به روز شده در تاریخ : 12 March 2017.


بی‌بی‌سی فارسی

 لینک تصویری گفت وگو:
http://www.bbc.co.uk/persian/tvandradio/2012/03/120305_hardtalk_saeed_shahsavandi.shtml

 سعید شاهسوندی، مهمان برنامه به عبارت دیگر، در سال 1348 وقتی دانشجوی دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز بود در راهی قدم گذاشت که از همان اول مرگ بر سرش سایه انداخت، هم حکومت وقت به دنبال جانش بود و هم بعدتر همرزمانش، هم پیش و هم پس از انقلاب ایران به‌عنوان مجاهد خلق در مبارزات مسلحانه دستگیر شد و در زندان او را شکنجه کردند. ولی چرا زندانبانان او در جمهوری اسلامی او را آزاد و راهی اروپا کردند؟
آیا آن طور که همرزمان سابقش او را متهم می‌کنند خائن و همکار وزارت اطلاعات ایران شده‌است؟ نگاه امروز او به مبارزه سیاسی چیست و خود را در کجای جامعه ایران می‌بیند؟
تاریخ پخش: 2012/02/28

آقای سعید شاهسوندی، به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

سلام خدمت شما.

آقای شاهسوندی، شما زمانی یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق بودید و همرزم بسیاری از قهرمانان این سازمان. ولی حالا همین سازمان شما را خائن و خودفروخته و همکار وزارت اطلاعات ایران قلمداد می‌کند. چرا؟

قبل از هر چیز این را باید از آن‌ها سوال کنید...

آنها توضیحاتشان را داده‌اند، من دوست دارم از زبان خود شما بشنوم چرا به شما این اتهام را می‌زنند.

در سازمان‌هایی نظیر سازمان مجاهدین خلق، سازمانی که من زمانی عضویت آن را داشتم و زمانی عضو کادر مرکزی آن بودم، در چنین سازمان هایی افراد از سازمان خارج نمی شوند، افراد اخراج می شوند. یعنی وقتی افراد دچار مواضع انتقادی می شوند و بر سر یک سری مسائل نسبت به آن سازمان موضع انتقادی می گیرند، سازمان و هر سازمانی ازجمله سازمان مجاهدین خلق نمی پذیرد که آنها مواضع انتقادی دارند، چرا که انتقاد و چندصدایی را معمولا به رسمیت نمی شناسند، بنابراین این فرد اخراج می شود و این آغاز خائن نامیده شدن فرد است. در این سازمان ها مناسبات صفر و صد است، سیاه و سفید است، یا خادم هستی و قهرمان و بر نوک پیکان تکامل و بر تارک تاریخ، اگر کشته شده باشی، یا خائن هستی و همدست امپریالیسم یا همدست جمهوری اسلامی و از این قبیل.

ولی، آقای شاهسوندی، ممکن است انتقادات زیادی به سازمان مجاهدین خلق وارد باشد به شکلی که شما می گویید، از نقطه نظر نوع فعالیت و نوع سازمانی که این سازمان است. ولی استناد آنها به همکاری شما با جمهوری اسلامی ایران شرکت در مصاحبه های تلویزیونی و همینطور انتقاد شدید از سازمان مجاهدین خلق به شکلی که جمهوری اسلامی ایران می خواسته است. اتهامات شما اینها است و بر این اساس است که شما را خائن و خودفروخته می‌دانند.

خدمت شما توضیح عرض کنم، از قضا اینها اتهامات من نیست. اتهاماتی که آنها به من می زنند، شاید شما در گفتن آن ابا داشته باشید، این است که من در زندان شکنجه گر بودم، تیر خلاص به زندانیان سیاسی می زدم، من به زنان زندانی تجاوز می کردم، و اتهاماتی که هر یک از آنها شدیدتر از دیگری است و به‌راستی هر انسانی را می تواند عاق کند. چرا این اتهامات را می زدند علتش آن اختلافات قبلی است که من با آنها داشتم.

خود آنها به درستی می‌دانند و در زمانی که من در زندان بودم، در زندان جمهوری اسلامی، آقای محسن رضایی، از رهبران مجاهدین خلق، در پاسخ سوال همسر من که شما فکر می کنید سعید با میل و رغبت به مصاحبه تلویزیونی آمده است و با پای خودش آمده است، به همسر من گفت نه، ما می دانیم که او را به اجبار آورده اند. ازقضا ایشان اضافه کرده است که کسانی را که به مصاحبه تلویزیونی می آورند بیشتر از افراد معمولی شکنجه می دهند. در پاسخ سوال همسر من از او، که آن موقع عضو سازمان و معاون کمیته مرکزی آن موقع سازمان بود، آقای محسن رضایی می گوید مصاحبه های سعید به سازمان ضرر زده است. او نمی گوید که درواقع به اجبار به آنجا آمده است، این نظام را زیر علامت سوال نمی برد که به اجبار مصاحبه گرفتن از افراد را نفی کنند. بلکه اینجا زندانی هم قربانی شکنجه گران حاکم می شود و هم یاران دیروز، و آنها هم کار شکنجه گران را تایید می‌کنند.

شما، آقای شاهسوندی، از کی درواقع با سازمان مجاهدین خلق اختلاف پیدا کردید، یعنی نظر انتقادی پیدا کردید که فکر می کنید نتیجه آن همین است که به شما اتهام می‌زنند.

یک روند [است]، اول منتقد شدن و بعد معترض شدن و بعد جدا شدن در سازمان مجاهدین خلق درمورد من یک روند است. من کسی نبودم که امروز هوادار سازمان شده بودم که امروز به این تشکیلات بپیوندم و فردا یا چند صباحی دیگر جدا بشوم و سراغ کارم بروم. تمام عشق و علاقه و زندگی من از زمانی که یک نوجوان بودم در این سازمان خلاصه شده بود و در آرمان های این سازمان. بنابراین وقتی که من در سال 1348 به این سازمان می پیوندم هنوز این سازمان نام "مجاهدین خلق" را بر خودش نگذاشته است. از سال 1348 تا سال 1367، نزدیک به بیست سال است. در این بیست سال من تمام جوانی و عشق و علاقه و همه محبت هایی که یک انسان می تواند به دیگران بدهد را به این سازمان و به آرمان این سازمان دادم.

معترض شدن من درواقع یک روندی بود که به تدریج آغاز شد. بخصوص جوانه های این اعتراض زمانی بود که من بعد از 30 خرداد سال 1360 همراه با چند نفر دیگر مامور به تاسیس رادیو مجاهد در کردستان شدم. آنجا ما به دعوت زنده یاد دکتر قاسملو به دفتر سیاسی حزب دمکرات کردستان رفتیم. آنجا من جزو گروه موسس رادیو مجاهد بودم، هم گوینده بودم و هم نویسنده بودم و هم در بخش های فنی کمک می کردم. و بعدها در همین رابطه همراه مرحوم زنده یاد دکتر صادق شرفکندی به پاریس که آن موقع محل اقامت آقای مسعود رجوی بود رفتیم که ایشان به شورای ملی مقاومت بپیوندند، و من مامور تهیه فرستنده‌های بزرگ‌تر بودم.

بنابراین از خطر درگیری های خانه های تیمی تهران و شهرستان ها، ما به شکلی در کردستان در امان بودیم. در این فضای باز در کردستان، من احساس می کردم که همان بستگی شرایط [سازمان مجاهدین خلق] در دوران مبارزه مسلحانه زمان شاه و مبارزه مسلحانه آغاز شده در جمهوری اسلامی [همچنان] دارد حتی در محیط باز کردستان هم اعمال می‌شود.

به چه شکل؟

مناسبات تشکیلاتی به هیچوجه دمکراتیک نبود، با متحدان سیاسی خودمان اصلا صادق نبودیم. یعنی خاطرم هست و این را واقعا برای ثبت عرض می کنم، در سفری که من به فرانسه رفتم، آقای عباس داوری حضور داشت، تازه آقای بنی صدر و آقای مسعود رجوی با آن هواپیمای معروف آمده بودند. آقای عباس داوری...

سمت آقای عباس داوری دقیقا چه بود؟

آقای عباس داوری در آن ایام از 5 نفر عضو دفتر سیاسی سازمان مجاهدین خلق بود و ضمنا رئیس دفتر و همه کاره آقای مسعود رجوی بود و فکر می کنم ایشان هنوز هم الان در قرارگاه اشرف باشند. ما با هم دوستی داشتیم، دوستی ما از زمان زندان شاه بود و در سلول های زندان شاه با هم آشنا شده بودیم و من هنوز هم برای ایشان احترام قائل هستم.

عباس داوری پرونده ای را به من نشان داد، درست روزهایی که تازه ماه عسل شورای ملی مقاومت است، پرونده ای را به من نشان داد که این پرونده افشاگری های بعدی آقای بنی صدر است، این مثل پتک به سر من خورد. من طرفدار آقای بنی صدر نبودم و علاقمند به ایشان هم نبودم و هم اکنون هم ممکن است نظراتم با ایشان فرق بکند، اما این مثل پتک به سر من خورد.

یعنی از پیش اسنادی را علیه او تدارک دیده بودند که درواقع سر بزنگاه اینها را رو بکنند.

تصور این بود که در آینده کوتاه مدت ما به حکومت می‌رسیم.

ولی، آقای شاهسوندی، شما با این حرارت دارید از سازمان مجاهدین خلق در سال 1360 انتقاد می کنید، ولی شما کماکان در این سازمان ماندید و مسئولیت های مهمی هم داشتید. اگر این انتقاد را داشتید اولا چرا آن موقع بروز ندادید و ثانیا چرا آن موقع از سازمان جدا نشدید؟

در پاسخ به سوال شما، من این را بروز دادم. همان موقع در این برخوردهای گوناگونی که داشتیم من این را منعکس می کردم. شاخص این [کار من] هم این بود که علی رغم این که دستگاه فرستنده بزرگ رادیو مجاهد را من تهیه کردم و با کوشش من تهیه شد، درست فردای 19 بهمن 1360 که من از طریق هواپیمایی عراق، خطوط الجویه العراقیه، به سلیمانیه و بعد به ایران رفتم، همراه با فرستنده رادیو داشتم نامه معلق شدن خودم را هم از روابط با خود می بردم، بدون این که بدانم این نامه چیست. نامه دربسته ای بود که معلق شدن خود من در آن نوشته شده بود. وقتی این نامه را به مسئول محلی سازمان در کردستان دادم، او تعجب کرد، آقای حسن مهرابی. او گفت من تعجب می کنم این نامه را نوشته اند ولی از من خواسته اند که این را به تو ابلاغ کنم. اما درست همان ابلاغ تعلیق عضویت، و نه اخراج،... من چنان دلبسته این سازمان و آرمان هایش بودم که همان موقع اگر خاطر شما باشد آن سال ها سال های عملیات انتحاری بود و خیلی کسان بمب به خودشان می بستند و افراد را در نمازهای جمعه آیت الله های گوناگون منفجر می کردند. ضربه ناشی از این کار، نامه ای که خود من همراه خودم برده بودم بدون این که با من صحبت کنند یعنی هیچ بحثی در پاریس با من نشد فقط بر اثر اعتراضات من نامه ای نوشته شده بود...

این چه سالی بود؟

سال 1360.

همین سال 1360 هستیم ولی با این حال شما زمانی که درواقع یک کمی علنی تر مسئله را مطرح می کنید سال 1364 است. درست است؟

بله.

ولی با همه این صحبت ها، آقای شاهسوندی، شما در عملیات "فروغ جاویدان"، یا از دید جمهوری اسلامی "مرصاد"، شرکت کردید. اگر شما این همه به سازمان مجاهدین انتقاد داشتید و حکم تعلیق شما را به دست خودتان به کردستان برده بودید، چرا رفتید در عملیات فروغ جاویدان شرکت کردید؟

من مجبورم این را تکرار کنم که اول این که دلبستگی های عاطفی یک روزه بوجود نمی آید که یک روزه هم از بین برود. دوم این که، و این نکته کلیدی مهمی است، که در آن سال ها چشم اندازی هم غیر از راه و روش مجاهدین خلق به چشم نمی خورد، برای یک عنصری که می خواهد مبارز باشد. این درواقع یک پدیده ای است که من آن را "سیکل معیوب" نامگذاری کرده ام. در جمهوری اسلامی هم در آن سال ها هیچ نشانی از تحول دیده نمی شد. یعنی جمهوری اسلامی با بستن تمام راه ها و با سرکوب کردن ها و با کشتارهای گوناگون و اعدام ها درواقع کمک می کرد به این که تنها راه رهایی راه مجاهدین بشود. و انسانی که می خواهد اکتیو (فعال) باشد و می خواهد مبارز باشد و می خواهد منفعل و پاسیو (منفعل) نباشد بصورت زیگزاگی در این سازمان می ماند، یعنی نوسانات زیگزاگی پیدا می کند. یک زمانی مسئله دار می شود و اعتراض می کند، دوباره آرام می شود و دوباره اعتراض می کند، تا سرفصلی که این بشکند.

یعنی البته سازمان مجاهدین خلق هم بارها اعلام کرده است که شما به میل خودتان و درخواست کتبی خودتان رفتید و در آن عملیات شرکت کردید در حالی که سمت مشخصی در سازمان مجاهدین آن موقع نداشتید...

بله.

یعنی شما عضو سازمان هم نبودید.

نخیر.

یعنی بیرونتان کرده بودند.

نخیر. بنده اعلام جدایی کرده بودم و من به آقای رجوی این را طی نامه ای نوشتم و محورهای انتقادات خودم را نسبت به سیاست آن موقع سازمان گفتم، که بحث کنونی ما اجازه نمی دهد، این نامه 67 صفحه است. در پایان من برای ایشان نوشتم که من دارم با اشک و آه از این سازمان جدا می شوم. این نامه را من در پاریس به نماینده سازمان مجاهدین خلق، آن موقع حسین مهدوی، تحویل دادم. آن موقع آقای رجوی در بغداد بود، 48 ساعت بعد نامه ای با دستخط ایشان حدود 12 یا 13 صفحه آمد که به مسائل من پاسخ داد.

من امروز فکر می کنم که آن پاسخ کتبی برای این بود که من اعتراضات خودم را علنی نکنم. چون من و آقای رجوی سال ها در زندان غیر از روابط سیاسی روابط عاطفی هم با هم داشتیم و او روانشناسی من را خیلی خوب می دانست. بنابراین ایشان در نامه ای که نوشت چندین بار از من دعوت کرد که بیا آنجا بنشینیم با هم صحبت کنیم و با هر کسی که می خواهی صحبت کن.

نقطه ای که باعث شکستن من شد و علی رغم زیگزاگ های سال های طولانی، ماجرای محاکمه علی زرکش و صدور حکم اعدام در سازمانی بود که داشت با جمهوری اسلامی می جنگید و علیه اعدام های آن سال ها ظاهرا مبارزه می‌کرد. این صدور حکم اعدام علی زرکش...

البته این در یک به اصطلاح بازبینی درون سازمان بود که علی زرکش مسبب بسیاری از شکست‌های سازمان قلمداد شد و به زعم شما حکم اعدام برای او صادر شد.

نه به زعم من، بلکه صادر شد.

صادر شد، بسیار خوب.

بله.

حالا موضوعی که اینجا پیش می آید و سازمان مجاهدین خلق درواقع شما را متهم می کند این است که شما رفتید در عملیات شرکت کردید، و شاید در آنجا با نقشه قبلی رفتید و خودتان را به ماموران جمهوری اسلامی ایران معرفی کردید.

نه، این طور نبود. در روزی که من از سازمان جدا شده بودم بعد از نامه نگاری های گوناگون، من و شماری دیگر، سازمان احساس خطر می کرد که سعید بتواند این افراد را دور هم جمع کند و خطر انشعابی را احساس می کرد. به همین دلیل آقای رجوی به من نامه نوشت که بیا. من در آن موقع برای اولین بار وارد زندگی معمولی اجتماعی شده بودم، بعد از سال های طولانی زندگی سیاسی و ایدئولوژیک و سازمانی، و شغلی پیدا کرده بودم و کاری. وقتی که ماجرای قطعنامه پیش آمد، پذیرش قطعنامه 598، من نامه ای کوتاه به آقای رجوی نوشتم و آن موقع بود که من گفتم من بعنوان یک میلیتان (رزمنده) آزادی نه بعنوان عضو سازمان [می خواهم در عملیات شرکت کنم].

وقتی که وارد اردوگاه اشرف در بغداد شدیم، آن قرارگاه سازمان مجاهدین، آنجا هم به تعدادی از افراد گفتم اگر من کشته شدم ننویسید "سعید شاهسوندی مجاهد"، چون زندگینامه افراد را آنجا می نوشتند. آقای هاشم صادق یا مهران صادق معروف به "هاشم رادیو" که از کادرهایی بود که از سال ها قبل با خود من کار می کرد، با طنز گفت چه بنویسیم؟ گفتم بنویسید "یک میلیتان آزادی بود، یک رزمنده آزادی بود." چرا؟ چون طی این سال ها من به نقطه صفر فلسفی رسیده بودم، این نقطه صفر فلسفی را من احساس می کردم. این عین عبارتی است که در نامه ای به آقای رجوی نوشتم که داستان من به سان داستان دریانورد پیری می ماند که در جستجوی گنج حقیقت رنج هفت دریا را به جان خرید. تمام سال هایی که زندان رفتیم و شکنجه شدیم، کوه، کردستان و چیزهای دیگر...

خیلی عذر می خواهم و حرفتان را قطع می کنم برای این که وقتمان خیلی کم است و سوال های زیادی باقی مانده است که از شما بپرسم، آقای شاهسوندی. شما به هرحال و با هر انگیزه ای رفتید و در این عملیات شرکت کردید و شما در آنجا صحبت می کنید که زخمی شدید و شما را دستگیر کردند و به تهران بردند. درست است؟

بله.

ولی در تهران زیاد طول نکشید که شما را آزاد کردند، در حالی که بسیاری از افراد دون پایه مجاهدین خلق را اعدام کردند، ولی شما را آزاد کردند. چرا؟

اولا من دو مرحله در درگیری زخمی شدم، یکی در ناحیه ساق پا و دیگری لگنه خاصره. وقتی من را دستگیر کردند قرار بود من را در صحنه اعدام کنند. از طریق کاغذهایی که در جبیب افراد می گذاشتند و پلاکاردهایی که بود که من آن موقع حتی پلاکارد نداشتم و اسم خودم را در یک نامه نوشته بودم، من را شناختند و فهمیدند که او می تواند یک ماهی گنده ای باشد که بگیریم شکنجه اش کنیم و بعدا هم طبعا اعدامش کنیم. به این ترتیب بود که من را به تهران بردند.

من در بیمارستان بودم، تمام ماه های مرداد و شهریور من را در بیمارستان نگه داشتند در حالی که دست هایم به تخت بسته بود. من مدت طولانی در بیمارستان بودم، نصف بدن من گچ گرفته بود. من را بعدا روی برانکارد از بیمارستان به کمیته مشترک ضدخرابکاری زمان شاه و "توحید" در سلول گذاشتند و در همان حال من را شکنجه می کردند و شلاق می زدند. من بلافاصله هم آزاد نشدم، نزدیک به 4 سال من در چنین وضعیتی بودم و بعد از 4 سال که داستانش درواقع مفصل است و به دلایلی که شاید در همین صحبت هم اشاره کنیم من را آزاد کردند.

خوب حالا شکنجه کردند شما را که چه از شما بگیرند؟

اولین چیزی که از من می خواستند این بود که حتی تمام بازجویی های گذشته زمان شاه را از من می خواستند که من ابتدا تعجب می کردم. روی این بدن زخمی من در حالی که نصف بدن من در گچ گرفته شده بود دو نفر همزمان شلاق می زدند یکی به پشت و دیگری به کف پا.

ولی سوال من این بود که چه می خواستند، از شما می خواستند که بیایید و در مصاحبه تلویزیونی شرکت کنید؟

ابتدا به ساکن، نه. ابتدا به ساکن فکر می کردند از سویی چون اسم من در لیست اعضای کمیته مرکزی سازمان مجاهدین اعلام شده بود، از سوی دیگر خیلی از سران حکومت شخصا من را می‌شناختند، در سال های دوران زندان در زمان شاه، بنابراین از نظر آنها من ماهی گنده ای بودم. در حالی که آن روز دیگر من ماهی نبودم، من یک هوادار هم نبودم، من یک فرد جداشده میلیتان (رزمنده) آزادی بودم، ولی من تقاص آن سال ها را پس می‌دادم.

آیا درست است که علت آزادی شما یک مقداری هم ممکن است نقشی بوده است که شخص خود آقای خامنه ای ایفا کرد؟ یعنی ایشان گفتند که این آقای شاهسوندی زنده اش بیشتر به درد ما می خورد تا مرده اش؟

کاملا حرفتان درست است، ولی با یک مقدمه. بیشترین کمک در آزادی من، به نظر من، تعلق به آقای مسعود رجوی دارد، و ایشان بیشترین نقش را در آزادی من ایفا کردند. به چه دلیل؟ من زمانی که در زندان هستم، آقای رجوی تا مدتها نمی داند که من زندان هستم، 6 ماه از شکنجه های من می گذرد و آنها فکر کردند که من کشته شده ام، به همسر من تبریک و تسلیت گفتند و برای من مراسم گرامیداشت گذاشتند، در قرارگاه اشرف گفتند که سعید رستگار شد.

وقتی که فهمیدند من زنده هستم، چون من قبلا با مجاهدین مواضع انتقادی داشتم باید من خراب می شدم، وگرنه حالا سعیدی که مواضع انتقادی داشته و علی رغم مواضع انتقادی به کمک شما آمده است و زندان هم افتاده است و شکنجه هم شده است و 6 ماه هم است که زندان است. همان 6 ماه من آدرس هایی را داشتم ازجمله در دوبی که سنتر (مرکز) ارتباطی سازمان مجاهدین خلق بود، من آنجا آدرس هایی را داشتم و من می توانستم این آدرس ها را بدهم، این آدرس ها هیچکدام لو نرفته بود و همین بود آنها گمان می کردند من کشته شده ام.

وقتی که فهمیدند من زنده هستم سیاست سازمان بر این رفت که سعید به هر حال که به دست جمهوری اسلامی کشته می شود باید آبرویش را هم ببریم. فحاشی هایی علیه من شروع شد که این فحاشی ها باعث شد که حکومت جمهوری اسلامی تعجب بکند که ماجرا چه است.

ولی آقای شاهسوندی، ببخشید من حرف شما را قطع می کنم به دلیل این که فرصتمان خیلی کم است و خوب است که به مسائل اصلی بپردازیم و آن این است که درنهایت وقتی که آقای خامنه ای و دیگران تصمیم می گیرند که شما به هر حال زنده تان بهتر است و بیشتر به درد جمهوری اسلامی می خورد تا مرده شما، و آزاد می شوید، در عمل هم این به مجاهدین خلق ثابت می شود، به دلیل این که شما هم علیه سازمان صحبت می کنید و هم در مصاحبه تلویزیونی شرکت می کنید و، به زعم مجاهدین خلق، حتی ممکن است که با وزارت اطلاعات همکاری هم کرده اید.

این حرف کاملا درست است، اولین بار هم خود من گفتم که آقای خامنه ای که در آن ایام ریاست جمهوری را داشت توسط دوستان آقای سعید حجاریان که درواقع نطفه های اصلاح طلبی آن موقع در درون حکومت جمهوری اسلامی هستند، اسم باید بیاورم، نظیر آقای نادر صدیقی که جزو یاران آقای حجاریان بود در زندان به دیدن من می آمد. برای آنها سوال شده بود، ابتدا باور نمی کردند که من با سازمان مسئله دارم، فکر می کردند این یک نوع سیاه کاری و سیاه بازی است و سازمان می خواهد این کار را بکند که من را از زیر فشار نجات بدهد. بعد که دیدند این فشارها و این فحاشی ها اینقدر زیاد است باورشان شد که من با سازمان فاصله دارم.

این سوال بعدا مطرح شد که چرا؟ مطرح شدن سوال در بولتن های حکومتی منعکس شد، این را بعدا همین آقایان به من گفتند وگرنه آن موقع من خودم نمی دانستم، و در حاشیه یکی از این خبرهایی که درباره من نوشته شده بود، آقای خامنه ای می نویسد که اشتباه "سعادتی" را درمورد این فرد تکرار نکنید...

یعنی اعدامش نکنید؟

یعنی اعدامش نکنید. چون محمدرضا سعادتی به 10 سال زندان محکوم شده بود و در 30 خرداد هیچ نقشی نداشت و اسدالله لاجوردی درهای زندان را می بندد و تلفن ها را قطع می کند، علی رغم تلفن محمدعلی رجایی، او را اعدام می کنند، که در خاطرات آقای رفسنجانی هم آمده است.

حالا این اتهامی که به شما می زنند که شما با وزارت اطلاعات همکاری کردید، آیا همکاری کردید؟ آیا شما به اصطلاح اسم و آدرس و افرادی را لو دادید؟

من وقتی که از زندان آزاد شدم، بعد از 4 سال، یک بیانیه ای منتشر کردم، عنوان بیانیه نه دیگر به نام "خدا" بود و نه به نام "خلق قهرمان ایران" بود، به نام هیچ کدام از اینها نبود، بلکه به نام "حقیقت" بود. چون طی این سال ها من دگرگونی های فکری پیدا کرده بودم، من خودم را بازسازی کرده بودم، دیگر آن نقطه صفر فلسفی نبودم که می خواستم بروم در عملیات فروغ جاویدان کشته بشوم، دیگر آن نبودم، بلکه باورهای جدیدی پیدا کرده بودم، که نه باورهای جمهوری اسلامی بود و نه باورهای مجاهدین خلق.

بیانه ای به نام "حقیقت" نوشتم و منتشر کردم و در آن گفتم که هیچ کدام از این اتهاماتی که به من وارد است درست نیست. من اعلام آمادگی کردم در هر گوشه جهان و ازجمله در قرارگاه های ارتش آزادیبخش که آن موقع تحت حاکمیت صدام حسین بود، حاضرم شرکت کنم و ادعاهای شما و شاهدان شما بیایند و هر چه علیه من دارید بگویید، من هم انتقاداتم را می گویم. هر حکمی که آن دادگاه مفروض گرفت من سمعا و طاعتا به روی چشم اطاعت می کنم. تاکنون هیچ خبری جز تکرار حرف های گذشته نبوده است.

حالا، اتفاقاتی طی این مدت در ایران افتاده است بخصوص بعد از انتخابات ریاست جمهوری گذشته. موضع شما چیست، آقای شاهسوندی؟ شما الان در کجای این مسائل سیاسی ایران ایستاده اید؟

اگر بخواهم در فرمول های کلاسیک شناخته شده به شما بگویم که من امروزه خودم را یک سوسیال دمکرات می دانم. یعنی من به باورهای عدالت اجتماعی و سوسیالیسم کماکان باورمند هستم اما این عدالت اجتماعی و سوسیالیسم بدون دمکراسی، تجربه نشان داده است، که محقق نمی شود و درواقع یک سیاهچاله بزرگی است که نسل های ما را هم خورد. این به لحاظ تعریف کلاسیک سیاسی آن.

منتهای مراتب، من در عین حال به جدایی دین از سیاست باورمند هستم، بهتر است عرض کنم جدایی دین و ایدئولوژی از سیاست...

البته بسیاری معتقدند و این را درواقع به این شکل فرموله می کنند که جدایی دین از "حکومت" نه "سیاست"...

دقیقا.

چون روشنفکران دینی معتقدند که دین می تواند در سیاست باقی بماند...

بله، یک فرد می تواند با عقیده های دینی در سیاست شرکت بکند...

مقصود شما جدایی دین از سیاست است، یا از حکومت؟

مقصود جدایی دین از حکومت است.

بسیار خوب.

یعنی حکومت دینی و باورهای حکومتی که براساس مناسبت های دینی یا ایدئولوژیک شکل می گیرد، بجای این که بهشت را برای ما بیاورد تاکنون نشان داده است که جهنم را می آورد، نمونه های آن را در تمام دنیا هم دیدیم.

این باور من است، امروزه. اما در صحنه واقعیت ممکن است امروز تمام خواسته های من محقق نشود و امکانش هم به این سادگی نیست، سیاست هم علم امکانات است. بنابراین جنبش سبز یکی از محمل هایی است که به نظر من می تواند و می توانست و یکی از شانس های بزرگ جامعه ما است و من هم از آن حمایت و طرفداری می کنم.

آخرین سوال و برگردیم به سابقه گذشته شما، و آن این است که شما در زمانی که در زمان قبل از انقلاب یک مبارزه ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق بوجود آمد، شما هم جزو آن سه نفری بودید که در درون سازمان محکوم به اعدامتان کردند.

بله. در سال 1354 در تحولات ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق به مارکسیسم، یا دقیق تر صحبت کرده باشم به استالینیسم، خائن شماره یک مجید شریف واقفی بود، خائن شماره دو مرتضی صمدیه لباف بود، و خائن شماره سه من بودم، و حکم خائنین هم که مشخص است.

روزی که مجید شریف واقفی را به قتلگاه بردند، چند ساعت قبل از آن با من قرار داشت و ما از هم خداحافظی کردیم. آن تصویر و آن کاری که ما آن سال ها کردیم تمام سرمایه من برای سال های طولانی شد، برای ایستادن و "نه" گفتن درمقابل چنین سیستم هایی. اگر درست 10 سال بعد درمقابل صدور حکم اعدام برای علی زرکش، که آن هم همین سیستم و همین جوهر بود، مقاومتی کردم درست به اتکاء آن گذشته پیشین بود.

خیلی متشکرم، آقای سعید شاهسوندی، از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". ممنون از شما.

متشکرم، خواهش می کنم.
این گفت و گو را  در بی‌بی‌سی فارسی ببینید

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا