ضلع دوم
دوستی کی آخر آمد ، دوست داران را چه شد
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شهرِ یاران بود و خاک مهربانان، این دیار
مهربانی کی سرآمد، شهریاران را چه شد

 

خیلی سال پیش، شاید 50سال ، نمی‌دانم شاید هم کمی کمتر، در هجوم ماموران ظلم و استبداد به خانه‌های مخفی مبارزان آن ایام در تهران، یک نمودار سازمانی از افراد هنوز دستگیر نشده پیدا شد.

درگوش‌های از این نمودار، دایره‌ای کوچک بود که بالای آن نوشته شده بود: شیراز
مثلثی کوچکتر در آن دایره  جای گرفته بود و بر هریک از اضلاع آن نامی نوشته شده بود:
سعید ، ستار، ناصر.
شاید هم ستار، ناصر ، سعید. یا
ناصر سعید ستار، نمی‌دانم، فرقی هم نمی‌کند.

 

فایل صوتی آماده شده برای مراسم یادبود ناصر

با این که تنها ،اسم های کوچک لو رفته بود. اما با اندک جستجویی به خصوص جستجوی نام "ستار"* که نامی بسیار نادر و شاید هم  تنها نام در میان هزاران دانشجوی دانشگاه شیراز بود، می توانستند به سایر نام ها هم برسند.

اما کند ذهنی وکودنی ماموران شاه،مانند کند ذهنی همه ی عمله های ظلم واستبداد،وشاید هم سرگرم بودن به شکنجه وعذاب دیگریاران ،مانع شد تا باپرس و جویی از عوامل خود در دانشگاه ،از این مثلث وآن سه نام کوچک رمز گشائی شود. با این همه ،بعد از این ماجرا،کاظم ذوالانوارمخفیانه به شیرازآمد و به ما که نیمه مخفی بودیم،
گفت : لو رفته اید و بیائید به تهران.  وما هرسه به تهران رفتیم.

 سازمان از هم پاشیده بود وهیچ امکان حمایتی وجود نداشت .حتی برای گذراندن شب. گستردگی و ابعاد ضربه ساواک در سال 50  چنان بود که شب های بسیار راباید در فرورفتگی دالان ها و پس کوچه های محله های سنتی ، در کوشه و کنار پارک های عمومی ویا در قهوه خانه های جنوب تهران،در میان معتادان و خلافکاران به صبح رساند و صبح در تماس و ارتباط با دیگر یاران به راه اندازی دوباره تشکیلات همت گماشت.

وچه عالمی داشت اوج دربدری و فشار با رویاهای بزرگ درسر. رویاهائی برای آزادی . برای عدالت.

 این زمان نظام شاهنشاهی در اوج اقتدار و استحکام ، درحال برگذاری جشن های دوهزاروپانصد ساله اش بود و پذیرای سران جهان از شرق تا غرب. ونمی دانست که شکست قهرمانان اسطوره ای افسانه ها ، درس عبرت و زنهاری است برای همه، همه ی صاحبان قدرت ،که دراوج شکوه و عظمت، درآنجاکه خود را فرسنگ ها از هرگونه بلیه  وخطری  دور می پندارند ، درست در همان زمان، در معرض تند باد شکست و اضمحلال اند.

باید چند ماهی دیگر می گذشت تا ستار یکی از این سه همراه، به تصادف به  چنگ گشتی های ساواک افتد وهویت دونام دیگرهم  معلوم شود. ومعلوم شود که نام شناسنامه‌ای  ناصر ابراهیم است و ابراهیم همان ناصر انتظارالمهدی است و سومی هم لاجرم من.
سالهای سال  گذشت. 17 سال. ستار،به جفا، دیگر درمیان ما نبود. ومن نیز دوباره گرفتار وناصر در مهاجرت ویادرآستانه مهاجرت.
باز هم سال ها باید می گذشت تا روزی ،درغربت، ازآن سوی خط تلفن کسی به من بگوید: سلام ، من ناصر هستم.

ومن با ناباوری بگویم : کدام ناصر؟
واو باخنده ه بگوید:مگرچند تا ناصر می شناسی؟
ومن با کند ذهنی وشاید هم بخاطر باور نکردن آن چه می شنیدم  بگویم : خیلی!
وصدابا خنده های همیشگی و دورآشنایش بگوید: اما سعید و ستار و ناصر که یگانه ویکی بودند.
ومن ناباورانه وسرگردان در میانه ی خنده و گریه بگویم:   ناصر توئی.
افسوس که این وصل دیر هنگام اما شیرین نیز با بیماری او عجین شد. بیماری ای که آرام آرام شیره جانش را می مکید تا همین چهارشنبه پیش، نهم بهمن .که ضلع دوم مثلث هم به میهمانی خاک رفت. آرمید وآسوده گشت.
وچه جان سختم من!

وسومین نام تنهاترازهمیشه،با خاطرات دورونزدیک در اندوه تنهایی خویش ،زانوی غم دربغل گرفته وزیر لب می خواند:
وعشق خواهر مرگ است
وما همچنان دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را....
          روانشان شاد.
                     ضلع سوم



*ستار: زنده یاد ستار کیانی ، که در زمستان سیاه سال 1367 به جفا از میان رفت.