به روز شده در تاریخ : 22 May 2017.


سعید ریشه‌یابی پیدایش
و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق(5)

جديد دیالکتیک اندیشه و قهر، کادرسازی و کادرسوزی(1)


در گفت‌وگوی پیشین از فرار رضا رضايي گفتید و این‌که هنوز آب خوش فرار رضا از گلو پايین نرفته با شهادت احمد رضايي روبه‌رو شدیم. مي‌دانيم که نخستین نتيجه فرار رضا افزون‌بر جنبه تقویت روحی ـ روانی آن برای اعضا، تصحیح خطوط عملیاتی و شروع عملیات کوچک بود.

 

 

 

درست است. عملیات کوچک یعنی عملیات روی سوژه‌های ثابت مانند خودروها و پاسگاه‌های پلیس و کارگذاری مواد منفجره در  مراکزی مشابه آن در دستور کار قرار گرفت.
عملیات کوچک آغاز شد. ابتدا ماشین‌ها و سپس پاسگاه‌‌های پلیس در تهران از نخستین اهداف بودند. به یاد دارم که انفجار پاسگاه پلیس در بازار اولین مورد بود و بعدها پاسگاه‌های پلیس در میدان خراسان، میدان شاه و میدان شوش نیز بمبگذاری شد.
سهولت عمل و تهیه مواد منفجره (البته به نسبت عملیات بزرگ) باعث گسترش عملیات شد و دامنه عملیات به بیرون از تهران هم کشیده شد. به ياد دارم در آن روزها شماری از طلبه‌هاي قم در حمایت از مجاهدین زندانی تظاهرات کرده و با سرکوب پلیس روبه‌رو شده بودند. خبر که به ما رسید در نشستی با کاظم ذوالانوار، علیرضا بهشتی‌پور، مجید لغوی و فردی به‌نام حسین بحث شد که خوب است ما به‌عنوان "نیروی مدافع" مردم در مقابل رژیم وارد شده و اقدام به عمل کنیم. به‌علاوه توجه و تمرکز ساواک روی خودمان را از تهران به دیگر نقاط پخش کنیم. مطلب مورد تأيید قرار گرفت. من و یک‌نفر دیگر برای شناسايی به قم رفتیم و چندین محل ازجمله پاسگاه‌های پلیس در مقابل حرم حضرت معصومه را مناسب دانستیم. جهت استفاده حداکثری از تبلیغ عمل مسلحانه، زمان عملیات، تعطیلات آخر هفته ـ که زائران زیادی از تهران و اطراف به قم می‌آمدند ـ انتخاب شد. برای جلوگیری از خسارت جانی به مردم عادی نیز (به‌عنوان یک اصل عملیاتی) زمان انفجار را نیمه‌های شب انتخاب کردیم.
پس از شناسايی اولیه، طرح عملیات ریخته شد. چند روز بعد چند نفری با قیافه‌های گوناگون از تهران به قم رفتیم. يادم هست من خود را شبیه کارگران ساختمانی کرده بودم و با توبره‌ای از به‌اصطلاح وسايل کار و موادخوراکی خود را به نزدیکی پاسگاه‌ها رسانده و مواد را کار گذاشتیم. البته موقع کارگذاری، چند نفری هم از دو سو مراقب بودند تا اگر مورد مشکوکی پیش آمد مداخله کنند. برای چهار پاسگاهی که از قبل شناسايی کرده بودیم مواد منفجره بردیم، ولی هفته بعد که برای عملیات رفتیم مشاهده کردیم یکی از پاسگاه‌ها برچیده شده، ما هم بی‌انصافی نکرده آن مواد را به مواد برای سایر پاسگاه‌ها اضافه کردیم. به این ترتیب در یک شب همه پاسگاه‌های پلیس در قم را منفجر کردیم و همان شب هم به تهران برگشتیم. فردا صبح، خبر عملیات البته با آب‌وتاب‌های مردمی خاص خود، در قم و تهران پخش شده بود و همان‌گونه که ما انتظار داشتیم انعکاس فراوانی یافت.
در اینجا بی‌مناسبت نیست به نوع و شيوه تهیه مواد منفجره‌ای که آن موقع به‌کار می‌برديم هم اشاره‌ای داشته باشم كه عبارت بودند از:
1ـ "چدیت"  که ترکیبي از کلرات پتاسیم، پودر گوگرد و شکر بود. از ترکیب يادشده ماده‌ای با قدرت انفجاری متوسط  به‌دست می‌آمد. این‌که نام شیمیايی چنین ترکیبی چدیت بود و یا در سازمان این نام را به آن داده بودند اطلاع درستی ندارم.کلرات پتاسیم ماده‌ای است که مصرف دارويی  دارد و در داروخانه‌ها به میزان کم، براي تهیه محلول شست‌وشوی دهان قابل تهیه بود. این محصول را به‌طور عمده می‌شد از عمده‌فروش‌های دارويی اطراف خیابان ناصرخسرو خریداری کرد. منن خودم با مراقبت‌های دیگران چندین‌بار مراجعه کرده و چند کیلو خریداری کردم. پودر گوگرد را نیز می‌شد از بنگاه‌هايی که مواد شیمیايی می‌فروختند، تهیه کرد. مخلوط پودر گوگرد با آب برای سمپاشی و ضد عفونی درختان علیه حشرات و قارچ استفاده می‌شد. 
2ـ ماده انفجاری دیگر نیترات پتاسیم بود که از مواد ترکیبی کودشیميايی بود و با یک فیلتر و صافی معمولی می‌شد کودشیمیايی را تصفیه و نیترات پتاسیم آن را استخراج كرد. این ماده نیز از بنگاه‌های شیميایی قابل خریداری بود.
3ـ ماده بعدی دینامیت بود که از طریق امکانات دوستان و هوادارانی که در شرکت‌های ساختمانی داشتیم آن را تهیه می‌کردیم.
4ـ قوی‌ترین ماده البته  تی ان تی (تری نیترو گلسیرین) بود. این ماده را هم از شرکت‌های ساختمانی و یا با محمل شرکت‌های ساختمانی البته به میزان کمتر به‌دست می‌آوردیم.
بهترين وسايل مداربندی و تایمر مربوطه هم، همان ساعت‌های قدیمی جیبی بود که در بازار تهران به‌وفور یافت می‌شد و با کمی دستکاری، تایمری 12 ساعته و با سری‌کردن دو عدد از آنها تایمری 24 ساعته به‌دست می‌آمد.
همان‌طورکه در كتاب‌هاي چاپ‌شده هم آمده، هم  مواد اولیه و هم وسايل جانبی عملیات به‌سادگی قابل تهیه و در دسترس بود. البته آنچه گفتم بخشی از تجربیات "گروه شیمی" سازمان در پيش از شهریور 50 بود که به ما منتقل شده بود. زنده‌یادان شهدا بهروز(علي باکری)، علی‌اصغر منتظر حقیقی و بدیع‌زادگان ـ که مدتی نیز در تسلیحات ارتش کارکرده بود ـ در این امر نقش اساسی و تعیین‌کننده داشتند.
به ياد دارم که یکبار برای عملیاتی که مؤفق هم بود، مواد گفته‌شده بالا را تهیه کردیم، ولی ترازويی که بتوانیم مواد را به میزان متناسب مخلوط کنیم نداشتیم. مغازه‌ای بود در حد فاصل گمرک شاهپور و گمرک مولوی که سموم گیاهی برای ضدعفونی درختان و باغچه‌ها را می‌فروخت. آنجا رفتیم و پس از خرید میزان معینی گوگرد براي ضدعفونی باغچه و درختان، به مغازه‌دار گفتم برای مؤثربودن دارو باید ترکیبات دیگری را هم اضافه کنم و از او خواستم وزنه مورد نظر مرا در ترازویش بگذارد. او هم که برای نخستین‌بار بود با چنین وضعیتی روبه‌رو می‌شد فرصت فکرکردن پیدا نکرد و کاری را که از او خواسته بودم انجام داد و من ساکی را که همراه داشتم باز کرده و کلرات را به میزانی که می‌خواستم اضافه کردم و بعد هم سنگ بعدی و افزودن شکر.کلرات را که سفیدرنگ بود به‌جای شکر معرفی کردم و گفتم پودر گوگرد را با شکر مخلوط می‌کنم تا حشرات به‌خاطر شیرینی شکر آن را بخورند!
اینها را بیشتر به آن خاطر گفتم تا شِمايی از امکاناتمان در آن زمان  به‌دست داده باشم. اين زمانی بود که تبلیغات رژیم شاه،  قدرت‌های خارجی را تأمین‌کننده مالی وتدارکاتی ما می‌دانست و ما را خرابکارانی که از آن سوی مرزها دستور می‌گیرند و گاه از آن سوی مرز می‌آیند معرفی می‌کرد.

افزون‌بر پیام معروف بدیع‌زادگان که شما در گفت‌وگوی پیشین به آن اشاره کردید، پیام و یا بهتر است بگویم دو پیام ازسوی مجاهدین شهیدسعید محسن و محمد حنیف‌نژاد به بیرون فرستاده شد که در آن به شروع عملیات کوچک هم اشاره شده بود.

درست است. البته بخش‌های عمده‌ای از پیام مشترک سعید و محمد در یورش پلیس از بین رفت و آنچه بیشتر امروز در دسترس و قابل اتکاست پیام دوم است که حنیف‌نژاد در فاصله دادگاه اول و تجدیدنظر نظامی به بیرون ارسال کرد.
پیام اول یعنی همان پیام مشترک با آیه227  سوره شعرا آغاز می‌شود که:"وسيعلم‌الذين ظلموا ای مُنتقلب ینقلبون" (و به زودی ستمگران درخواهند یافت که چگونه آنها را زیرورو وسرنگون خواهیم کرد) این آیه تا سال‌ها بعد و تا پيش از تغییر ایدئولوژی در انتهای تمامی اطلاعیه‌های عملیاتی به‌صورت امضايی ایدئولوژیک تکرار شد و بسیار انگیزاننده بود.
پیام چنین ادامه می‌یابد: "برادران! ما درشرايطی دست به تحریر این پیام می‌زنیم که دشمن خونخوار جمیع امکانات را از ما گرفته و زير شدیدترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌های غیرانسانی و قرون وسطايی، ما و رفقایمان را برای اعدام آماده می‌کند. با این همه ما هرگز از پیروزی راهمان و تحقق اهدافمان ناامید نشده به آرمان‌ها و اراده خلق قهرمان ایران اعتقاد راسخ داریم. این است که باوجود تمام فشارها هر طور شده کاغذ و قلم به سلول آورده و با مشاوره‌ای کوتاه از آنجا که به اعدام خود یقین داشتیم، پیام زیر را خطاب به برادران خود نوشتیم."
سپس می‌افزاید: "بگذار دشمن ما را از هر کاری بازدارد و تحت هر فشاری قرار دهد، لیکن ما به راه خود که بدیهی است ازجانب برادرانمان تا پیروزی کامل تعقیب می‌شود اعتماد راسخ داریم...
برادران! وحدت تشکیلاتی ما، هر مانعی را از برابرمان برخواهد داشت. هرگز مایوس نشوید. هرچه دارید در کفه جنگ توده‌ای مسلحانه گذاشته و تا امحای کامل امپریالیسم، صهیونیسم و رژیم سلطنتی ایران بجنگید. راه ما راه خدا و راه توده‌هاست."
پیام يادشده پس از تأکید مجدد بر پیروزی حق و قوای طرفدار حقیقت بر باطل و قوای شیطانی خطاب به افراد سازمان  می‌گوید: "در هر وقت و هر زمانی باید و می‌توان هدف را در نظر داشته و بدانید که در هر شرایطی باید مقاومت کرد. باید نهراسید و دشمن خونخوار را محکوم و خوار نمود... شنیده‌ایم که به عمل پرداخته و ماشین‌های پلیس را قبل از عید منفجر کرده‌اید، پس بدانید که پیروزی از آن ماست. ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم...
ادامه راه خدا هوشیاری می‌خواهد. صداقت و احساس مسئولیت می‌خواهد. پس بر شماست که از اشتباهات درس بگیرید.
وحدت تشکیلاتی را همیشه حفظ کنید. از دیگران عبرت بگیرید نه این‌که در چاه‌ویل اشتباهات سرنگون شوید. برادران! مبادا تاریخ به قول حضرت علی از شما کسی بسازد که خود مایه عبرت دیگران شوید.
ذیلاً شما را به رعایت اصول زیرین که رمز بقا و کمال است دعوت می‌کنیم و شما را به رعایت جمیع آنها که مایه دوام و تکامل حیات سیاسی و تشکیلات ماست فرامی‌خوانیم: الف‌ ـ اتخاذ موضع صادقانه در هرجا و مکانی...
صفحات دیگر این پیام همان‌طور که شما نیز می‌دانید در یورش پلیس از بین رفت. این نظر هم مطرح شده است که ممکن است تمامی عبارات این پیام عیناً گفته و نوشته سعید و حنیف نبوده باشد که با توجه به شرايط بسته زندان و شرايط انتقال پیام می‌تواند قابل فهم باشد، اما به نظر من روح و محتوای پیام با آموزش‌ها و اندیشه‌های حاکم بر سازمان در آن سال‌ها کاملاً مطابقت دارد.
پیام دوم که امضای[م .ح] را در انتهای خود دارد توسط حنیف‌نژاد در فاصله دو دادگاه نظامی بیرون داده شد و تأيیدکننده مضامین پیام اول است. به‌دلیل اهمیت رهنمودهای آخر آن‌که موضوع گفت‌وگوی کنونی ماست آن را ذکر می‌کنم.
"این سطور در شرایطی نوشته می‌شود که ما را از هرطرف بحرانی سخت احاطه کرده است. یک‌طرف شدت ضربات کوبنده‌ای که یکی پس از دیگری به ما می‌خورد و یک‌طرف دستگیری‌ها و شکنجه‌های وحشیانه دژخیمان و نابودی و اعدام بالاترین، پاک‌ترین، منزه‌ترین و شجاع‌ترین فرزندان خلق ما.
در این شرايط سهمگین... تنها وتنها یک چیز می تواند ما را از کشاکش شکست وارهاند و به سر منزل آرمان انسانی خود که رهايی خلق‌های اسیر است نزدیک کند.
حنیف‌نژاد سپس ضمن تأکید بر ضرورت "شرکت در پروسه خلاق و دائمی تئوری و عمل" و از این طریق "روز به روز غنی و غنی‌تر ساختن اندیشه خود" چنین می‌گوید: "رمز پیروزی ما در حفظ وحدت دائمی سیاسی و تشکیلاتی گروه است که در مساعی زیر متجلی می‌گردد:
1ـ وحدت تشکیلاتی  
2ـ وحدت استراتژیک
3ـ وحدت ایدئولوژیک
به این ترتیب تنها ضامن پیروزی، حفظ دقیق اصول درباره وحدت است که تنها و تنها از طریق اصل :
1ـ انتقاد و انتقاد از خود و
2ـ اصل ادامه" بقای پیشتاز" حفظ می‌شود.  م. ح
همان‌طورکه از مضمون دو پیام به‌روشنی دریافت می‌شود. نگاه درازمدت و به‌اصطلاح استراتژیک بنیانگذاران سازمان بر مسئله وحدت تشکیلاتی، استراتژیک و ایدئولوژیک به‌عنوان سه‌‌پایه اصلی بقای سازمان و اجرای اصل انتقادپذیری شامل انتقاد و انتقاد از خود  و بالاخره اصل  ادامه "بقای پیشتاز" است.
هیچ‌کس بهتر از بنیانگذاران نمی‌توانست اثر ضربه بزرگ شهریور50 و دستگیرشدن اکثریت قریب به اتفاق کادرهای درجه یک و درجه دو سازمان را درک کند، زیرا هم آنها بودند که با تلاشی طاقت‌فرسا و طولانی، طی حداقل 6 سال توانسته بودند چنان جمع و گروهی را ساخته و سازمان دهند.
اگر بخواهم ضربه شهریور 50 را صرفاً از منظر تشکیلاتی مدنظر قرار دهم باید بگویم که تمامی زحمات شبانه‌روزی 6 ساله بنیانگذاران و صدها نفر افراد سازمان برای "کادرسازی" و ازجمله "کادر همه‌جانبه"  ظرف چند هفته یورش ساواک از بین رفت. اشراف بر چنین ابعادی است که بنیانگذاران و بويژه شهید بدیع‌زادگان بر وحدت تشکیلاتی ـ استراتژیک و ایدئولوژیک تأکید می‌کنند.

در تأييد صحبت شما، اصغر بديع‌زادگان پس از ضربه سال1350مي‌گفت: يك سازماني داشتيم، درست نگهش نداشتيم، ساواكي اومد  و بردش، سر پا نشست و خوردش.

تأکید بنیانگذاران بر اصول سه‌گانه حفظ وحدت و بويژه اصل "ادامه بقاي پيشتاز" گرچه درست است، ولی در همان دستگاهی است که منجر به ضربه شده است، یعنی تشکیلات مخفی جهت مبارزه مسلحانه و اعمال قهر انقلابي. ضمن این‌که نباید فراموش کرد که از زمان تأسیس سازمان در سال 1344 تا کمی پيش از ضربه شهریور، ساواک از وجود سازمان بی‌خبر بود. این بی‌خبری ـ كه ساواك آن را ضربه هولناك به حيثيت خود مي‌دانست ـ خود بزرگترین فرصت برای عضوگیری و کادرسازی بود.
حال در شرايط پس از ضربه و به‌اصطلاح لورفتن سازمان و بعد هم شروع عملیات مسلحانه پرواضح و بسیار روشن بود که نمی‌توان مانند محیط آرام پيش از شهریور به کادرسازی پرداخت. افزون بر‌ اين‌که الزامات فراوان عمل مسلحانه نیز به ديگر وظايف افزوده شده بود. اینجاست که پارادوکس همیشگی رخ می‌نماید؛ تقابل و یا بهتر است بگویم، دیالکتیک "اندیشه" و" قهر". نقيضي که بدیع‌زادگان سعي مي‌کند آن را با طرح "ضرورت استمرار عمل در عین ضرورت حفظ جنبش"حل نمايد و حنیف‌نژادبا تأکيد بر وحدت‌های سه‌گانه متکی بر دو اصل انتقاد و انتقاد ازخود و بويژه اصل ادامه بقای پیشتاز.
 به نظرمن، واقعيت اين است که "انديشه‌ورزي" و "اعمال قهر" و به ديگر سخن کادرسازي و شرکت در عمل مسلحانه چه درحکومت شاه و چه پس از دوران انقلاب که رجوی سکان رهبری سازمان را به‌دست گرفت، مانعه‌‌‌الجمع بوده و هستند.
هر راه‌حلی جهت "کادرسازی"به مفهوم "اندیشه‌ورزانه" آن، وقتی‌که با سازمان مخفی و عمل مسلحانه آن هم از نوع چریک شهری عجین شود ناکارآمدي خود را به‌سرعت نشان خواهد داد و بیشتر از آن‌که "کادرسازی"شود "کادرسوزی" می‌شود، مگر آن که مقصودمان از "کادرسازی" نه "انسان‌های اندیشه‌ورز"، بلکه صرفاً پرورش چریک و فرد نظامی (قهرمدار) باشد که در آن صورت پادگان‌های حکومتی با واحدهای کماندو، تکاور و کلاه‌سبز  بسیار کاراتر از خانه‌های مخفی، قدرت "کادرسازی" دارند.
البته در فضای گفتمان مبارزه مسلحانه ضد امپریالیستی و گفتمان "پیشتاز"ی که با خون خود باید راه را نشان دهد، در فضای گفتمان شهادت و شهادت‌طلبی، در فضای قرارگرفتن در قلب‌ توده‌ها یا قلب تاریخ، در فضای درست فهم نشدن واقعه تاریخی عاشورا و حتی در فضای درست فهم نشدن مبارزه رزمندگان فلسطینی و نیز مبارزه و شرايط بین‌المللی ـ تاریخی و جغرافیايی ویتنام، چین، کوبا و صرفاً در فضای سرنگونی "قدرت حاکم" و جایگزینی آن با "قدرت دیگر" [به كمك قهر انقلابي] ، آن هم با تصویری از دور، هرچند کاملاً صادقانه و صمیمانه و مایه‌گذرانه،  جز این انتظاری نمي‌رفت.
به اختصار بگویم که تصویر ما از نهضت حسینی در نقطه مقابل و در ضدیت و زدگی از تصویر دیگرانی بود که از همان نهضت دکان ارتزاق و دین‌فروشی و در موارد بسیار سازش باحکومت درست کرده بودند.
هم از این‌رو بود که با به‌کارگیری مفاهیم جدید در وقایع هزارواندی سال پیش،"ابوذر غفاری خداپرست سوسیالیست" می‌شود و معاویه و عثمان نمایندگان سرمایه‌داری !! و اشرافیت!!
ما براین باور بودیم که "راه حسین" را می‌رویم، اما این پرسش نه به‌درستی مطرح شد و نه به‌درستی پاسخ داده شد که آیا مانند امام‌حسین "همه" راه‌ها را تجربه کرديم؟آيا همه مسیرکج‌کردن‌ها و اعلام آمادگی‌های حسین‌بن علی برای جلوگیری از خون و خونریزی را تا به آخر رفتيم و جواب نگرفتيم؟ آیا شرايط آن روزی جامعه ما، مانند بیابان کربلا بود که ‌بایستی به‌راستی ميان "ذلت" و "مرگ" یکی را انتخاب کنيم؟ آیا  انتخاب‌های "شرافتمندانه "دیگر با حفظ" عزت و کرامت انسانی" برای ما و مردم وجود نداشت؟
خلاصه آن‌که برای تحقق "آزادی"،که البته تصوری مبهم از آن داشتیم(دموکراسی نمی‌گویم چون به مفهوم دقیق کلمه با آن بیگانه بوده و حتی مخالف بودیم) و "عدالت اجتماعی"، که شیفته و عاشق آن بودیم، باید سلاح به‌دست گرفت و "حق "را با زور آن هم زور سلاح، بازپس گرفت؟
در چنان تصویری از واقعه عاشورا، صلح امام حسن از قلم می‌افتاد و کسي به جد بدان نمي‌پرداخت و يا در بهترين بيان زمينه‌ساز قيام امام‌حسين تفسير مي‌شد، ولیعهدی مأمون خليفه عباسي توسط امام‌رضا و سکه به‌نام او زدن به سکوت برگزار می‌شد و نقش اساسی و تاریخی امام‌جعفر صادق در حفظ و گسترش اندیشه شیعه عملاً نادیده گرفته می‌شد.
همچنان‌که از سوره‌های قرآن و خطبه‌های نهج‌البلاغه هم پيش از همه به سوره توبه و سوره محمد پرداختیم و به گفته مرحوم مهندس بازرگان تنها سوره‌های جهادی که درصد اندکی از کل قرآن را تشکیل می‌دهد انتخاب کرده و تفسیر کردیم.
این را به اختصار گفتم تا شاید موضوعی شود برای اهل فن و کسانی که به تاریخ نه به‌عنوان کپی‌برداری، بلکه درس‌آموزی و استفاده از آن در شرايط مشخص تاریخی و اجتماعی می‌اندیشند.
اما پاسخ شخصی من "اکنون" و نه آن روزگار، به بسیاری از پرسش‌ها این است که: نه، ما تمامی راه‌ها را نیازمودیم،تمامی امکانات از بین نرفته بود و ما از آنها تا به آخر استفاده نکرده بوديم و هنوز فضا برای فعالیت و ازجمله "اندیشه‌ورزی" و "کادرسازی" برای به چالش‌کشیدن (و نه براندازي و جایگزینی) "قدرت" و نظام خودکامه وجود داشت. بر این باورم که "نیاز" مبرم روز و چاره‌ کار باوجود استبداد،  بی‌عدالتی‌ها و خفقان حکام، سازمانِ مسلحانه کار نبود. شاید سازمانی دیگر و روابطی دیگر نیاز بود.
ما می‌خواندیم و در ادبیات سازمان وارد شده بود که حرکت جبهه ملی دوم و متعاقب آن خیزش 15 خرداد 42 گورستان ناسیونال رفرمیسم است و دیگر"تنها سلاح" میان ما و رژیم قضاوت خواهد کرد. می‌گفتیم که رژیم تنها زبان زور را می‌فهمد. در اطلاعیه‌های خود می‌نوشتیم که "پیروزی جز با توسل به قهر و تفنگ ممکن نیست" و"تفنگ تنها راه نجات خلق را به‌درستی نشان می‌دهد."
 با تقلید از شعارهای فلسطینی‌هايی‌ که همه‌چیز و حتی خانه و کاشانه را از دست داده و "آواره" شده بودند تکرار می‌کردیم که "آنچه با زور گرفته شده است جز با زور پس گرفته نمی‌شود." شور جوانی و بی‌تجربگی مانع می‌شد که به‌یاد بیاوریم شرايط سیاسی اجتماعی و تاریخی ما با شرايط فلسطینی‌ها بسیار متفاوت است.
 به باور من، به جاي ايجاد نظام ارزشي و فرهنگ سياسي معطوف به امر قدرت(منتج و مبتني بر قهر)، احيا و يا ايجاد نظام ارزش‌هاي دموكراتيك، عدالت‌جويانه و آزاديخواهانه و فرهنگ سياسي معطوف به آن نياز آن روز ما بود. ناگفته پيداست که پي‌افکندن چنان کاخی عظيم و مرتفع امر یک سال و دوسال و حتي چند سال نبود و به‌سرعت نيز به بار و به"پیروزی" موعود نمی‌نشست؛ضمن آن که فراموش نمي‌کنيم با توجه به استبداد شاه چنان کاري نه آسان بود و نه بي‌خطر. با اين همه آن کار مي‌توانست پي‌افکني‌اي تاريخي شود جهت حفظ و مقابله با باد و باران و توفان حوادث و گزند قدرتمداران. تناقض گريبانگير رهبران سازمان و ميراث‌داران بعدي آن نيز شايد اين گونه حل مي‌شد.
ضمناً در اين گفته بر سر آن نيستم تا همه خطاها را در طرف خودمان قرار دهم و از نقش تعيين‌كننده حكومت خودكامه شاه در اعمال قهر و در بستن فضاهاي دموكراتيك كه در واقع نوعي هُل دادن به سوي قهر متقابل بود چشم‌پوشي كنم. در اين باره در گفت‌وگوهاي پيشين به تفصيل صحبت کرده‌ايم، ولي چون «سازمان مجاهدين پيدايي و سير تحولات آن» موضوع گفت‌وگوست به بخش مربوط به آن بيشتر پرداختم.

¡به نکته‌ای اشاره کردید؛ "کادرسازی" و "کادرسوزی". لطفاً در این باره بیشتر توضیح دهید.  

سعی می‌کنم نظر امروز خود را نسبت به وقایع آن روز این‌گونه بیان کنم:
1ـ تردیدی ندارم که حنیف و سعید انسان‌های مسلمان و دردمندانی عاشق بودند در رؤیای تحقق آزادی و عدالت اجتماعی.
2ـ آنها تحقق آرمان خود را در اسلام و درکی که از اسلام داشتند می‌دیدند، پس بیانگر روایت و به‌اصطلاح امروزی قرائتی انقلابی از اسلام بودند. از این نظر خود را موظف به مبارزه مکتبی می‌دیدند.
3ـ از نظر آنها نظام حاکم چنان فاسد و وابسته است  که امکان هیچ‌گونه رفرم (اصلاح) در درون آن متصور نیست.
4ـ از نظر آنها نظام خودکامه شاه تن به هیچ قانون حتی قانون‌های خودساخته نمی‌دهد، از این‌روست که تمامی مبارزات مسالمت‌آمیز گذشته با شکست روبه‌رو شده.
5ـ پس نظام شاه در تمامیتش باید سرنگون شود و نظام و سیستمی که هیچ‌گونه شناخت عینی نسبت به  آن نداشتیم جایگزین شود. به دیگر سخن، "قدرت خلق" (كه خود خوانده، نمايندگي آن را برعهده داشتيم)مي‌بايد از طريق انقلاب جایگزین "قدرت ضدخلق" و " قدرت شاه" شود.
6ـ آنها امر انقلاب اجتماعی را از طريق مبارزه مسلحانه در دستور کار داشتند، اما برای انقلاب مورد نظرشان به نظریه و تئوری احتیاج داشتند.
7ـ اگر انقلاب مشروطه و پس‌لرزه آن، نهضت ملی‌شدن نفت، نگاه به انقلاب فرانسه و ارزش‌های آن داشت، نسل حنیف با انقطاع از نسل پیشین، نگاه به انقلاب‌های چین، کوبا، ویتنام، الجزایر و فلسطين دارد، که عمدتاً خیزش‌های مردمی علیه نظام‌های مستعمراتی بود.
8ـ گذشته مذهبی و بهتر است بگویم گذشته ملی ـ مذهبی همراه با زیستن در فضای روشنفکری دانشگاه مسئله "تعالی انسان و ارزش‌های انسانی" را نیز برای آنها و برای کسانی‌که می‌خواستند عضوگیری کنند مطرح می‌کرد.
9ـ از این‌روست که برای نخستین‌بار در میان گروه‌های سیاسی ایران تعریف جدیدی از مبارزه ارائه می‌شود:
"مبارزه عبارت است از برداشتن هرگونه سد راه تکامل بشر" و بلافاصله اضافه می‌شد که"در زمان حاضر امپریالیزم به سرکردگی امریکا را بزرگترین سد راه تکامل بشر می‌دانیم" و بعد هم "هيچ‌گونه رابطه مسالمت‌آميزي ميان خلق‌ها به امپرياليزم وجود ندارد؛ آنچه هست يا نبرد است يا اسارت." امپرياليزم ببر کاغذي است و نابودشدني؛ هم از درون و هم از بيرون ضربه‌پذير است. رژيم شاه دست‌نشانده امپرياليزم است و مبارزه براي سرنگوني آن اولين گام از مبارزه جهاني ماست.(در اين باره توجه کنيد به آرم سازمان و توضيح نصف‌النهارهاي کشيده شده در آن)
10ـ به این ترتیب، هدف مبارزه از یک‌سو به‌دست‌گرفتن "قدرت" تعریف می‌شود که تعریفی کلاسیک از مبارزه است و ازسويی "مبارزه برای تعالی بشر" (اعم از مردم وپیشاهنگ).
11ـ این‌گونه است که ظاهراً پارادوکس قهر و اندیشه، پارادوکس" قهر" و "تعالی انسان" به‌اصطلاح حل می‌شود.
12ـ مي‌گفتند و می‌گفتیم قدرت را برای قدرت نمی‌خواهیم، قدرت را برای رهايی خلق و تعالي می‌خواهیم. در اين گفته خود بسيار هم صادق بودند،اما هيچ‌نظر و برنامه مشخصي در مورد مکانيسم"کنترل قدرت" نداشتند و نداشتيم.
13ـ نمي‌دانستند و نمی‌دانستيم که قدرت، ویژگی‌ها و جذابیت‌هايی دارد که وقتی گریبانت را گرفت  یا گریبانش را گرفتی، مصداق اين شعر معروف می‌شود که: دیرآمدی ای نگار سرمست/ زودت ندهیم دامن از دست.     
14ـ همچنان‌که نمی‌دانستیم شيوه و "چگونگی کسب قدرت" خود بسیار مهم است و ارتباط مستقیمی به "چگونگي نگهداری" آن دارد. این گفته مائوتسه تنگ را بارها و بارها تکرار می‌کردیم که "قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می‌آید"، ولی نمی‌دانستیم قدرتی که از طریق لوله تفنگ به‌دست آید با لوله تفنگ هم باید نگاهداری شود.
15ـ به‌درستی به حکومت شاه  ایراد می‌گرفتیم که خودکامه است، ولی الگوهایمان نیز دموکراتیک نبودند. مطلقه و مادام‌العمر بودن حکومت مائوتسه تنگ و پيش از او لنین و بعدها استالین، هوشی‌مینه، کاسترو و در این سوی هم عرفات (البته از طریق  قیام و قعودهای از پیش برنامه‌ريزي شده حزبی و سازمانی) به چشم ما نمی‌آمد و هر حرفی علیه آنها را با مارک "تبلیغات امپریالیستی" نادیده می‌گرفتیم. ظاهراً تفاوت اردوگاه‌ها کافی بود تا چشم ما بسیاری از حقایق را نبیند.
16ـ این است آن پارادوکس گریبانگیر حنیف، سعید و ما در بیرون زندان. دو وظیفه مبارزه مسلحانه و کادرسازی دو وظيفه متضادی است‌که با هم مانعه‌‌‌الجمع‌اند. درست همان‌گونه‌که قدرت و اندیشه مانعه‌‌الجمع‌اند.
17ـ در اسناد سازمان مجاهدین به تواتر آمده که در دوران زندان و تا پيش از صدور حکم اعدام‌ها مسئله زنده‌ماندن یا نماندن کادر رهبری ازجمله مسائلی بوده است که روی آن بحث شده است؛ به استناد به اصل ادامه بقای پیشتاز.
اما سرانجام شعار "یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ" که بیان دیگری از فرهنگ شهیدپروری آن هم شهید به مفهوم فیزیکی  است، وجه غالب را پیدا می‌کند. در این میان چیزی که گم می‌شود ادامه فکري و انديشه‌اي نهضت است.
18ـ از جهتي ديگر در شعار می‌گفتیم و تکرار می‌کردیم که "هر تفنگی که به زمین می‌افتد هزاران دست برای برداشتن آن از زمین دراز می‌شود"، اما درواقع امر این‌گونه نبود. حنیف،سعید، اصغر،احمد، رضا، رسول، کاظم علی، بهروز، محمود و بسیاری یاران دیگر محصول یک‌روز و دو روز نبودند که بشود آنها را جایگزین كرد. آنها و حتی خود ما که از کادرهای درجه سه آن روز بودیم، محصول 6 سال کار سازمانی نبودیم، آنها محصول دوره‌ای تاریخی و نمایندگان شجاع نسلی  بودند که با گذر ازکوران حوادث 28 مرداد 32 و 15 خرداد 42 شکل گرفته و آب‌دیده شده بودند. چگونه می‌شد آنها را امروز به فردا و امسال به سال آینده تکرار کرد؟ این مسئله در مورد دیگر نیروها ازجمله جزنی، شعاعیان، احمد‌زاده‌ها، پویان و دیگران نیز مصداق مي‌کند.
19ـ اگر جنبه "اندیشه‌سازی" نهضت را بر جنبه انقلابی وکسب"قدرت" تقدم می‌دادیم، به پرورش و کادرسازی برای اندیشمندانی دموکرات و عدالت‌جو که ايجاد جامعه‌اي دموکرات و عدالت‌پرور را در پيش رو دارند مي‌پرداختيم.
پس از انقلاب و پس از ماجرای 30 خرداد60 نمونه‌هاي فاجعه‌بار چنین درگیری در امر "قدرت" را که رنگ و بوی ایدئولوژیک و مذهبی نیز گرفته بود از هر دو سوی شاهد بودیم. شاهد بودیم که چگونه بنیان خانواده و جامعه به‌دست خود خانواده‌ها و افراد جامعه در معرض تهدید و نابودی قرار گرفت. شاهد بودیم که برادر یا خواهری، برادر، خواهر و یا پسرعموی خود را به صرف این‌که در اردوی" قدرتِ" مقابل قرار دارد لو می‌دهد یا ترور می‌کند و یا مادری به مرگ فرزند خود راضي مي‌شود. این عمق فاجعه نبرد "قدرتی" بود که در جامعه ما جریان یافت. نبردی که عوارض زيادي به دنبال نداشت.
20ـ اگر می‌دانستیم که انسان‌ها هم "محصول" و هم"سازندگان" سیستم‌ها هستند و می‌توان در هر سیستم نامطلوب عناصر مطلوب و هرسیستم مطلوب عناصر نامطلوب را مشاهده کرد.
اگر میزان، ملاک و پيش از آن دیدگاهی  داشتیم که می‌توانستیم نسبی را در مطلق ببینیم و نسبی را یکسره نفی نکنیم و شیفته مطلقی که نمی‌دانیم چیست نشویم.
اگر به زیرساخت‌های اقتصادی و پیش‌زمینه‌های تاریخی ـ فرهنگی و اجتماعی آن‌گونه که باید بها می‌دادیم و آن‌قدر اراده‌گرایانه و پرشور خواستار تغییر نبودیم، شاید تناقض کادرسازی با مبارزه جهت کسب قدرت  حل می‌شد و البته آن‌وقت کادرسازی مضمون و محتوای دیگری می‌یافت.
چنان کادرسازی مفروضی  نوعي سرمایه‌گذاری برای سال‌ها و شاید هم ده‌ها سال دیگر بود.
21ـ می‌گفتیم توده‌ها آماده‌اند، رهبری است که آمادگی ندارد، سال‌های بعد دیدیم که آن‌گونه که ما می‌پنداشتیم توده‌ها آماده نبودند. شماری از دستگیری‌های منجر به اعدام اعضای سازمان و سازمان‌های دیگر توسط همان توده‌های محروم اما ناآگاه صورت گرفت. دستگیری محمد باقر عباسی که به فاجعه‌ای برای سازمان انجامید و نیز دستگیری خود من تنها موارد نیستند. همسایه‌ای که مرا لو داد و حضورم را به ساواک خبر داد از قضا بسیار هم فقیر بود. شاید همین فقر او بود که باعث شد به طمع دریافت جایزه چنان کاری را بکند. 

نماد PDF نسخه ی PDF، نشریه چشم انداز ایران شماره 54


مطالب مرتبط:

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (1)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (2)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (3)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (4)

 ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (5)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

بازگشت به بالا