به روز شده در تاریخ : 27 September 2017.


تقابل گفتمان‌های غیردموکرات
جديد چشم‌انداز: در گفت‌وگوی پیشین، به اطلاعیه‌های بخش مارکسیست ـ لنینیست اشاره کردید که ترور مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه‌لباف و محمد یقینی را «اقدامی ضدانقلابی» و «توطئه‌گرانه» و «تروریستی» ارزیابی کرد و آنان را «شهدای انقلابی» دانست. «شورای مسئولین» این بخش، محمد تقی شهرام را نفر اصلی و پرچمدار جریان انحرافی دانست و محمدجواد قائدی را همکار و همدست وی و هر دو را از سازمان (سازمان خودشان) «اخراج» کرد.
همچنین گفتید که به این ترتیب «درآستانه انقلاب، پرونده یکی از فاجعه‌بارترین و زیانبارترین حوادث دوران مبارزاتی معاصر ایران» ظاهراً بسته شد و «انقلاب» بدون اجازه و بدون «حضور» پرچمدار کبیر پرولتاریا بهمن‌وار وارد شد. يكي از نتایج عمل او این بود که هم پرچمدار، هم یاران همفکرش و هم سازمان مجاهدین خلق ایران که «پتانسیل» تاریخی ـ مبارزاتی و ایدئولوژیکی  حضور و تأثیر در روند قضایا را داشت تنها به صورت «تماشاگر» و ناظر حوادث باقی ماندند.»
تأکید شما روی کلمه «ظاهراً» مرا به این فکر انداخت که از شما بخواهم در ورای «ظواهر» به صورت ریشه‌ای و عمقی  به این ماجرا بپردازید.
پيش از این‌که به سرانجام نهايی  شخص تقی شهرام و نیز جریانی که او به راه انداخت (بویژه در سال‌های پس از انقلاب) بپردازم، بی‌مناسبت نمی‌دانم تأثیر حوادث سال‌های 54 تا 57  در میان زندانیان سیاسی و بويژه زندانیان سیاسی مجاهد را بررسی کنیم، بخصوص که زندانیان آن سال‌ها بازیگران بعدی صحنه‌های انقلاب هستند و ماجراهای زندان در آن سال‌ها زمینه‌ساز بسیاری از حوادث سال‌های پس از انقلاب است. بنابراين بهتر است همچنان به مسائل زندان‌های زمان شاه بپردازيم و حوادث آنجا(بخصوص زندان اوین) را تا انقلاب بررسی کنیم و سپس  حوادث بیرون از زندان را دنبال کنیم.
همان‌طور که پیش از این برایتان گفتم، تا آخرین روزهای بازجويی، نه من و نه مرتضی صمدیه هیچ‌يک در باره من، اعتراف مهمی نکرده بودیم. وضعیت من طوری بود که زنده‌یاد حسن صادق (برادرکوچکتر ناصر و محمد صادق)  به طنز می‌گفت ما که عضو علنی سازمان بودیم حکممان ابد و اعدام است و تو که چند سال چریک مخفی بوده‌ای پرونده‌ات در حد جزوه و اعلامیه است. واقعیت این بود که منوچهری (منوچهر وظیفه‌خواه) بازجوی افراخته، تک‌نویسی‌ها و اعتراف‌هاي او دائر بر شرکت من در چندین عمل مسلحانه را در رقابت با جناح رسولی (ناصر نوذری) و جهت روکم‌کردن آنها فاش نکرده بود. چند روز به بستن پرونده من نمانده بود که منوچهری آن موارد را رو کرد. از آن زمان شرایط من کاملاً فرق کرد. از سويی احتمال هم‌پرونده‌شدن با صمدیه و گروه افراخته و محکومیت اعدام افزایش یافت و از سوی دیگر بر مسئولیت من به‌عنوان «یار» مجید شریف‌واقفی و نماینده جریان اصلی و میراث‌دار مجاهدین افزوده شد.
از این زمان من عادی‌سازی‌های مقتضی مرحله پيش را کنار گذاشته و خود را آماده دفاع ایدئولوژیک کردم. به ياد دارم که در آن ایام با عباس داوری، که از زندان شیراز به کمیته آورده شده بود، در بند 6، هم‌سلول بودم. با کمک  او که از «کادر»های سازمان و دستگیر شده در شهریور 50 بود، متن دفاعیات ایدئولوژیک را تنظیم کردیم. در سلول کاغذ و قلمی در کار نبود و بنابراین ‌باید بسیاری مطالب  و محورهای دفاعیه را حفظ کرد. این که از کجا باید شروع کرد، به چه مسائل تاریخی، استراتژیک و ایدئولوژیک حتما باید اشاره کرد و...
 دادگاه شروع نشده بود که عباس داوری را از کمیته مشترک و از سلول من بردند و باقی زندانیان را در سلول‌های مختلف پخش کردند. در این زمان من افزون بر آمادگی برای دفاع ایدئولوژیک از آنجا که امید چندانی به زنده‌ماندن نداشتم با هرکس که هم‌سلول می‌شدم بدون توجه به گرایش سیاسی و سازمانی او و بدون رعایت ملاحظات امنیتی مسائل درون سازمان را که به قتل شریف‌واقفی و دستگیری مرتضی و خودم انجامیده بود شرح می‌دادم. من این کار را کاملاً آگاهانه انجام می‌دادم. هدف این بود كه اطلاعات مربوط به این جنایت  با مرگ مرتضی و من، در کمیته مشترک دفن  نشود.
اکنون که به آن سال‌ها می‌نگرم، هنوز شور و شعف آن زمان خود را به یاد می‌آورم؛ شور و شعفی که مطمئناً نه از سر ماجراجويی، بلکه ناشی از درک موقعیت و مسئولیت ویژه‌ای بود که در آن بزنگاه تاریخی برعهده من گذاشته بود؛ مسئولیتی همان‌قدر خطیر که در همراهی با شریف‌واقفی داشتم، بخصوص که می‌دانستم از عهده آن برخواهم آمد. بخشي از آن شور و شعف ناشی از مقاومت قهرمانانه مرتضی صمدیه و نیز مقاومت شایسته خودم بود و اما بخش بزرگ آن ناشی از مشاهده حقانیت و درستی‌مان در مقایسه با جریان تقی شهرام بود. گرچه به‌راستی بر «خیانت» افراخته و وادادگی او شادی نمی‌کردم، اما از مقاومت خودمان نوعي سرفرازی تاریخی ـ ایدئولوژیک  داشتم.
اواخر دی‌ماه 1354 بود که مرا به اتاق بازجويی خواستند. وارد اتاق که شدم ساسان صمیمی بهبهانی را دیدم. خیلی خوشحال شدم. معلوم شد او خواسته است مرا ببیند. بازجو اجازه داد تا باهم حرف  بزنیم، اما خودش هم حضور داشت. حرف زیادی نمی‌شد زد و او تنها از وضعیت پیش آمده ابراز تأسف نموده و بر خیانت افراخته تأكيد كرد و به من این موضوع را رساند که او به‌اصطلاح نبریده است. دستان یکدیگر را در دست داشتیم و با فشارهای گاه و بیگاه و بی‌گفت‌وگوی کلام و یا حرفی، فقط با درخشش نگاه و لبخندهای معنی‌دار برلب، تمامی احساس خویش را منتقل می‌کردیم؛ نگاه‌های متقابلی که تا عمق جان هرکداممان رسوخ می‌کرد و خود دنیایی سخن بود.
بازجوها ریاحی، رسولی و رحمانی در اتاق بودند. نمی‌دانم کدامشان پرسید: سعید! تو کی را می‌خواهی ببینی؟ لحظه‌ای فکر کردم مرتضی را که در دادگاه خواهم دید، پس منیری جاوید را بخواهم که ممکن است دیگر او را نبینم (آن زمان  فکر می‌کردم که محکومیت او سبک و حداکثر چند سال خواهد بود محكوميت سنگين از آنِ من خواهد بود و «من» ممکن است او را نبینم)، بنابراین نام او را گفتم. چند دقیقه بعد او نیز به جمع ما اضافه شد. با دیدن او تمام خاطره‌های چند سال گذشته زنده  شد؛ روزی که با او در هیئت یک چریک مخفی و فراری به در کلانتری مراجعه می‌کردم تا دیدش نسبت به رژیم عینی شود و یا روزی که با او دستگاه‌های «صامت» (گیرنده‌های امواج ساواک، دربار، تیم‌های عملیاتی و...) می ساختیم وحتی طرح‌های بعدی ساواک را به‌درستی پیش‌بینی می‌کرد. روزی که ماجرای پرچمدار و «انحراف» سازمان  را با او در میان گذاشتم و او بی‌درنگ اعلام همراهی کرد و بالاخره شب سیاه و دردناکی که در سلول 3 بند 6 کمیته مشترک منوچهری جلاد، در سلول مرا باز کرد و عکسی از او را به نشانه پیروزی نشانم داد. حال آن که تا قبل از آن هیچ‌گونه ردی از او، نه از  من و نه از  مرتضی صمدیه لباف به‌دست نیاورده بود و در اثر پیگیری‌های خائنانه افراخته و حدسیات او توانسته بود دانشگاه محل تحصیل و تدریس منیری(دانشکده علم و صنعت) را حدس زده و باز به کمک افراخته از طریق بررسی «یکایک»  پرونده‌های پرسنلی دانشگاه به تشخیص هویت او برسد.
منیری جاوید که آمد، از سلول و اتاق بازجویی به بیرون پر کشیدم. چشمان او نیز همین را نشان می‌داد. حین صحبت، رسولی از کیف انفجاری و «میکرو کلید»ی که منیری در آن کار گذاشته بود، گفت. گوشم تیز شد. ما درباره این طرح قبلاً با منیری صحبت کرده بودیم. معلوم شد در عملیات ترور مستشاران امریکایی که پس از قتل شریف‌واقفی و دستگیری ما توسط شهرام و بهرام سازماندهی شد، پس از مصادره کیف مستشاران،کیفی مشابه آن ولی پر از مواد منفجره با مکانیسم  میکروکلید‌های انفجاری در محل حادثه قرار داده‌اند. افراخته لو داده بود که این کیف توسط منیری جاوید طراحی و درست شده است. همین موضوع باعث حساسیت فوق‌العاده روی منیری و دستگیری‌اش شده بود.
منیری جاوید آن‌گونه که بعدها معلوم شد، در آن ایام از کشته‌شدن شریف و ترور مرتضی و دستگیری من مانند بسیاری دیگر بی‌خبر بود و بر این گمان بود که ما توسط سازمان بازداشت شده‌ایم. منیری وقتی از واقعیت با خبر شد، ارتباطش را قطع  کرد.
افراخته درباره او چنین می‌نویسد: «فردی با نام مستعار «خسرو» مسئول قسمت‌های الکترونیکی و تهیه‌کننده گیرنده‌های بی‌سیم پلیس بود.» افراخته می‌نویسد: «شهرام که خود را سخت نیازمند دانش و تجارب او می‌دید، پیشنهاد کرد خسرو را دستگیر کنیم و بیندازیمش توی یک خانه، آن وقت مجبورش کنیم وسايل مورد نیاز گروه را بسازد و تمام فوت و فن کار را نیز به یک عضو مورد اعتماد بیاموزد، وقتی این کارانجام شد، با یک تیپا بیندازیمش بیرون.»(1)  
در بازجويی از ساسان صمیمی بهبهانی (احمد) درباره منیری جاوید چنین آمده است: «به او(خسرو) گفتم که گمان نکن هرکس از هر چیز در سازمان باخبر است غیر از تو. مثلاً مسئله مارکسیسم برای خود من هم آن‌طور که تو فکر می‌کنی حل نشده است و مسئله این نیست که من هیچ اشکال و هیچ سؤالی در این زمینه ندارم، ولی سؤالاتم را مطرح می‌کنم و جواب می‌خواهم و بحث می‌کنم... . قراری با بهمن (وحید افراخته) برایش گذاشتم... بهمن توضیحات زیادی برای او داد... ظاهراً خسرو قانع شده بود که به کار ادامه دهد... بعداً یک روز  فهمیدم که خسرو گم شده است.(2)
محسن سید خاموشی نیز در بازجويی خود درباره منیری جاوید (خسرو/ حمید الکترونیک) چنین می‌نویسد: «بهمن (افراخته) چند جلسه با منیری جاوید صحبت می‌کند و او را چشم بسته به خانه تیمی سیدنصرالدین بردند و با او نشستند و صحبت کردند. بالاخره راضی شد که با سازمان همکاری کند، ولی سر قرار نیامد. افراخته هر چه خواست از او بکشد که از کجا فهمیده است مجید شریف‌واقفی کشته شده است نتوانست.»(3)
محسن خاموشی می‌نویسد: «بعد از سه هفته؛ دیگر خسرو (منیری جاوید) سر قرار من نیامد... طبق گفته بهمن (افراخته) یکی از بچه‌ها روزی خسرو را در خیابان دیده بود و گفته بود چرا دیگر سر قرار نیامدی؟ او گفته بود که شما صداقت ندارید و دروغ می‌گويید. وقتی خسرو به احمد (ساسان صمیمی) وصل بود یک روز به احمد گفته بود که دیگر حاضر نیستم با سازمان همکاری کنم چون رفتار بدی با کادرهای بالا و سابقه‌دارسازمان شده است.»
چشم‌انداز: از ادامه ملاقاتتان با منیری جاوید و ساسان صمیمی بهبهانی بگوييد؟

شاهسوندي: با دیدن ساسان صمیمی و منیری جاوید احساس کردم که زمان تشکیل دادگاه نزدیک است. شادی دیدن آنها باعث شد تا پررويی کنم و از بازجوها، از مرتضی صمدیه بپرسم.کسی سؤالم را نشنید و جوابی هم نداد. از رو نرفتم و پرسیدم: می‌شود مرتضی را هم دید؟ باز هم کسی جوابی نداد و البته نگاه‌هايی كردند که می‌گفت: نه.
پیش خود گفتم: به جهنم! در دادگاه همدیگر را خواهیم دید.
غافل از آن‌که دادگاه آنها پیش از این تشکیل شده و من در سلول از ماجرا بی‌خبرم.
پس از این ملاقات، دوباره به سلول بازگشتم و منتظر تشکیل دادگاه شدم. هفته‌ای نگذشته بود (4بهمن) که یکی از نگهبانان بند، موقع بازکردن در سلول گفت: رفیقت را هم که امروز اعدام کردند.
آواری بر سرم خراب شد. از اسامی پرسیدم. به اکراه خاموشی، افراخته  و صمدیه را نام برد. در این موقع بود که فهمیدم دادگاه آنها پیش از این تشکیل شده و آن ملاقات‌ها، ملاقات‌های خداحافظی بوده است و من در حسرت  آخرین دیدار با مرتضی برای همیشه باقی خواهم ماند؛ با تصویری قاب گرفته از دمپایی‌های به‌جای مانده از او در شب دستگیری افراخته (6 مرداد1354) مقابل سلول 20 بند3  با صدای جرینگ جرینگ زنجیرهای بسته بر دست و پایش موقع راه رفتن وآخرین باری که تهرانی بازجو او را از دور به من نشان داد و گفت: «نگاه کن اولیس دارد راه می‌رود.»
من به کمک این تصاویر و ارزش‌های نهفته در پی آن است که تاکنون و در بزنگاه‌های مختلف؛ نه! گفته‌ام.
بعدها فهمیدم که از طریق واسطه‌هايی خانوادگی، پرونده دادگاه من توسط سرهنگ رضوان (معاون سابق ساواک شیراز و بازجوی آن ایام کمیته مشترک) از مجموعه پرونده‌ها بیرون کشیده شده. نمی‌دانم بگویم خوشبختانه و یا شوربختانه، از آن دادگاه برکنار ماندم. من از دیدن مرتضی در اتاق بازجو و نيز در دادگاه محروم شدم و همان‌طور كه گفتم حسرت اين ديدار براي هميشه با من است، اما به خوبی می‌توانم حدس بزنم که او نیز اگرچه از ندیدن من ناراحت بود، ولی بی‌تردید از این‌که در صندلی دادگاه در کنار او ننشسته‌ام، خرسند و خوشحال بود. شاید هم مسئولیتی بر دوش من بود که آنچه را برآنان رفت برای آیندگان بازگو کنم.
تمام بهمن و اسفند 54 را در سلول‌های کمیته مشترک گذراندم. یک روز مانده به تحویل سال نو نگهبانی در سلول را باز کرد و گفت: وسايلت را جمع کن! معلوم شد انتقال است، اما معلوم نبود به کجا؟ قصر یا اوین؟
در ماشین در بسته که بودیم سعی می‌کردیم از هر منفذی که شده به بیرون نگاه کنیم. یکی نگاه می‌کرد و به دیگران خبر می‌‌داد. با عبور از هر خیابان و هر چهارراهی حدس و گمان‌ها شروع می‌شد. یکی می‌گفت: متهم به دادگاه نظامی می‌برند. یکی می‌گفت: بیمار به بیمارستان شهربانی می‌برند. ماشین حامل زندانیان، مسیر اتوبان را که در پیش گرفت فهمیدیم مقصد، زندان اوین است. بيشتر زندانیان نمی‌خواستند به اوین بروند. چون همه می‌دانستیم که در اوین ملاقات نیست و امکانات کم است. اما من برعکس می‌خواستم به اوین بروم، چون می‌دانستم که مسئولین اصلی سازمان در آنجا هستند. عباس داوری را هم پیش از این به اوین برده بودند، بنابراین دیدن او هم خالی از لطف نبود.
به این ترتیب مرحله اول زندان من در زمان شاه (از26 اردیبهشت تا 30 اسفند54) درکمیته مشترک به پایان رسید     و تا 13 ‌سال بعد که بار دیگر و این بار روي برانکارد، دوباره به آن مکان برگردم، بر من حوادث بسیار گذشت.
مرحله دوم، از یکم فروردین 55 و از بند 2 زندان اوین شروع  شد.

چشم‌انداز: همان‌طورکه گفتید، در این زندان و در این بند، مسئولان و رهبران اصلی مجاهدین نظیر مسعود رجوی، موسی خیابانی، محمد حیاتی و شماری دیگر به‌سر می‌بردند. از تجربیات و دانسته‌های خود در این دوره برایمان بگويید.

شاهسوندي: پيش از آغاز بیان حوادث مرحله دوم زندان، مایلم این نکته بجا مانده احتمالی را که در شکل‌گیری ذهنیت من نقش داشت نیز بگويم. نمی‌دانم پیش از این در گفت‌وگو با شما به آن پرداخته‌ام یا نه، ولی در هر صورت  یادآوری آن را  مفید می‌دانم. موضوع مربوط به گفت‌وگوی کوتاه من در سلول و بعد هم در اتاق بازجویی با محسن خاموشی است.
من نخستین‌بار خاموشی را هنگامی ‌که در زمستان 53 به خانه خیابان ترقی می‌آمد شناختم. او البته من را نمی‌دید. بار دیگر با خاموشی برای دقایقی در یک سلول کمیته مشترک بودم. به این ترتیب که مرا برای جراحی ناشی از عفونت پاهایم که به قسمت‌های دیگر بدن و بخصوص به کشاله ران سرایت کرده بود، دو هفته‌ای به بیمارستان شهربانی بردند. به ياد دارم در اتاق بیمارستان کیوان صمیمی بود و مهدی غیوران که با پارتیشن‌هايی از هم جدا شده بودیم. البته نگهبان و دستبندی که ما را به تخت می‌بست هم بود.  پس از بازگشت از بیمارستان شهربانی، نگهبانی کمیته، شماره سلولم را پرسید و من شماره سلولی را که پيش از رفتن به بیمارستان در آن بودم گفتم. نگهبان مرا به سلولی انداخت که خاموشی نیز در آن بود. من که می‌دانستم اشتباهی رخ داده، به سرعت شروع به صحبت کردم تا از او اطلاعات بگیرم. در حال صحبت‌کردن بودیم که نگهبان در را باز کرد و با عصبانیت مرا از سلول بیرون آورد و در انفرادی دیگری قرار داد.
اما آخرین صحنه دیدار من با محسن خاموشی زمانی است که در اتاق بازجویی بودم و او هم بود. ماه رمضان بود و من روزه بودم. بازجو ریاحی چای تعارف کرد.  من گفتم روزه‌ام. سپس ریاحی رو کرد به خاموشی و گفت: سید! حالا که کار تمام شد، بگو ببینم حق با کدام طرف بود؟ شما یا اینها؟
خاموشی به آرامی جواب داد: «حق با اینها بود.»
در این موقع من  به یاد سؤالی که از او در سلول کرده بودم و به علت متوجه‌شدن نگهبان ناتمام مانده بود، افتادم. از او پرسیدم: چرا مجید را کشتید؟
گفت: گفتند به سازمان خیانت کرده.
پرسیدم : نپرسیدی دلایل خیانت چیست؟
گفت: نه
پرسیدم: می‌دانستی مجید، عضو کمیته مرکزی سازمان بود
گفت: آن موقع (موقع کشتن و سوزاندن) نمی‌دانستم. گفتند می‌خواهیم یک «خائن» را به سزای خیانتش برسانیم.
پرسیدم: چه کسی گفت مجید «خائن» است؟
گفت: «سازمان»!! 
پرسیدم: این «سازمان» کیست؟ چه کسی است؟ نامش چیست؟
جوابی نداشت.
از آن پس،کلمه «سازمان» همیشه در سر من طنین ناخوشایندی یافت، چرا که مظهر کشته‌شدن بهترین یارانم بود. نامی مجهول و در عین حال چنان با اقتدار که بدون دلیل و مدرک حکم اعدام صادر می‌کند؛ موجودی اثیری و بی‌نام و نشان که هرکس می‌تواند پشت آن پنهان شده و خواسته‌های خود را بدون قبول مسئولیت مشخص و صرفاً به نام او بر دیگران تحمیل و به‌اصطلاح حقنه کند.
با چنان حوادثی پشت سر و چنان درکی از «سازمان» وارد بند 2 زندان اوین شدم. پس از خوش و بش‌های معمولی و اولیه ساکن اتاق2 شدم. با مسعود رجوی، موسی خیابانی، محمد حیاتی، عباس داوری، مهدی افتخاری، علی‌محمد تشید، پرویز یعقوبی، سادات دربندی، سیدی کاشانی، حسن مهرابی، حسین مُشارزاده و بسیاری نام‌های دیگر، که در دوران بازجویی یا در بیرون زندان شنیده بودم، یکی پس از دیگری آشنا شدم.
در آن موقع، اوین از چهار بند تشکیل شده بود. هر بند دو طبقه داشت به‌صورت حرف  انگلیسی(L). در هر طبقه، سه اتاق و سپس حمام در قسمت بالايی (L)، دستشويی و اتاق‌های چهار و پنج و شش در قسمت پايینی (L) بود. طبقه پايین هم همین‌طور. طبقه پايین در اختیار نیروهای مارکسیست (فدايی و...) بود و طبقه بالا در اختیار زندانیان مذهبی و افسران توده‌ای بود. در طبقه بالا، اتاق شش خالی و محل مطالعه و بعدها که تلویزيون دادند اتاق تلویزیون شد. اتاق پنج محل سکونت افسران توده‌ای بود. در میان آنان خاطره و تصویر نجیب آقای ذوالقدر که در آن زمان بیش از بیست‌وچند سال زندان کشیده بود، بیش از همه به یادم مانده است. اتاق‌های دو، سه و چهار اتاق مجاهدین بود و اتاق یک شامل افراد گروه‌های مذهبی غیر مجاهد بود. آقایان بهزاد نبوی،  محمدعلی رجایی، کاظم بجنوردی، ابوالقاسم سرحدی‌زاده، مهدی غیوران، دکترعباس شیبانی، عباس دوزدوزانی و عباس مدرسی‌فر از ساکنان اتاق یک بودند. پرویز یعقوبی، محمدعلی جابرزاده انصاری و مهدی افتخاری از مجاهدین نیز در اتاق یک بودند. عزت‌شاهی هم  بود. او مدت‌ها از رفتن به اتاق یک امتناع  کرد و به گمانم مدتی در اتاق دو، سفره جداگانه می‌انداخت. هر اتاق یک نماینده برای تماس با زیر بند و نگهبانی داشت. موسی خیابانی در اتاق دو و مسعود رجوی در اتاق سه بودند، اما جلسات در اتاق چهار که در ضلع دوم (L) و دور از نظر بود برگزار می‌شد. هنگام برگزاری جلسات، یکی دو نفر در ضلع اول، نگهبانی می‌دادند و در صورت احساس خطر جلسه تعطیل و افراد به سرعت خارج شده و به اتاق شش یا دستشويی می‌رفتند.
از همان اولین روزها با مسعود رجوی قراري گذارده شد که روزانه نیم‌ساعت تا یک‌ساعت گزارش چند سال مبارزه چریکی (50  تا 54) و حوادثی را که درآن درگیر بوده‌ام برای او تعریف کنم.
ابتدا فضای سیاسی بند بسیار سنگین بود و اختلافات مجاهدین مذهبی و غیرمذهبی هنوز داغ بود. هر روز یکی اعلام موضع می‌کرد و به‌اصطلاح مارکسیست می‌شد. به ياد دارم محمود طریق‌الاسلام، ناصر جوهری، علیرضا تشید، حسن راهی و کاظم شفیعی‌ها هم بودند.
مدتی نگذشت که در بند تغییر و تحول شد. مجاهدینی که مارکسیست شده بودند به طبقه پايین رفتند. یکی دو ماهی نگذشته بود که در زندان باز شد و شماری از زندانیان سابقه‌دار و شناخته شده از زندان مشهد هم به ما افزوده شدند. محمود عطايی، احمد حنیف‌نژاد و به گمانم محمود احمدی از آن جمله بودند. در میان زندانیان مشهد شماری زندانی قدیمی از گروه مؤتلفه اسلامی‌که به آنها «قتله منصور» هم گفته می‌شد، بودند. از آنان حبیب‌الله عسگراولادی، ابوالفضل حیدری و حاج امانی را به یاد دارم، که البته معروف‌ترین آنها همان آقای عسگراولادی بود.
در شرایطی‌که مجاهدین زندانی ازسوي نیروهای مارکسیست در بیرون ضربه خورده، تشکیلاتشان مصادره شده و افرادشان یا کشته و یا دربه‌در شده بودند، به‌جز شکرالله پاکنژاد، هيچ‌يك از زندانیان مارکسیست کار آنها را رسماً محکوم نکرده بود. اندکی به صورت ضمنی و ملایم محکوم می‌کردند و شماری بیشتر یا از ته دل خوشحالی و تأيید می‌کردند و یا حداکثر سکوت کرده منتظر آینده بودند. در چنین شرایطی با ورود زندانیان مشهد، جبهه سیاسی جدیدی علیه مجاهدین باز شد.
مجاهدین مدعيان دیگری هم پيدا کردند، اما این‌بار در میان نیروهای مذهبی. مدعیان جدید پیش از این تحت‌تأثیر فداکاری‌ها، مقاومت‌ها و عملیات نظامی مجاهدین، خواسته و ناخواسته اقتدار و رهبری آنها بر جنبش مذهبی را  پذیرفته بودند، اما تضعیف مجاهدین بر اثر تصفیه‌های خونین و تغییر ایدئولوژی باعث طرح دعاوی جدید ازسوي آنان شد.  
مدعیان جدید مطرح كردند كه تفکر مجاهدين خلق التقاطي است. عده‌ای از این هم پیشتر رفته، گفتند كه اينها از اول ماركسيست بودند! گروه سوم روحانیون میانسال و میان‌رده‌ای بودند که در ارتباط مستقيم يا غيرمستقيم با  مجاهدين به زندان افتاده و یا كمك‌هاي مالي كرده بودند. اینان آنچه را که مجاهدین «دستاورد» می‌دانستند، «بدعت» می‌ نامیدند.
در پاسخ به این مدعیان جدید و نیز ماجرای تغییر ایدئولوژی رهبری مجاهدین در زندان باید موضع‌گیری کرده و تحلیل مشخص ارائه کند. مسعود رجوي به عنوان تنها عضو باقیمانده از مرکزیت اولیه، بيانيه‌ای در 12 ماده‌ تدوین کرد (پايیز 55). این 12 ماده مانيفست و چراغ راهنماي آن سال‌هاي تشكيلات شد. افراد موظف بودند «بیانیه 12 ماده»ای را كلمه به كلمه و واژه به واژه حفظ كرده و از زنداني به زندان ديگر منتقل كنند. دستور تشكيلاتي اين بود كه هيچ‌يك از مواد، کلمات و حتی حروف آن 12 ماده نبايد تغيير كند؛ به اصطلاح نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. وظیفه هر یک از مجاهدین بود که از هر طریق ممکن این 12 ماده را به اطلاع دیگر زندانیان و نیز نیروهای هوادار مجاهد در بیرون از زندان و خارج از کشور برساند. نام این 12 ماده «اطلاعیه تعیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر جریان اپورتونیستی (انحرافی) چپ‌نما» بود.
چشم‌انداز: اشاره كرديد که «زندانیان آن سال‌ها بازیگران بعدی صحنه‌های انقلاب هستند.» این 12 ماده هم در تحولات بعدی چه در سرنوشت مجاهدین و چه نیروهای موافق و مخالف آن نقش بسیار ویژه‌ای بازی کرد، بنابراین به‌‌عنوان یک شاهد زنده و عینی، یکبار کامل این 12 ماده را برای خوانندگان بیان کنید. 

شاهسوندي:
من این 12 ماده را عیناً از نشریات خود مجاهدین نقل می‌کنم و سپس در حد امکان به بررسی و نقد ماده‌های آن می‌پردازم:
[1ـ سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمانی است با ایدئولوژی اسلامی و معتقد به مبارزه مکتبی، که در سال 1344 توسط محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علي‌اصغر بدیع‌زادگان، بنیانگذاری شده و مجاهدین ادامه‌دهندگان راه آنها می‌باشند.
2ـ جریان اخیر (تغییردادن ایدئولوژی سازمان) یک جریان اپورتونیستی (انحرافی) چپ‌نماست، که سردمداران آن به سازمان مجاهدین خلق ایران، و درنتیجه به جنبش خیانت کرده‌اند.
3ـ این جریان اپورتونیستی چپ‌نما، هیچ‌گونه تغییری در تضاد اصلی ما ایجاد نكرده، دشمن اصلی ما همچنان رژیم و حامیان امپریالیست آن می‌باشند.
4ـ این جریان اپورتونیستی چپ‌نما، به‌هیچ‌وجه حق استفاده از نام «مجاهدین» را ندارد و ادامه استفاده از آن، به منزله استمرار خیانت است. نام «مجاهد» متعلق به سازمان مجاهدین خلق ایران است که بایستی بدون هیچ‌گونه تغییری، با همان آرم، آیه و سال تأسیس مورد استفاده قرار گیرد.
5ـ هیچ جریان یا عنصر مسلمان، نبایستی با این اپورتونیست‌ها ارتباط و همکاری داشته باشد. هرگونه ارتباط و همکاری، سازشکاری محسوب می‌شود.
6ـ ما با این جریان اپورتونیستی چپ‌نما مبارزه می‌کنیم، تا به خط صحیح بازگشته، یا منزوی گردد. مبارزه ما یک مبارزه سیاسی، با شیوه‌های افشاگرانه است، و هرگونه استفاده از شیوه‌های ارتجاعی از قبیل کشتن، لودادن، همکاری با پلیس و کمک‌گرفتن از امکانات رژیم را در این مبارزه، محکوم می‌کنیم.
7ـ ما، بین این اپورتونیست‌ها و سایر مارکسیست‌ها تفاوت قائلیم، مگر این‌که آنها، این اپورتونیست‌‌ها را تأيید کنند.
8ـ ما، به تمام نیروهايی‌که علیه امپریالیسم، ارتجاع و استثمار مبارزه می‌کنند، احترام می‌گذاریم و از دستاوردهای علمی و تجارب انقلابی آنها استفاده می‌کنیم.
9ـ برادران مجاهد ما در داخل زندان‌ها، نبایستی با این اپورتونیست‌ها رابطه‌ای، جز رابطه انسانی و حداقل رابطه صنفی برقرار کنند.
10ـ این جریان اپورتونیستی چپ‌نما، موجب بروز زودرس یک جریان راست ارتجاعی شده است، که در مرحله کنونی، تهدید اصلی درونی مجموعه نیروهايی است که تحت عنوان اسلام مبارزه می‌کنند، که ما با آن هم مبارزه می‌کنیم. جریان فوق، از ضدیت با نیروهای انقلابی بویژه مجاهدین شروع شده و سپس در مسیر رشد خود، با نفی مشی مسلحانه، به سازشکاری و تسلیم‌طلبی، و سرانجام خروج از جبهه خلق و تغییر تضاد اصلی منجر می‌شود. این جریان اپورتونیستی، خطر بروز و رشد خصايص ارتجاعی را، در درون نیروهای مترقی مسلمان، پیش می‌آورد. در مورد ادامه‌دهندگان راه مجاهدین، گرایش‌هاي راست از تجدیدنظر در دیدگاه‌های بنیادی مجاهدین آغاز می‌شود.
11ـ سلطه این جریان اپورتونیستی چپ‌نما بر سازمان، با اعمال شیوه‌های ضد انقلابی و استفاده فرصت‌طلبانه از موارد زیر صورت گرفته است:
الف: تکمیل‌نشدن کار ایدئولوژی سازمان و پیاده‌نکردن تعلیمات ایدئولوژیک، در سطح وسیعی از کادرها به‌طور مکفی، به علت رشد کمّی نامتناسب با کیفیت.
ب: ضربه شهریور 50 و از دست‌دادن کادرهای ذیصلاح و درنتیجه عمل‌زدگی و دنبال‌نکردن کار ایدئولوژیک.
ج: ترک تعلیمات ایدئولوژیک سازمان، که با توجه به نفوذ عملی و تئوریک مارکسیسم، در عصر ما، سلطه این اپورتونیست‌ها را بر سازمان تسهیل کرده است.
12ـ ایدئولوژی ما اسلام، مبتنی بر جهان‌بینی توحیدی است، که جامعه را با شیوه‌های انقلابی به سمت محو کامل استثمار، و استقرار نظام توحیدی(قسط) هدایت می‌کند، و لذا در هر شرایط تاریخی اساساً متکی بر محروم‌ترین و بالنده‌ترین نیروها و طبقات اجتماعی (مستضعفین) می‌باشد.
بنابراین مجاهد خلق، در پرتو ایدئولوژی اسلامی خود، با ویژگی‌های ضد امپریالیستی، ضد ارتجاعی و ضد استثماری که در شرایط حاضر مشی مسلحانه را ایجاب می‌کند، مشخص می‌شود.
وظیفه ما در شرایط کنونی، حفظ و حراست میراث مجاهدین و تلاش در جهت احیا و بازسازی آن می‌باشد.](4)
بعدها براساس این 12 ماده، 36 سؤال و جواب آموزشی تنظیم شد. این 36 سؤال اولین و پایه‌ای‌ترین موارد آموزشی افراد قرار گرفت. شماری از این 36 سؤال در یکدیگر ادغام  و به صورت 28 سؤال تنظیم شد و پس از انقلاب، باعنوان «آموزش‌هايی درباره سازمان  شماره 3» منتشر گردید.
تنظیم آن 12 ماده و به‌دنبال آن 36 سؤال را می‌توان مهمترین دستاورد مسعود رجوی در آن سال‌های بحرانی دانست.
به کمک 12 ماده، مجاهدین، بازتعریف سیاسی ـ تشکیلاتی ـ ایدئولوژیک شدند. 12 ماده را به‌درستی می‌توان سنگ بنای بازسازی ساختمان ویران و از هم پاشیده «سازمان مجاهدین»  دانست. 12 ماده برای ذهن‌های تشنه، پریشان و ضربه‌خورده از ضربه مارکسیست‌ها و البته درجست‌وجوی جواب فوری به‌راستی مرهم بود. 12 ماده، سپری جمعی برای افرادی شد که پیش از این توسط محمدتقی شهرام و با حربه «سازمان»، «نظر سازمان»، «تجربه سازمان» و «تصمیم سازمان منزوی» و «منفرد» شده و تحت برخورد قرار گرفته بودند. اینان و از جمله خود من، بار دیگر هویت از دست رفته جمعی را (البته بدون این‌که به استحکام ضروری فردی برسد) در 12 ماده یافتند.
موج مارکسیست‌شدن افراد، دیر یا زود می‌بایستی فروكش مي‌كرد و همین‌طور هم شد. کسانی‌که رفتنی بودند (به هر دلیل) رفتند، اما مشکل کسانی بود که مانده بودند. اینان که یا به خاطر جنبه‌های احساسی و یا تعقلی مارکسیست نشده بودند، سؤالات و شک و تردیدهای جدی، بخصوص درباره تشکیلات و ایدئولوژی سازمان داشتند.
فراموش نکنیم که گفتمان آن سال‌ها هنوز گفتمان مبارزه انقلابی مسلحانه و گفتمان ضد امپریالیستی است. مجاهدین خلق از سال‌های 50  تا 54 پرچمدار این گفتمان در میان نیروهای مذهبی‌اند، از این‌رو در میان محافل روشنفکری و مبارزاتی برمبنای این گفتمان تعادلی وجود داشت. مبارزین مذهبی به‌سوی مجاهدین و یا هواداری از آنان و مبارزین مارکسیست به‌سوی چریک‌های فدایی جذب می‌شوند. تقی شهرام به نحوی خونین و خشن این تعادل را به هم زده بود.
اگر براساس تحلیل کلاسیک مارکسیستی، مجاهدین خلق را التقاطی هم بدانیم، از درون التقاط است كه باید دو سازمان مارکسیست و مذهبی بیرون آید. اما  تقی شهرام با تصفیه‌های خونین می‌خواست به كلي وجه دیگر التقاط را حذف و هضم کند؛ امری که بیش از ایدئولوژی ریشه در قدرت‌طلبی او داشت.
اکنون نظری سریع به هریک از مواد 12 گانه بیندازیم:
—ماده یک، تعریف سازمان و آغاز تشکیل آن است.
—ماده‌های 2تا6 و 9 تعریف و شيوه برخورد با جریان مارکسیستی حاکم بر سازمان است.
—ماده‌های 7 و بخصوص 8  تأکیدی است بر دیدگاه اولیه و پیشین سازمان در مورد مارکسیسم و مسئله استثمار. به نظر می‌رسد مقصود از کلمه «ارتجاع» در ماده 8 نه نیروهای مذهبی بلکه رژیم حاکم است که در فرهنگ آن ایام، مقصود نیروهای پاسدار طبقات میرنده و ارتجاعی است؛ در مقابل طبقه رو به آینده یعنی، پرولتاریا.
—ماده 11، تحلیلی است تلگرافی و فوری برای ذهن‌های پریشانِ مشتاق جواب فوری.
—ماده 12، تعریف فرموله‌شده‌ای است از مجاهدین، براساس گذشته آن و با تأکید بر گفتمان مبارزه مسلحانه و ضد امپریاليستی.
و اما ماده‌ای که مبنای دعواهای درونی میان مجاهدین و سایر نیروهای مذهبی شد و دامنه آن بعدها به بیرون از زندان هم کشید ماده 10 است.
—ماده 10، مخالفین و معترضین به مجاهدین در میان نیروهای مذهبی را «جریان راست ارتجاعی» می‌نامد و مراحل تغییر و تحول آن را:
 الف: ضدیت با نیروهای انقلابی(مقصود مارکسیست‌ها)
ب: ضدیت با مجاهدین
ج: نفی مشی مسلحانه
د: سازشکاری و تسلیم‌طلبی
هـ: خروج از جبهه خلق
و: تغییر تضاد اصلی (به زبان ساده، جایگزینی دشمنی با رژیم شاه و امپریالیسم به دشمنی با مارکسیست‌ها و مجاهدین) می‌داند.
ماده‌ 10 بيانيه، مدعیان جدید را «راست ارتجاعی» نامید، آنها را «تهدید اصلی درونی» دانست و در نوشته‌های تکمیلی بعدی رابطه خود با آن را به لحاظ عقیدتی رابطه «تز» و «آنتی‌تز»، یعنی «بود» و «نبود» تعریف کرد، به نحوی که موجودیت یکی در گرو نفی دیگری است. 
در آموزش‌های بعدی هرگونه گفت‌وگوی برابر و ایدئولوژیک با آنها موکول به مواضع مبارزاتی‌شان در مقابل رژیم شاه شد، ولی در عمل هرگونه رابطه و گفت‌وگوی سیاسی و حتی گفت‌وگوی معمولی و سلام و علیک  قطع گردید. به این ترتیب نوعی زندان در زندان برای آنان درست شد.

چشم‌انداز: واكنش طرف مقابل چه بود؟

شاهسوندي: البته طرف مقابل هم بیکار نبود. در شرایطی‌که اقتدار و سلطه مجاهدین به‌شدت زیر سؤال رفته بود، حربه التقاط، رابطه با کمونیست‌های مرتد، نجس و ماشین صدور فتوا به‌کار افتاد و زخم‌های گذشته سر باز کرد. اسدالله بادامچیان که خود در ارتباط با گروه مؤتلفه اسلامی در زندان بود، با نام مستعار ع. حقجو در کتابی باعنوان «تحلیلی بر سازمان مجاهدین خلق ایران» چنین می‌نویسد:
«پس از کودتای 28مرداد تعداد توده‌ای‌ها در زندان بسیار زیاد شد... در سال 42 با آغاز نهضت اخیر به‌رهبری روحانیت، زندان‌ها کاملاً پر گردید و این بار بیشترین جمعیت را مذهبی‌ها داشتند... جمعیت نهضت‌آزادی، جبهه‌ملی، جمعیت‌های اسلامی و دیگر قشرهای مختلف مذهبی و سپس مؤتلفه، حزب ملل اسلامی، جاما و دیگران در زندان به‌سر می‌بردند و کمونیست‌ها کمتر به زندان می‌افتادند... تمام این گروه‌ها بیش و کم در یک جمع واحد اسلامی زندگی می‌کردند و با کمونیست‌ها فقط در روابط با مأمورین و مسائل صنفی زندان ارتباط داشتند...»(5)     
او می‌افزاید: «در سال 1351 که افراد سازمان مجاهدین و چریک‌های فدايی خلق به زندان آمدند شعار جمع واحد را مطرح كردند و بیشتر این شعار ازسوي مجاهدین خلق بود که شعار (وحدت نیروها [در برابر امپريالسيم] بدون توجه به ایدئولوژی‌ها) را دادند و چون زمینه موجود و فداکاری‌ها و شهادت رهبران به آنها برتری قابل‌توجهی بخشیده بود، لذا موفق شدند اکثر مسلمان‌ها و مارکسیست‌ها را در یک جمع واحد به‌نام «کمون» که البته نامی کمونیستی است گردآورند و اصالت را به مبارزه با امپریالیسم بدهند و مسئله تقوا را به تقوای سیاسی تفسیر كنند. البته این کار از طرف بعضی مسلمان‌ها که سابقه مبارزه و زندان داشته و افراد مطلعی بودند مورد اعتراض قرار گرفت، ولی جو حاکم به نفع مجاهدین بود...»(6)
براي نمونه بادامچیان می‌نویسد: «کلاً اداره زندان از نظر ایدئولوژیکی، استراتژیکی و صنفی به‌دست رؤسای مجاهدین و فدايیان خلق افتاد... این وحدت تا پايیز1354 ادامه یافت و به نحوی وسعت یافته بود که دیگر فرقی بین مجاهد و فدایی احساس نمی‌شد و حتی هنگامی‌که رژیم، 9 نفر از زندانیان سیاسی که دو نفر آنها مرحومین خوشدل و کاظم ذوالانوار مذهبی و هفت نفر بقیه (ازجمله بیژن جزنی و سورکی) کمونیست بودند را کشت، عده‌ای از طلاب حوزه علمیه قم به‌نام شهدای 9 گانه تظاهراتی بر پا کرده و مراسم ختم گرفتند...»(7)
سپس بادامچیان به ماجرای شهادت شریف‌واقفی و مرتضی صمدیه‌لباف پرداخته و می‌نویسد: «اما ضربه این شهید و شهدای دیگری چون صمدیه‌لباف و... رسیدن اخبارآنها به داخل زندان ناگهان خفته‌ها را بیدارکرد و ریاکاران را رسوا ساخت... واكنش‌ها سهمگین بود. مسلمان‌ها شوکه شده بودندکه یعنی چه؟ سازمان مجاهدین خلق و ارتداد و کمونیست‌شدن؟ باورکردنی نبود، ولی با همه تلخی واقعیت داشت. مسلمان‌ها گیج، ناراحت، خشمگین و متحیر بودند که چه باید کرد و چرا این‌طور شد.»(8)
او درباره گروه‌بندی‌های پس از این ضربه می‌نویسد: «چهار گروه‌بندی از مسلمان‌ها در بند 2 تشکیل شد که تا سقوط رژیم با قدری قدرت و ضعف همیشه این چهار گروه در زندان‌ها وجود داشتند:
1ـ مجاهدین خلق... با همان تعلیمات التقاطی، انحرافی و استراتژی وحدت با کمونیست‌ها...
2ـ مخالفین (مقصود مخالفین مجاهدین است)، که در آغاز کم بودند، ولی به‌تدریج که داشتند نیرو می‌گرفتند، به عللی که بعداً گفته می‌شود، توسط رژیم آزاد شدند... و تا آخر گروهی اندک، ولی قاطع باقی ماندند.
3ـ معترضین کسانی بودند که مخالفت با تعلیمات و استراتژی مجاهدین داشتند، ولی ابتدا از آنها جدا نشدند و در جمع آنها باقی ماندند.
4ـ گروه‌های متفرقه...»(9)
نویسنده «تحلیلی بر سازمان مجاهدین خلق ایران» پس از ذکر نمونه‌ای در زندان قصر می‌نویسد: «یکی از اعمال بسیار بدی که مجاهدین در زندان رایج کردند مخلوط‌کردن همه‌چیز با مارکسیست‌ها بود ازجمله مسئله دمپایي،  چای، ظروف و... در زندان کفش نبود، بلکه همه دمپايی‌‌هايی داشتند که زندان می‌داد و یا گاهی خود زندانی‌ها می‌خریدند. پيش از کمون هرکس دمپايی مخصوص خود را داشت. کمون، دمپايی را نیز مشترک کرد. هرکس دمپايی دم در بند یا اتاق را می‌توانست به پا کند.»
البته ایشان کمی بعد می‌نویسد: «مجاهدین به‌راستی ناجوانمردانه انشعابیون را متهم کردند که با تنگ‌نظری مسائل اصلی را فدای مسائل فرعی چون نجس و پاکی می‌کنند و ایده ارتجاعی دارند. ضمن این‌که باید گفت تقید به مسائل شرعی یکی از اصل‌هاست، اما راستش این بود که این مسلمان‌ها بحثشان بر سرتنها نجس و پاکی نبود، بلکه مهمترین مطلب جنبه سیاسی و اجتماعی موضوع بود و موضوع حکم صریح اسلام در رعایت مرز بین کافر، مسلم و... مجاهدین به نجاست عینی کفار اعتقاد نداشتند و توجیه می‌کردند که نجاست کفار در اسلام نجاست فکری است نه عینی. البته مارکسیست‌هارا که کافر نمی‌دانستند، بلکه در جزوه «شهید کیست؟» افزون بر کمونیست‌های ایران، هوشی‌مینه را نیز شهید خوانده‌اند، چراکه او در راه گرفتن حق کارگر بوده هرچند که در میدان جنگ کشته نشده است، بنابراین کوشیدند همه این مرزها را از بین ببرند...»
از دیگر امکانات گروه مخالفِ مجاهدین، ارتباط سنتی آنها با روحانیت بود. در این ایام شماری از روحانیون سرشناس و مبارز در زندان‌ها بودند. رژیم شاه این روحانیون را در بند یک اوین جای داده بود؛ روحانيوني چون آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله منتظری، آیت‌الله ربانی شیرازی، آیت‌الله محی‌الدین انواری، آيت‌الله هاشمی رفسنجانی، آيت‌الله مهدوی‌کنی و شماری دیگر. اینان که خود زمانی از حامیان و مرتبطین با سازمان مجاهدین بودند، در اثر ضربه به‌شدت جریحه‌دار و مأیوس شده بودند.
اسدالله بادامچیان در این‌باره می‌نویسد: «علما چندین شب پس از ساعت 10 که چراغ‌های اتاق‌ها خاموش و همه باید بخوابند آهسته با یکدیگر مشورت و بالاخره درنتیجه این مشورت‌ها پس از همفکری و شور، با افراد يادشده اعلام می‌نمایند که مسلمان‌ها در زندان باید از مارکسیست‌ها جدايی کامل داشته باشند و افراد موظفند که این موضوع را به سایر زندانیان برسانند. در این زمان دو نفر پیشنهاد می‌کنند... بهتر است متنی تنظیم شود بدون این‌که نوشته گردد و افراد این متن را حفظ كرده برای دیگران بخوانند. با تصویب این پیشنهاد (نقل فتوايی) به صورت زیر تنظیم می‌گردد:
«بسمه تعالی ـ با توجه به زیان‌های ناشی از زندگی جمعی مسلمان‌ها با مارکسیست‌ها و اعتبار اجتماعی که بدین‌وسیله آنها به‌دست می‌آورند و با در نظرگرفتن همه جهات شرعی و سیاسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفار ازجمله مارکسیست‌ها، جدايی مسلمان‌ها از مارکسیست‌ها در زندان لازم و هرگونه مسامحه در این امر موجب زیان‌های جبران‌ناپذیر خواهد شد. خرداد 55.»
این نقل فتوا ازسوي 9 نفر صادر شد که عبارت بودند از آقایان طالقانی، منتظری، مهدوی‌کنی؛ ربانی شیرازی، انواری، هاشمی رفسنجانی، لاهوتی، معادیخواه، گرامی و...»(10)
کتاب «نهضت امام خمینی» نوشته و گردآوری توسط سیدحمید روحانی،  (جلد سوم، ص 451) درباره این فتوا به یک سند ساواک اشاره شده است. یک خبرچین و به‌اصطلاح منبع ساواک در گزارشی از محمد کچويی که آن موقع در زندان بوده چنین می‌نویسد:
«موضوع: اظهارات محمد کچويی محکوم به حبس ابد در بازداشتگاه اوین
نامبرده بالا... ضمن یک مذاکره خصوصی به یکی از زندانیان اظهار داشته است آقای طالقانی فتوايیه‌ای صادرکرد که به تأيید 7 نفر از  علما رسیده و توصیه كرد تا کلیه زندانیان آن را حفظ نمایند... کچويی اضافه می‌کند زندانیان گفته‌اند حبیب‌الله عسگراولادی تحریک‌کننده طالقانی برای این فتوا بوده است، چون نظر خوبی نسبت به مجاهدین و مارکسیست‌ها ندارد...
نظریه شنبه (همان خبرچین ساواک): قدرت‌الله علیخانی پس از ورود به بند 2 زندان اوین گفت زندانیانی که اینجا هستند باید وضعشان را روشن کنند و اگر از ایدئولوژی خود استغفار نكنند باید مذهبی‌ها از آنها جدا شوند. ضمناً مسعود رجوی با محمد محمدی (فرزند هادی) و حاج محمد مهدی ابراهیم عراقی مشغول بحث و مذاکره شده و نظریه کامل علما را از آنان استفسار نموده است...
نظریه یک‌‌شنبه: با توجه به موارد فوق و تأيید صداقت شنبه به استحضار می‌رساند در صورت تصویب چند نفر از زندانیان مذهبی که محکومیتشان تمام شده با تهیه طرح لازم برای انتشار موضوع فتوای طالقانی از زندان آزاد گردند تا بتوان از این مسئله بهره‌برداری كرد. ضمناً شنبه برای کسب خبر و جلب اعتماد زندانیان توجیه گردیده است...»  پایان سند.


چشم‌انداز: سرنوشت این گروه‌بندی‌ها به روایت آقای اسدالله بادامچيان به کجا انجامید؟
در بهمن ماه 1355 شماری از سران «جریان مخالفینِ مجاهدین» ازجمله چهره‌های شاخصی مانند حبیب‌الله عسگر اولادی، ابوالفضل حیدری، آیت الله انواری و حاج مهدی عراقی بعد از تحمل سال‌ها زندان، با این تحلیل که خطر رژیم شاه از خطر نیروهای مجاهد و مارکسیست کمتر است، و نیز این‌ که «در شرایط فعلی کار را باید از بیرون انجام داد تا در درون زندان نیز بتوان هماهنگ شد»، طی مراسمی که از تلویزیون هم پخش شد و به مراسم «سپاس از شاهنشاه آریامهر» معروف شد  مورد عفو  قرار گرفته و آزاد شدند.
بر سر نحوه ماجرای سپاس روایت‌های گوناگونی وجود دارد. اسدالله بادامچیان آن را «توطئه رژیم»  می‌داند، در حالی‌که اطراف سالن نیز کماندوهای مسلح به اسلحه و باتوم و... ایستاده بودند.» (ص 186) اما مجاهدین آن را مطابق پیش‌بینی‌های خود در ماده 10 بیانیه 12 ماده‌ای تحلیل کردند.
ماجرای «سپاس»گویی با هر مقدمه و هر تحلیل و هر شرایطی که صورت گرفته باشد، به تحکیم نظرات رجوی بسیار کمک کرد. ماجرای «سپاس» باعث شد افرادي‌‌كه تا آن مقطع نسبت به خط‌‌مشي رجوی دچار ترديد بودند، جذب مجاهدین در زندان‌ها  شوند.
بدین‌ترتیب، در آغاز سال 1356، مجاهدین بار دیگر برتری و موقعيت منحصر به فرد خود در میان نیروهای مذهبی، درون زندان‌ها، را به‌دست آوردند. اقتدار تشکیلاتی محمدتقی شهرام، باعث تصفیه خونین درون سازمانی شد. آنتی‌تز چنین اقتداری می‌توانست دموکراتیزه‌شدن مناسبات و روابط درون‌سازمانی باشد، اما رجوی باز هم اقتدار و انحصار تشکیلاتی را برگزید. مخالفین او نیز از همان منظر با وی مخالفت می‌کردند. هم از این رو بود که نسل ما از یک سوراخ بیش از چند بار گزیده شد.
در چنین شرايطی، يك حادثه خارج از انتظار «همه» صورت گرفت كه در گفت‌وگوي بعدي به آن اشاره خواهم كرد.


پي‌نوشت‌:
1ـ «نهضت امام خمینی»، سيدحمید روحانی، جلد 3، چاپ اول1372، ص 423، به نقل از پرونده افراخته در ساواک، ج2،  ص 14.
2ــ خلاصه پرونده‌های ساواک  (ساسان صمیمی بهبهانی)  به نقل از کتاب سازمان مجاهدین خلق از پیدايی تا فرجام، جلد 2، ص 17.
3ـ نهضت امام خمینی، ج 3، ص 435، به نقل از پرونده بازجویی خاموشی در ساواک.
4ـ جزوه «آموزش‌هایی درباره سازمان شماره 3»، انتشارات سازمان مجاهدین خلق ایران، تیر 1358.
5ـ «تحلیلی بر سازمان مجاهدین خلق ایران»، ص 139 و 140.
6ـ همان، ص 140.
7ـ همان، ص 143.
8ـ همان، ص144.
9ـ تحلیلی بر سازمان مجاهدین خلق ایران، نوشته ع. حقجو، صفحات 161 تا 163.
10ـ همان، ص 152

نماد PDF نسخه ي PDF، نشريه چشم انداز ايران شماره 70


مطالب مرتبط:

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (1)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (2)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (3)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (4)

 ريشه يابي پيدايش و تحولات بعدي سازمان مجاهدين خلق (5)

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(1) 

 (6) ديالکتيک انديشه و قهر، کادرسازي و کادرسوزي(2) 

- نوک ‌پيکان ‌تکامل!! و تيزي خون‌چکان آن (7)

- ويرانگري و القاي شبهه با استفاده از اقتدار تشکيلاتي (8)

- گرفتار در ميان دو لبه تيغ استبداد(9)

- مسئله اين بود: پذيرش شکست يا مقاومت

- اولين‌تلاش‌ها و نتايجي فراتر‌از‌انتظار
- تواضع!! تاريخي پرچمدار
- ساعت فاجعه
- پس از فاجعه
- با يار در سلول
- استمرار خيانت؛ استمرار ضربه
- سرانجام مقدر تجربه‌اي تكراري و خونبار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا