرِ بند‌ها پتویی انداخته بودند و یک کاسه مسی و یک لیوان پلاستیکی و شماری از زندانیان، همانجا نگهداری می‌‌شدند. تمام اتاق‌های بازجویی پر بود، در مقابل اتاق حسینی همیشه صف انتظار بود، بوی خون و چرک و عفونت از همه جا به مشام می‌‌رسید و اخبار دستگیری‌ها و کشته‌شدن‌های روزانه از اتاق‌های بازجویی به سلول‌ها درز می‌‌کرد. همه شواهد از فاجعه جدیدی خبر می‌‌داد که باز هم افراخته نقش اول آن را داشت.
"خیانت" افراخته برایم محرز شده بود، با این همه من متعجب بودم که چرا در مورد عملیات انفجاری من نمی‌گوید. هرروز که به بازجویی می‌‌رفتم منتظر روشدن آنها بودم و خودم را برای کتک خوردن بیشتر آماده می‌‌کردم. سه ماهی گذشت و خبری نشد، حدس زدم آن قدر مطالب روز هست که شاید یادش رفته باشد.
بعد‌ها دانستم همه را همان شب‌های اول لو داده، ولی منوچهری در رقابت با تیم رقیب (رسولی ) گذاشته برای لحظه آخر.
توضیح آن که بعد از آرش، فریدون رحمانی از گروه رسولی بازجوی من شد. چند ماه بعد که پرونده من به اتمام رسیده بود، تلفن اتاق رحمانی زنگ زد، پس  از پایان مکالمه، رحمانی عصبانی گوشی را گذاشت و گفت:"حرامزاده! تو عملیات انفجاری داشته‌ای و نگفته‌ای؟... "
گفتم: نه!!
گفت: "وحید اعتراف کرده"
گفتم:" اعتراف به چی؟"
اینجا بود که با عصبانیت و فحش و لگد همراه با فحش‌های مضاعف گفت:" کثافت!! من باید بگویم تا تو بگویی؟"
وقتی باز هم انکار مرا دید گفت:" انفجار اداره اطلاعات امریکا، انفجار در شاه عبدالعظیم(مقصودش انفجار در ورودی قبر رضا شاه هنگام دیدار نیکسون بود)، انفجار کیوسک‌های پلیس در قم... کافی است یا باز هم بگویم؟"می دانستم بیش از این نمی‌داند، ضمناً فهمیدم که کار از کار گذشته است و افراخته آن چه را که می‌‌دانسته گفته، گفتم:" بله درست است... "
همراه با فحش رکیک دیگری با صدای بلند گفت: "حرامزاده بشین تا تک نویسی وحید نیامده به‌سرعت اینها را بنویس، وگرنه بیچاره‌ات می‌‌کنم... "
معلوم شد آرش و منوچهری برای خراب کردن رسولی و اکیپش و دررقابت با آنها اطلاعات را تا آخرین دقیقه نگاه داشته‌اند، تا نشان دهند که آنها نتوانسته‌اند از متهم کسب اطلاعات کنند.
ماجرایی که برایتان گفتم در اتاق بازجویی و در حضور شماری از زندانیان اتفاق افتاد؛ عباس داوری، حسن صادق و شماری دیگر در همان اتاق بودند. شب که به سلول رفتم حسن صادق هم که در همان سلول بود با خنده صمیمانه‌ای گفت:" چهارسال مخفی بودی و می‌خواستی همه‌اش را با کارگری رفتن و اعلامیه پخش کردن پر کنی؟!!حالا پرونده‌ات کامل شد."
نمونه دیگر، دست نوشته‌ای از افراخته است درباره برخوردش با مرتضی صمدیه‌لباف. از فحوای نوشته کاملاً بر می‌‌آید که او مأموریت داشته صمدیه را برای انجام مصاحبه تلویزیونی و یا ندامت در دادگاه مهیا کند. نوشته به اندازه کافی گویاست. خط‌کشی‌ها و تأکید‌ها البته از من است.
"جناب آقای دکتر منوچهری با سلام
با صمدیه به اندازه لازم و کافی بحث کردم، هیچ دلیل ومنطقی برای رد عقاید من و اثبات اعمال گذشته نداشت وحتی خودش هم نسبت به گروه کاملاً بدبین و نسبت به مبارزه مسلحانه کاملاً مردد بود ولی به علت غرور و تعصب مذهبی حاضر به پذیرش حقیقت نبود. به او گفتم آن قسمت از فساد و گمراهی گروه را که قبول داری باید در دادگاه مطرح سازی ولی او با این بهانه که " این عمل به نفع رژیم تمام می‌‌شود و من نمی‌خواهم قدم خطایی بردارم و روز قیامت مورد عذاب واقع شوم"، می‌‌خواست شانه خالی کند و ادعا می‌‌کرد عقیده به حکومت اسلامی دارد و رژیم مطابق عقیده او مذهبی نیست.
 به هر حال با این تعصب زیادی که نشان می‌‌دهد حتی به نظر من اطلاعات خود را نیز اگر توانسته باشد، به تمامی نداده است. با توجه به این موضوع بحث بیشتر با او فایده ندارد.
من متنی را برای او تهیه کرده‌ام به طوری که هم نظر ما را تأمین می‌‌کند و هم آن قسمت از مطالبی را نوشته‌ام که حتی صمدیه نیز قبول دارد و نمی‌تواند بگوید به آن عقیده ندارم(بیشتر حمله بر مارکسیسم و ضد مذهبی بودن گروه) اگر موافق باشید، همین را بدهیم بدون هیچ‌گونه دست بردن پاکنویس کرده و در دادگاه بخواند و من فکر نمی‌کنم جرأت کند و مخالفت نماید و اگر نخواهد حرف حساب را بپذیرد، چاره‌ای جز فشار نیست. البته در این مورد با آقای دکتر عضدی صحبت کردم و همین نظر را داشتند و براساس نظر ایشان این متن را نوشتم. "
خوش‌رقصی‌های افراخته حد ومرز نمی‌شناخت. از بیان حدسیات گرفته تا دادن نشانی فلان سمپات در شهرستان که زمانی کمی کمک مالی کرده تا لو دادن رد‌های تقی شهرام و بهرام آرام تا... نمونه‌ای از اظهارات او در لابلای اوراق بازجویی چنین است:
1ـ کتابخانه‌ای در مشهد چهارراه نادری هست که مرا دیده...
2ـ اخوان و زنش فاطمه کلاهی که منزلشان تجریش، کوچه فردوسی، پلاک 14 است و... به گروه کمک مالی زیادی کرده‌اند.
3ـ شخصی به نام مرتضی، خونه‌اش در خیابان خوش کوچه نبش بانک صادرات است.... دانشجوی آریامهر رشته برق است. پس از آزادی از زندان با من ملاقات و از افراد کمیته بد می‌‌گفت. این فرد باید دستگیر و به سزای اعمال خود برسد.
4ـ مرتضی خواهری دارد از خودش کوچکتر که با او هم کار می‌‌کند.
5ـ آرش با یک دختر و پسر همشهری به نام‌های مستعار مراد و زهرا تماس داشت. زهرا زن نوری است که در زندان، ابد گرفته است.
6ـ مراد دارای یکی دو تا دوست بود که با آنها کار می‌‌کرد...
7ـ تقی شهرام که چاق است به منزل کیهان رفت‌وآمد داشت. منزل خودش احتمالاً در خواجه عبدالله انصاری است که گویا به علت مشکوک بودن وضع، آن را تخلیه می‌‌کند. احتمالاً در حجره‌ای در بازار می‌‌خوابد.
8ـ مرتضی صمدیه‌لباف و کریم کشاورز(سعید شاهسوندی) در یک کشبافی شب‌ها کار می‌‌کردند.
9ـ بهرام آرام روی رجایی ناظم دبیرستان رفاه خیلی حساب می‌‌کند.
10ـ فردی به نام دکتر فرهنگ نوربخش که کاشمری است و در مشهد زندگی می‌‌کند.... تعریف می‌‌کرد که ما در ارکستر دربار شاه بودیم، در ابتدای مجلس شرابخواری شاه بود... شاه که می‌‌رفت فرح سیاه مست می‌‌کرد وچراغ‌ها را خاموش.... این فرد باید دستگیر وتنبیه شود.
11ـ  اتاقی در خیابان باباییان مقابل پارکینگ بود که مجتبی لبافیان و احمد هاشمیان در آنجا زندگی می‌‌کردند...
12ـ افراخته به نوشتن خاطرات نیز می‌‌پردازد، در خاطرات مورخ 4 شنبه 24 مهر ماه از جمله چنین آمده است:
ساعت یک بعداز نیمه شب: با این که دو شب است 4 ساعت بیشتر نخوابیده‌ام، هنوز مشغول کار هستم در حالی‌که هیچ احساس خستگی هم ندارم.
از کار کردن در این جا لذت می‌‌برم. شب است و حتی فرصت روزنامه خواندن هم پیدا نکرده‌ام. امروز کارهایم عبارت بود از:
- کار روی نوشته‌ای که از من خواسته‌اند در مورد علل گرایش به تروریزم. این موضوع را با علاقه زیادی می‌‌نویسم و مطالب آن را قابل فکر و بررسی بیشتری می‌دانم.
ـ خط‌کشی‌کردن دفتر به دستور آقای... برای اسامی مستعار خرابکاران
ـ صحبت با یک متهم به منظور اصلاح نظرات او و همچنین کسب اطلاعاتی در مورد گروه و تغییراتی که پس از من کرد، البته او اسم مرا نمی‌داد و حتی نمی‌تواند تشخیص دهد من متهم هستم یا بازجو؟
13ـ در ادامه خاطرات 24 مهر یعنی دو ماه و بیست روز بعد از دستگیری‌اش چنین آمده: داشتم روی مسئله‌ای فکر می‌‌کردم، رشته افکارم کشیده شد به میهن‌پرستی و شاه دوستی که تحت تأثیر دوستان خوبم در من ایجاد شده. در عالم رؤیا و آرزو در نظرم آمد که افتخار شرفیابی به پیشگاه اعلیحضرت شاهنشاه محبوبم را پیدا کرده‌ام. گویی داشتم مقابل چشم خودم می‌‌دیدم وحید در اوج شرمساری و خوشحال غرق در لذت وافتخار همراه با درد و پشیمانی چشمش به شاه می‌‌افتد، ناگهان به زمین زانو می‌‌زند. سیل اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌‌شود. قلبش از شدت هیجان گویی می‌‌خواهد از تپش بایستد. چه سعادت عظیمی... او در مقابل شاه چنان زانو زده که مؤمنان پارسا و متقی در مقابل معبود. گویی می‌‌خواهد از آن همه عظمت و انسانیت، طلب بخشش کند. گویی می‌‌خواهد به او آن افتخار داده شود که شاه‌دوست باشد و شاه نیز او را به‌عنوان یک ایرانی خطاکار، ولی پشیمان بپذیرد و به او اجازه دهد که جان در راه میهن و شاه فدا کند.
14ـ در خاطرات 5شنبه 25 مهر، هنگام شناسایی جسد زن مبارزی چنین می‌‌نویسد:"... دیروز مرا به نگهبانی خواستند، معلوم شد صحبت از درگیری با یک دختر است و می‌‌خواهند او را به من نشان دهند که ببینم سیمین جریری است یا نه؟ خوشحال شدم، زیرا فوری ذهنم متوجه بهرام آرام شد و این که از سیمین به او می‌‌شود رسید، ولی رشته افکارم با ادامه توضیحات یکی از بازجوها پاره شد:"... او در درگیری کشته شده... " دنیا را باش. خبری که در گذشته مرا در تأسفی عمیق فرو می‌‌برد به‌طوری‌که چند روز غذا نمی‌توانستم بخورم، اکنون مرا از دو چیز ناراحت می‌‌کرد:"... اگر زنده دستگیر می‌‌شد بهتر بود و احتمالاً به افراد دیگری می‌‌شد رسید"... توی همین فکر‌ها بودم که یک دفعه از خود سؤال کردم این چه جور درگیری بوده که موفق نشدند دختری را زنده دستگیر کنند، نکند از افراد اکیپ کسی طوری شده باشد؟... نزدیک محل مورد نظر صدای رسا و گرم آقای... را شنیدم " بردار از سرت، زود باش بدو"، به سویش دویدم. جسد را دیدم، نشناختم... وقتی داشتم برمی‌‌گشتم دست آقای... را در دستم گرفتم. درچشمان مهربارش نگاه کردم. خیلی چیزها در آن موج می‌زد ولی هیچ چیز نمی‌شد استنباط کرد. به خود جرات دادم و پرسیدم " آقای دکتر از بچه‌ها(زود لغتی را که به کار برده بودم اصلاح کردم)... از مأمورها کسی طوری نشده؟ او احساس مرا خوب درک می‌‌کرد، رو کرد به یکی از رفقایش که مرا آورده بود:" برای ما بیشتر نگران و ناراحت است" وبه من پاسخ درستی نداد... ولی لحن و روحیه خوبش، نشان نمی‌داد که اتفاق بدی افتاده باشد. کمی دلم آرام گرفت.
15ـ در خاطرات یکشنبه 28 مهر آمده است:" دیشب تا صبح ساعت 5 توی اتاق بودیم. باز هم یکی از همان شب‌های دراز و بیدارخوابی‌ها. تازه ساعت 6 می‌خواست بخوابد با این نگرانی که ساعت هفت و نیم صبح یا به صدای سحرخیزان که شب خوابیده‌اند ویا به صدای یک متهم که نخورده فریاد می‌‌زند و وقتی خورد دادش هواست باید از خواب برخیزد. نکته جالب و آموختنی دیشب، برخورد این بازجوی کهنه‌کار و مؤمن به کار با چند متهم عجیب و غریب بود، یکی شاگرد قصاب، آن یکی بنا و آن یکی هم یادم نیست که چی؟ یکی از سنگسر، یکی از ملارد و آن دو دیگری هم یک جایی از شهرری..."
16ـ در ادامه خاطرات این روز آمده:" امروز توی فکر عجیبی رفتم، البته یک رؤیا بیشتر نبود. پیش خود مجسم کردم اگر یک روز دری به تخته بخورد و بخواهند مرا آزاد کنند من چکار کنم. کجا بروم؟ دل به چیز ببندم؟ نه! اگر آن روز هرگز نیامده، آمد من پیشنهاد می‌‌کنم، تقاضا می‌‌کنم، نه خدایا استدعا می‌‌کنم، التماس می‌‌کنم، مرا این جا نگه دارید. من می‌‌خواهم برای ساواک خدمت کنم. در کنار پاسداران صلح و آرامش، حافظان ایمنی، امنیت..."
17ـ در خاطرات شنبه 10 آبان خطاب به بازجوهای کمیته مشترک می‌‌نویسد:"... باور کنید من دیگر "او" نیستم. من " وحید" نیستم. من او را در خود کشتم. او در پرتو اشعه نورانی انسانیت شما ذوب شد، نابود شد، از بین رفت و "وحید" دیگری جای او را گرفت. من دوباره متولد شدم. چگونه من می‌‌توانم " او" باشم در حالی که اکنون سعی می‌‌کنم دهها "او" را که هنوز در بند افکار غلط خود اسیرند به شما معرفی کنم و در دستگیری‌شان کمک کنم.
18ـ داشتم به اين فكر مي‌كردم كه بايد نام كميته‌ را گذاشت، حيات‌بخش، عشق‌آفرين، يا نمي‌دونم چي، فقط همينو مي‌دونم كه در مورد من حداقل اينجا، حيات دوباره بخشيد و خيلي از استعدادهاي پنهان را شكوفا كرد. نمي‌گويم استعداد زيادي دارم ولي همين هم كه هست در اينجا ظاهر شد. مثل اين بود كه اينجا معني زندگي و زيبايي‌هاشو فهميدم... خوب، اين هم اولين داستان كسي كه نويسنده نيست. تقديم به شما: ‌سرچشمه آب حيات.
سیاهه اعمال افراخته نه به عنوان یک فرد بلکه به عنوان سمبلی از "جریان"  انحراف بسیار بلند است.
ساواک در گزارشی " موفقیت‌‌‌های" خود در سرکوبی " گروه‌های خرابکار و برانداز" را در سال 1354 این گونه بیان داشته است: "... در سال 2534، از لحاظ مبارزه با گروه‌های خرابکار و برانداز درسطح کشور موفقیت‌های قابل توجهی حاصل گردید... با توجه به آمادگی‌هایی که در جهت مبارزه با فعالیت‌های ضد امنیتی به وجود آمد، اقدامات و عملیات گسترده‌ای در تهران و سایر مناطق کشور آغاز و در سه ماهه اول سال گذشته (54) فعالیت‌های تروریستی مهار شد و با دستگیری و معدوم ساختن تعداد قابل توجهی از عناصر تروریست، از آن پس اقدام تروریستی صورت نگرفت و فقط یک مورد در اواخر سال 54 منجر به شهادت یکی از پرسنل ساواک در خراسان گردید.
ثمره کوشش‌های همه‌جانبه سبب شد که در محیط‌های عالی آموزشی آرامش نسبی که در 6 سال گذشته سابقه نداشته برقرار و از رخنه خرابکاران به طبقات اجتماعی دیگر جلوگیری شود."
در این گزارش "حاصل کلی عملیات مبارزه با فعالیت تروریستی و خرابکارانه" چنین اعلام می‌‌شود:
1ـ گروه‌های برانداز و خرابکار مکشوفه ـ 144 گروه
2ـ تعداد افراد بازداشت شده ـ 2214 نفر
3ـ تعداد خرابکاران معدوم ـ 73 نفر
4ـ خانه‌های امن مکشوفه ـ 62 باب...
(بولتن ساواک، صفحه 17، به نقل از نهضت امام خمینی، نوشته سیدمحمدروحانی (زیارتی)، جلد 3، صفحه 333)
 اما جالب آن است همان طور که گفتید درست در ایامی که افراخته در حال همکاری و نوشتن خاطرات آنچنانی است، پرچمدار که می‌‌داند ماجرای تصفیه‌های خونین به زودی برملا خواهد شد، بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژی را شتاب‌زده منتشر می‌‌کند(مهر1354). در مقدمه این بیانیه، شریف‌واقفی خائن شماره 1،
مرتضی صمدیه‌لباف خائن شماره 2 و من خائن شماره 3 نامیده می‌‌شوم؛ خائنینی مستحق مرگ و در حال لو دادن دیگران. درچاپ "نخست" بیانیه اعلام مواضع... مرتضی صمدیه‌لباف عامل دستگیری وحید و در حال همکاری فعال با ساواک معرفی می‌‌شود و از افراخته با عنوان "رفیق وحید افراخته" "دژ تسخیر ناپذیر" و در حال مقاومت در زیر شکنجه‌های سبعانه ستایش می‌‌شود.
افتضاح چنان دروغ شرم‌آوری چنان بود که در تکثیر‌های بعدی بدون تصحیح و انتقاد از خود، بدون کوچکترین اشاره‌ای به خیانت‌های افراخته این قسمت را فقط حذف کردند. در چاپ‌های بعدی در خارج کشور نیز قسمت مربوط به مرتضی را حذف کرده و این توضیح را افزودند:"در چاپ‌های گذشته "بیانیه" بنابراطلاعات اولیه و شواهد و قرائنی که در دست بود[کدام شواهد و قرائن معلوم نیست] گفته شده بود که مرتضی صمدیه‌لباف با پلیس همکاری فعال داشته است. اخبار و اطلاعات بعدی که به دست ما رسیده نشان می‌‌دهد که گفته فوق درست نبوده است، بدین جهت در این چاپ آن را تصحیح کردیم" همین و بس! خسته نباشید، به این می‌‌گویند تاریخ‌نویسی از نوع تکامل یافته‌های پرولتری!!
 تقی شهرام در بیانیه اعلام مواضع، ذیل عنوان "مقاومت‌ها، مشکلات و موانع راه" می‌‌نویسد: "ما در هر مرحله از پیشرفت مبارزه ایدئولوژیک با مقاومت‌های ارتجاعی مشخصی روبه‌رو بودیم... تعداد عناصری که این مقاومت‌ها در وجود نظرات آنها شکل می‌‌گرفت، زیاد نبود و در هر مرحله شاید از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کرد، اما از یک‌سو به دلیل امکان بالقوه گسترش و رشد این مقاومت‌ها و از طرف دیگر به دلیل ماهیت مقاومت آنها که به همان میزان مقاومت و پایداری میکروب‌های خانگی پایدار و مقاوم بودند، مسئله را قابل اهمیت می‌‌ساخت..."
پرچمدار درست چندسطر بعد متناقض با ادعای اندک بودن افراد می‌‌نویسد:"مجموعاً در تمام طول دوسال "مبارزه ایدئولوژیک" قریب پنجاه درصد از کادرها مورد تصفیه قرار گرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحیت‌های لازم کنار گذارده شدند."
واما در مورد خائن نامیدن ما می‌‌نویسد: در رأس این عده چهار، پنج نفری خائن شماره یک قرار داشت، او مدت‌های مدید چهره واقعی ضد خلقی خودرا به اعتبار وجود برخی معیارهای نادرست در سازمان پوشانده بود. از این نظر توانسته بود به مدارهایی از مسئولیت ارتقاء یابد[خجالت می‌‌کشد بگوید مرکزیت]... اوکه تا دیروز چون ماری افسرده از زخم‌های شمشیر تیز مبارزه ایدئولوژیک، نیش‌های مسموم و زهرآگین خود را در پس ده‌ها انتقاد از خود و... پنهان کرده بود، یکباره به تکاپو افتاد..... او بالاخره بعد از چهارماه توطئه خائنانه علیه سازمان موفق می‌‌شود دو نفر از افرادی که یکی از آنها به طور کامل از سازمان اخراج شده بود(خائن شماره 3)[مقصودش این حقیر است و موضع‌گیری برنامه‌ریزی شده‌ای که داشتیم] ونفر دیگر که مراحل انتقادی خود را می‌‌گذراند(خائن شماره 2) [مرتضی صمدیه‌لباف]ویک نفر دیگر را بطور بینابینی(با نام مستعارAZ)[ مقصود لیلازمردیان همسر مجید با نام تشکیلاتی آذر است] با خود همراه سازد... آنها مسلماً نمی‌توانستند برای مدت طولانی از پشت به ما خنجر بزنند، مچ آنها به‌زودی گرفته شد و راز خیانت‌های چهارماهه آنان از پرده بیرون افتاد. از طرف سازمان خائن شماره یک و خائن شماره دو محکوم به اعدام شدند.‌(3)
با اعدام خائن شماره یک او به سزای خیانت‌هایش رسید، در حالی‌که خائن شماره دو توانست از مهلکه جان سالم بدر ببرد، اما به چنگ پلیس افتاد....
بیانیه می‌‌نویسد:" نام خائن شماره یک مجید شریف واقفی بود... خائن شماره دو، مرتضی صمدیه‌لباف نام دارد که توانست در حین اجرای حکم اعدام، از دست ما بگریزد، اما به چنگ پلیس افتاد. وی به احتمال زیاد ازسوي دشمن نیز به‌دلیل شرکت در یکی دو واقعه نظامی از جمله شرکت در واقعه اتفاقی کشته شدن مأمور ژاندارمری که به دنبال مواد مخدر قصد بازرسی او را در مسجد هاشمی داشت محکوم به اعدام خواهد شد.... "
 داستان غریبی بود؛ افراخته در زندان، شرکت مرتضی در عملیات زندی پور را لو می‌‌دهد و شهرام از بیرون، شرکت او در ماجرای قتل مأمور ژاندارمری را و بعد هم به دروغ مدعی می‌‌شود که این وقایع لو رفته است.
پیش از اين گفتم که بخشی از شکنجه‌های مرتضی نه برای اطلاعات که" انتقامی" بود. فشارها بر مرتضی چنان بود که یکبار قصد خودکشی کرد. بر دست و پایش دست بند‌های بلند و زنجیر و پابند زدند و تحت مراقبت دائم قرارش دادند. سرِبند روی تختی فلزی جایش دادند، به این ترتیب وقتی راه می‌‌رفت صدای جرینگ جرینگ زنجیر‌های آویزان بر دست و پای لاغر و رنجورش در همه‌جا می‌‌پیچید و از این طریق می‌‌شد فهمید که اوست. این صداها هنوز در گوش من طنین‌انداز است.
خوب به یاد دارم، یکبار دیگر که تهرانی را دیدم صدای زنجیر‌های بسته شده به دست و پای مرتضی از دایره بلند بود. تهرانی به من گفت فرنچ را بالا بزنم. او صمدیه را به من نشان داد و گفت: "نگاه کن! اولیس دارد راه می‌‌رود. " او برای خالی کردن دل من این جمله را گفت، ولی ندانست که همین جمله چقدر به من قوت قلب و انگیزه داد.
 مرتضی را شکنجه می‌‌کردند، اما در عین حال او از احترام برخوردار بود. درست معکوس افراخته که بر روی تشک خوشخواب می‌‌لمید ولی تحقیر می‌‌شد. افراخته اگر "کمی" و تنها "کمی" درایت داشت می‌‌توانست بفهمد که با آن سوابق، تلاش او برای فرار از مرگ بیهوده است، اما چه می‌‌شود که کُندذهنی نیز از عواقب ناقص‌الخلقگی است.
به دو نمونه دیگر اشاره می‌‌کنم و این بخش را به پایان می‌‌برم:
طاهره سجادی و همسرش مهدی غیوران که به عنوان هواداران قدیمی و با امکانات استراتژیک توسط افراخته‌ لو رفته و دستگیر می‌‌شوند. طاهره سجادی می‌‌گوید:"بعد از اعلام صدور رأی برای وحید که در صندلی جلوی من نشسته بود، به او گفتم:" این همه خوش خدمتی کردی، آخر هم که به تو اعدام دادند"برگشت و به من گفت:" حکم با اجرا، فرق می‌‌کند. "(خاطرات طاهره سجادی، خورشید واره، صفحه 138 )
 ونمونه آخر و رقت بار این که در سحرگاه چهارم بهمن 1354 قبل از اجرای حکم در وصیت نامه‌اش از جمله چنین می‌‌نویسد:"... باز هم استدعا دارم اگر امکان دارد به من فرصت داده شود تا به جبران گذشته بپردازم. بخصوص در مورد اطلاعاتی که دارم احتیاج به مدتی وقت است تا به تکمیل آن بپردازم. زیرا مجدداً شروع به نوشتن بازجویی کلی کرده و مطالب جدیدی به خاطرم رسیده است...
آرزو دارم هرکسـی در کنـار زندگی عادی خود در صـورت امکان به دستگاه امنیتـی کشـور در مبـارزه مقدس‌شان با خرابکاری و تروریسم همکاری کند...
 بااین آرزو که تا لحظه‌ای که زنده‌ام به جبران گذشته بپردازم، با دستگاه امنیتی در زمینه اطلاعات و زمینه‌های دیگر اقدامات ضد خرابکاری همکاری کنم و همچون سربازی جانباز و فداکار برای شاهنشاه محبوبم و ملت عزیزم بمیرم...
و دربند آخروصیت نامه:
..... آرزو دارم یکی از مقامات کمیته را که مرا می‌‌شناسند ببینم و مطالبی را عرض کنم. امضا
دیگر وصیتی ندارم.
در چهارم بهمن ماه 1354، افراخته و 8 تن دیگر که هريک قربانی اعترافات و اقدامات او بودند اعدام شدند. این افراد عبارت بودند از:
1ـ رحمان(وحید) افراخته
2ـ مرتضی صمدیه‌لباف
3ـ سیدمحسن سید خاموشی
4ـ محسن بطحایی
5ـ دکتر مرتضی لبافی‌نژاد
6ـ منیژه اشرف‌زاده کرمانی
7ـ مهندس عبدالرضا منیری جاوید
8ـ مهندس ساسان صمیمی بهبهانی
9ـ محمد طاهر رحیمی
حکم اعدام دادگاه بدوی مهدی غیوران به حبس ابد تقلیل یافت و همسر ایشان طاهره سجادی به پانزده سال زندان محکوم شد.
 درچهارم بهمن ماه1354، متأسفانه پرونده زندگی افراخته بسته شد(1354-1329 )،
 ولی نتایج زیان‌بار اقدامات او تا سال‌ها بعد ادامه یافت. تعادل قوای جنبش مسلحانه و ساواک، که به مدد دستگاه‌های شنود(صامت) چند سالی به نفع جنبش چریکی بود، تماماً به نفع ساواک چرخید. ساواک بر تاروپود مناسبات، چارت تشکیلات، روش و سبک کار، روش‌های کد کردن اطلاعات، روش‌ها و کانال‌های ارتباط با خارج کشور، تضادهای درونی، برنامه‌های درازمدت و کوتاه‌مدت سازمان‌های چریکی مسلط شد و اشراف پیدا کرد. حجم عظیم اطلاعات همراه با اشراف کامل بر تشکیلات، باعث استمرار ضربه‌ها تا یکسال بعد شد.
 تیغی که شهرام و آرام بر گردن ما تیز کردند بر گردن خودشان نیز فرود آمد. یکی از همین تکامل!!یافته‌های بی‌ریشه!! به‌نام محمد توکل‌خواه بعد از دستگیری مسیر افراخته را رفت و ضربات ناشی از وی مکمل ضربات افراخته شد. شمار زیادی طی سال بعد شناسایی، دستگیر و کشته شدند... تا نوبت به بهرام آرام رسید. بعد از کشته شدن آرام، پرچمدار دیگر روی خوش ندید و سازمان پولادین و پرولتریش به‌سرعت مانند برف در برابر آفتاب واقعیات جامعه، محو و نابود شد که خود موضوع گفت‌وگوی دیگری است.
در پایان این بخش تذکر نکته‌ای را ضروری می‌‌دانم:
درسرتاسر این گفت‌وگوها و بویژه گفت‌وگوی اخیر، بنا به ضرورت مستند صحبت کردن نام کسانی به نیکی وکسان دیگربه نقد ذکر شد. نیکی و بدی البته ناشی از ماهیت اعمال هر یک از آنها است. من تلاش کرده و می‌‌کنم راوی نه بی‌طرف بلکه صادق وقایع باشم. نیکان را دوست دارم همچون شریف، مرتضی، منیری‌جاوید و... ؛ اما از کسانی که به ما ضربه زدند بخصوص شهرام وآرام و حتی افراخته کینه‌ای به دل ندارم، این نیز از آموخته‌های من از شریف است. به تعبیر امروزی می‌‌بخشیم ولی فراموش نمی‌کنیم.
می‌بخشیم چون بخشش از ویژگی‌های خوب انسانی است، فراموش نمی‌کنیم چون فراموشی نقطه ضعف است. در اثر فراموشی خطر تکرار وجود دارد. هر آنچه که من گفتم نیز در این راستاست که فراموش نکنیم و از گذشته بیاموزیم. از خون‌های ریخته شده، از زخم‌ها و رنج‌های‌مان و از شکست‌ها و ناکامی‌های‌مان، مشعلی فروزان بسازیم فراراه آیندگان. امید که چنین شود.
 من فقط درتنهایی‌های گاه و بی‌گاه خویش از آن زمان تا کنون، همان گونه که روزی در سلول کمیته مشترک خصوصی از محسن خاموشی پرسیدم، قاتلان مجید، مرتضی، محمد یقینی، یوسف ودیگر یاران را پیش روی می‌‌آورم و سؤال می‌‌کنم: چرا؟ به کدامین گناه... ؟
 ضمن این که امروز بر این باورم خون ریخته شده انسان، حق و ناحق ندارد. هرخونی که از فرزند انسان بر زمین جاری شود "ناحق" است، حتی خون دشمنان، خون قاتلان و جنایتکاران، چرا که آن نیز تکمیل کننده مدار بسته و سیکل معیوب تولید و بازتولید خشونت است.



پي‌نوشت‌:
1ـ «... مجموعاً در تمام طـول دوسال «مبارزه ایدئولوژیک» قریب پنجاه درصد از کادرها مورد تصفیه قرار گرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحیت‌های لازم کنار گذارده شدند" (بیانیه اعلام مواضع، ص 5، ذیل عنوان مقاومت‌ها، مشکلات و موانع راه.)
2ـ منوچهر وظيفه‌خواه معروف به منوچهري کمیته در سال 1319 در زنجان متولد شد و تا ششم متوسطه در رشته ریاضی تحصیل کرد. در سال 1341 به‌عنوان كارمند پنهاني به استخدام ساواك درآمد و بعدها در سال 46به كارمند آشكار تبديل شد و مشاغلي همچون رهبري عمليات در تهران و رشت، رئيس تيم و بازجوي واحد اطلاعاتي كميته مشترك، رئيس بخش اطلاعاتي كميته مشترك و... را عهده‌دار بود. وي در مقاطع مختلف ازسوي مقامات، مورد تشويق قرار گرفت كه از آن جمله مي‌توان به تشويق رياست ساواك، مدال جشن‌هاي 2500 ساله، نشان درجه 3 كوشش، نشان درجه 3 پاس، تقدير رياست ساواك اشاره نمود. درآستانه انقلاب از ایران گریخت ولی در روز‌های اول انقلاب در فرودگاهی در انگلستان دستگیر شد( احتمالاً فرودگاه هیث‌رو). قصد تحویل او به ایران را داشتند که با قرص سیانوری که همراه داشت خودکشی کرد. یک منوچهری دیگر هم وجود داشت با نام اصلی منوچهر ازغندی که بازجویی قدیمی بود و بازجویی از رهبران و کادر‌های اولیه سازمان در سال 1350 را بر عهده داشت. این فرد در اوین مستقر بود و به همین دلیل به او منوچهری اوین هم می‌‌گفتند. او نیز بعد از انقلاب به خارج گریخت و  بر اساس دانسته‌های من در امریکا مرد.
3ـ هنگام نوشتن بیانیه، پرچمدار نمی‌دانست که من هم دستگیر شده‌ام، بنابراین درباره مجازات خائن شماره3 سکوت می‌‌کند تا امکان اجرای طرح نسوزد. سیر وقایع نشان داد که تصفیه خونین در مورد برادری که بسیار کمتر از من در مقابل‌شان موضع‌گیری می‌کرد نیز چند ماه بعد عملی شد(شهید محمد یقینی). پیش ازاین نیز هنگامی که من اعلام جدایی کردم بهرام و افراخته به صمدیه گفته بودند کریم سرباز فراری است و اگر قدرت داشتیم یک تیر در مغزش خالی می‌‌کردیم.

نماد PDF نسخه ي PDF، نشريه چشم انداز ايران شماره 66


مطالب مرتبط:

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (1)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (2)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (3)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (4)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (5)

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(1) 

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(2) 

- نوک ‌پيکان ‌تکامل!! و تيزي خون‌چکان آن (7)

- ويرانگري و القاي شبهه با استفاده از اقتدار تشکيلاتي (8)

- گرفتار در ميان دو لبه تيغ استبداد(9)

- مسئله اين بود: پذيرش شکست يا مقاومت

- اولين‌تلاش‌ها و نتايجي فراتر‌از‌انتظار
- تواضع!! تاريخي پرچمدار
- ساعت فاجعه
- پس از فاجعه

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا